اپلئون را مى‏دانيم، [اين دانستن ما به وسيله حواس مثلا گوش نيست زيرا] وجود ناپلئون صوت نيست كه شنيدنى باشد.قسمتهايى از آينده را هم مى‏دانيم .يكى از مسائل بسيار ساده‏اى كه قابل طرح است و راسل در جهان بينى علمى خوب به اين مطلب توجه كرده است (5) اين است: ناپلئون براى ما يك وجود استنباطى است، يك وجودى است كه ما با تعقل آن را مى‏شناسيم نه با احساس.راست هم مى‏گويد.اگر از ما كه امروز ناپلئون را مى‏شناسيم و تاريخش را مى‏خوانيم و زندگى‏اش را مى‏دانيم بپرسند كه شناخت شما از ناپلئون چه شناختى است؟ ممكن است كسى بگويد: اينكه واضح است، شناخت من از ناپلئون حسى است، يك آدمى بوده، روى زمين راه مى‏رفته و [كارهايى انجام داده‏]، من اينها را در كتاب خوانده‏ام، بنابر اين من ناپلئون را از راه حس مى‏شناسم. [ولى اينطور نيست‏]، ناپلئون براى خودش يك حقيقت محسوس و براى تو يك امر معقول است، يعنى تو با يك استدلال ذهنى، با يك قياس عقلى به وجود ناپلئون علم دارى و خودت نمى‏دانى.نظير آن چيزى است كه علماى «اصول» در باب «تواتر» دارند.در باب «تواتر» مى‏گويند خبر متواتر براى انسان ايجاد يقين مى‏كند.ممكن است هيچكدام به توكيو نرفته باشيم ولى همه ما يقين داريم كه توكيو در عالم وجود دارد، چرا؟ چون خبرش متواتر است .احدى امروز در دنيا شك ندارد كه مثلا شخصى به نام ابوسفيان در حدود هزار و چهار صد سال پيش وجود داشته است، چون خبرش متواتر (6) است.مى‏گوييم آيا در خبر يك نفر احتمال دروغ داده مى‏شود يا نه؟ مى‏گويند بله.در خبر دو نفر هم احتمال دروغ داده مى‏شود؟ بله.سومى و پنجمى چطور؟ آن هم بله.پس اگر صد هزار نفر هم خبرى را نقل كنند ما هرگز به [يقين‏] نخواهيم رسيد زيرا از ضم صفر به صفر عدد پيدا نمى‏شود و ما بايد احتمال دهيم كه آن خبر دروغ است، حال آنكه محال است، مى‏دانيم خبر متواتر از هر راستى راست‏تر است. 

بنا بر اين، مسأله، مسأله كسر شدن احتمالات نيست، به قول بوعلى سينا مسأله يك برهان عقلى ضمنى مخفى است كه ذهن انسان در درون خودش تشكيل مى‏دهد.همان طور كه انسان در يك مسأله رياضى نمى‏تواند در ميان ميلياردها احتمال حتى يك احتمال خلاف بدهد، در اينجا هم در ميان ميلياردها احتمال نمى‏تواند احتمال خلاف بدهد.يك فيلسوف واقعا در اين مسأله گير مى‏كند، راسل در اينجا درمانده است، مى‏گويد: همان طورى كه به وجود چمبرلن (7) در زمان خودم يقين دارم ـ چون او را ديده‏ام ـ در وجود ناپلئون هم شك ندارم كه چنين آدمى بوده است. 

اينجاست كه مسأله قرائن و نشانه‏ها پيش مى‏آيد كه ما مى‏خواهيم بگوييم بزرگ‏ترين عمل شناختى ذهن بشر، همين است كه قرآن اسمش را «آيه و ذى الآيه» گذاشته است.مسأله «آيه و ذى الآيه» اختصاص به شناخت خدا ندارد.شناخت شناسى از هر مسأله‏اى مهم‏تر است.اگر كسى شناخت شناس باشد، مى‏بيند كه اكثر معلومات بشر داخل در آن مقوله از شناخت شناسى است كه قرآن آن را «شناخت از آيه به ذى الآيه» ناميده است.مسأله پى بردن به خدا، از نظر ماهيت شناختى ـ قطع نظر از جنبه‏هاى ديگر ـ با شناخت ناپلئون هيچ فرقى نمى‏كند، اگر چه ناپلئون يك وجود محسوس است. 

