
3ـ سوره تغابن آيه 1

4ـ سوره بقره آيه 255

5ـ سوره يونس آيه 3

6ـ سوره رعد آيه 31

7ـ سوره نحل آيه 93

8ـ سوره دهر آيه 30

9ـ سوره انبياء آيه 23
مراحل و درجات شناخت 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه .396
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى. 
فيلسوفان ما براى شناخت، مراحل قائل هستند.آنها شناختهاى تجربى را سه مرحله‏اى مى‏دانند ولى چون همه شناختها را منحصر به شناخت تجربى نمى‏دانند، قائل به شناختهاى دو مرحله‏اى هم هستند، يعنى شناخت تعقلى غير تجربى.اين نوع شناخت از احساس آغاز مى‏شود و با تعقل پايان مى‏يابد بدون اينكه نيازى به مرحله پراتيك و عمل داشته باشد. 

اينجاست كه يك سؤال مطرح مى‏شود كه اگر پاى پراتيك و پاى عمل در ميان نباشد پس معيار شناخت چيست؟ بحث مهمى كه ماركسيستها مطرح مى‏كنند اين است كه اگر آنطورى كه شما مى‏گوييد شناخت دو مرحله‏اى هم داشته باشيم و مرحله سوم نداشته باشيم، اين شناخت ناقص است، چرا؟ چون فاقد مرحله سوم كه مرحله پراتيك و مرحله معيار است مى‏باشد، و تنها با پراتيك مى‏شود يك شناخت را محك زد كه آيا درست است يا نادرست. 

ما نه تنها اين اصل را قبول نداريم كه تنها معيار براى درستى شناخت، عمل و پراتيك است، حتى نمى‏گوييم كه در بعضى موارد، معيار شناخت، شناخت است و در بعضى ديگر، عمل، بلكه بالاترش را مى‏گوييم: در همان جا هم كه معيار شناخت عمل است، براى شما ثابت مى‏كنيم كه آنجا هم معيار شناخت، شناخت است.بسيار مسأله حساسى است كه ما بعدا به اين مسأله مى‏رسيم .پس پاسخ اين اشكال را كه از طرف ماركسيستها عنوان مى‏شود ـ كه يگانه معيار شناخت عمل و پراتيك است و شما كه شناخت را دو مرحله‏اى مى‏دانيد شناختتان بى معيار است پس درست نيست ـ در مبحث «معيار شناخت» خواهيم داد. 

شناخت حسى و ويژگيهاى آن 
حال براى اينكه مرحله تعقل را كه آنها قبول دارند و ما هم قبول داريم يك مقدار تشريح كنيم ـ كه براى مسائل بعدى ما نافع است ـ ناچاريم يك سلسله بحثها را در اينجا مطرح كنيم .عجالتا از آن مكتبهايى كه پيرو ندارند مى‏گذريم و راجع به مكتبهايى صحبت مى‏كنيم كه پيرو دارند. 

در اين مكتبها احساس، يك مرحله از شناخت است كه آن را «شناخت ظاهرى» ، «شناخت سطحى» يا «شناخت غير عمقى» مى‏گويند، تعقل را مرحله دوم شناخت مى‏دانند. 

شناخت سطحى يعنى ديدن اين فضا، شنيدن آواز، استشمام بو و مانند آن، كه همان شناخت مشترك انسان و حيوان است.البته اختلافاتى هست كه اين جهت را توجه دارم: بعضى حيوانها چيزهايى را مى‏بينند كه انسان نمى‏بيند، صداهايى را كه مى‏شنوند كه انسان نمى‏شنود، يا رنگهايى را انسان مى‏بيند كه حيوان نمى‏بيند.اينطور كه مى‏گويند سگ تمام رنگها را خاكسترى مى‏بيند، بنا بر اين تجزيه نور كه براى انسان حاصل مى‏شود براى سگ حاصل نمى‏شود.بسيارى از بوها براى حيوان بوى خوش و براى انسان بوى ناخوش است، مثل بوى مردار كه براى انسان بوى نامطبوع و براى سگ و بعضى حشرات بوى مطبوع است (سگ در بوها فوق العاده حساس است، حساسيتى كه هيچ وقت انسان نمى‏تواند به اندازه سگ در شامه دقيق باشد) .سگ را مى‏بينيد كه لاشه متعفن را با لذت مى‏خورد.چشم عقاب تيز بين‏تر از چشم انسان است.شامه مورچه و شامه سگ قوى‏تر از شامه انسان است.بعضى از حيوانات را مى‏گويند از حس رادار برخوردارند.ظاهرا شب‏پره با اينكه چشم ندارد وقتى به طرف ديوار مى‏رود با يك حسى از نوع حس رادار احساس مى‏كند كه در مقابلش مانعى است و بر مى‏گردد.اينها را توجه دارم ولى به طور كلى عرض مى‏كنم كه در شناخت سطحى، انسان و حيوان مشتركند، اختلافاتى اگر دارند در اين است كه در بعضى از حواس، انسان حساس‏تر است و در بعضى حيوان، ولى به هر حال عالم شناخت احساس ميان انسان و حيوان مشترك است. 

در مرحله شناخت احساسى كه انسان و حيوان در آن مشترك هستند، همه شناختها جزئى است، يعنى به صورت تك تك و فرد فرد است، مثل يك كودك كه فرد فرد را مى‏شناسد، پدر، مادر، خواهر، برادر و خاله‏اش را مى‏شناسد، خانه‏اش را مى‏شناسد، از همه اينها به صورت جزئى تصور دارد اما براى او خانه يا انسان به مفهوم كلى وجود ندارد، رنگ به معناى كلى وجود ندارد، چنانكه حيوان هم همين طور است.بنا بر اين يكى از خصوصيات شناخت حسى، جزئيت و فرديت است، يعنى بايد گفت شناخت حسى به اصطلاح انديويديو آليست (1) است، فردى است، به فرد تعلق مى‏گيرد. 

ويژگى دوم شناخت حسى اين است كه شناخت حسى، ظاهرى است، عمقى نيست، ظواهر را مى‏بيند : چشم رنگها و حجمها را مى‏بيند، گوش آوازها را مى‏شنود، ...ولى عمقى نيست كه به ماهيت اشياء بتواند پى ببرد و روابط درونى اشياء را درك كند.شناخت حسى نمى‏تواند به رابطه عليت و معلوليت، ضرورت حاكم ميان علت و معلول ـ كه وقتى علت هست به حكم ضرورت معلول بايد وجود داشته باشد ـ پى ببرد، يعنى در شناخت حسى، انسان ظواهر را مى‏شناسد بدون اينكه بتواند با حواس خود به روابط و عمق پديده‏ها و به ذاتها و جوهرها و باطنها پى ببرد.ولى انسان به بواطن هم مى‏رسد كه مثالهايش را عرض خواهم كرد. 

مشخص ديگر شناخت حسى اين است كه شناخت حسى، حالى است، يعنى به زمان حال تعلق دارد، نه به گذشته و نه به آينده، چون انسان با حواس خودش فقط اشياء زمان حاضر را احساس مى‏كند .انسان با چشم خودش حوادثى را كه قبل از تولد او وجود داشته است نمى‏بيند (2) ، و آينده را نيز نمى‏تواند با حواس ظاهرى خود احساس كند، با چشم بالفعل ببيند، با گوش بشنود يا با شامه خود استشمام كند.شناخت حسى، حالى است، پس به گذشته و آينده تعلق نمى‏گيرد . 

خصوصيت چهارم شناخت حسى اين است كه اين نوع شناخت، منطقه‏اى است، يعنى محدود به منطقه خاصى است.انسان يا حيوان، در هر منطقه و جوى كه هست اشياء همان منطقه و جو را احساس مى‏كند، اگر در تهران است تهران را احساس مى‏كند، اگر در لندن است لندن را احساس مى‏كند، اگر در تهران بزرگ شده و لندن نرفته باشد محال است آنجا را ببيند، اگر توكيو نرفته است توكيو را نمى‏بيند، توكيو را مى‏داند ولى نمى‏بيند (3) .اين چهار خصوصيت براى مرحله شناخت حسى است. 

شناخت عقلى و گستردگى آن 
حال مى‏خواهيم مسأله تعقل را بررسى كنيم كه شناخت تعقلى يعنى چه؟ 

بدون شك همه اين را قبول داريم كه شناخت تعقلى انسان، از ظواهر به بواطن نفوذ مى‏كند و روابط نامحسوس را درك مى‏كند.توالى اشياء، محسوس است [ولى‏] عليت و معلوليت محسوس نيست و لهذا امپيريستها قائل به عليت و معلوليت نيستند. 

انسان حقايق را به صورت عام و كلى و قاعده و قانون مى‏شناسد.چنانكه عرض كردم براى حيوان يا كودك ـ كه هنوز در مرحله احساس است ـ هيچ چيز به صورت قانون كلى و عام وجود ندارد . 

انسان به گذشته علم پيدا مى‏كند، گذشته را مى‏داند بدون اينكه آن را ببيند و يا بشنود (نگوييد خبرش را مى‏شنويم، خبر كه مربوط به زمان حاضر است.خود گذشته از نوع شنيدن نيست) .راسل (4) در اين زمينه مثلى مى‏آورد: ن