آينده هم همين طور است، آينده را شما از كجا مى‏دانيد؟ مخصوصا از كسى كه در فلسفه تاريخ قائل به جبر تاريخ است بايد پرسيد: آينده جامعه بشريت بر اساس فلسفه و علم تو چيست؟ مى‏گويد: بدون شك آينده بشريت سوسياليسم (8) است، مراحل تاريخ پيش مى‏آيد تا به كاپيتاليسم (9) مى‏رسد و كاپيتاليسم جبرا منتهى به سوسياليسم مى‏شود.به او مى‏گوييم مگر آن آينده براى تو محسوس است كه تو به طور قطعى آن را پيش بينى مى‏كنى؟ مى‏گويد نه.پس، از كجا فهميدى؟ مى‏گويد روى تعميم يك قاعده علمى. 

مثالى كه قبلا عرض كردم، از اين واضح‏تر و روشن‏تر است.ممكن است شما بپرسيد كه اين استنباطى كه ما از وجود ناپلئون داريم چگونه است؟ استنباطى كه از وجودها و آثار تاريخى داريم به چه شكلى است؟ وقتى علما مى‏گويند سابقه ايران به پنج هزار سال پيش مى‏رسد، از كجا مى‏گويند؟ اينها از روى آثار و نشانه‏ها و از روى علائم و آيه‏ها مى‏گويند.مسأله شخصيتهاى تاريخى مستند به نقل است، مستند به كتاب و قرائن است. 

اين قاعده و ضابطه‏اى كه بوعلى و امثال او مى‏گويند اين است: انسان براى طبيعت يك جريان قائل است، مى‏داند كه طبيعت در آن واحد جريانهاى متضاد ندارد يعنى در شرايط واحد و متساوى، يكسان عمل مى‏كند.طبيعت از خودش يك جريان درست دارد و يك جريانهاى انحرافى.جريانهاى انحرافى در طبيعت رخ مى‏دهد ولى به صورت اقليت نه به صورت اكثريت و دائم.اگر چه برهان اين مطلب برهان فلسفى است ولى اذهان با فطرت ساده خودشان اين را قبول مى‏كنند، چطور؟ 

راست گفتن و دروغ گفتن انسان را در نظر بگيريد.آيا طبيعت و فطرت اولى بشر، راست گفتن است و دروغ گفتن به علت يك عامل انحرافى است؟ يا نه، طبيعت اولى بشر، دروغ گفتن است و راست گفتن در اثر يك عامل بيرونى انحرافى است كه طبيعت را از مسير خودش منحرف مى‏كند؟ 

اگر طبيعت بشر به قول طلبه‏ها لو خلى و طبعه باشد ـ عوامل بيرونى اثرى نبخشد ـ انسان آنچه را كه ديده و شنيده به همان شكل باز گو مى‏كند.مانعى ندارد كه فردى در جايى دروغ بگويد، نه يك نفر بلكه صد نفر بيايند و بر سر قضيه‏اى شهادت دروغ بدهند، ولى امكان ندارد كه طبيعت بشر از هزار سال پيش پيوسته دروغ بگويد، و يا در يك نسل بدون آنكه عامل خاصى در كار باشد يكدفعه مردم تواطؤ كنند كه وقتى از خانه خارج مى‏شوند شروع به دروغ گفتن كنند.نه، اينطور نمى‏شود.شناخت فطرى‏اى كه ذهن انسان از طبيعت بى‏جان و طبيعت جاندار و خصوصا انسان دارد، به او اجازه نمى‏دهد [كه بپذيرد] تمام انسانهاى آسيايى و اروپايى شب بخوابند، صبح بلند شوند، تصميم بگيرند دروغى جعل كنند و بگويند مردى به نام ناپلئون در فرانسه بود، قيام كرد، اينچنين لشكركشى كرد، كجا را فتح كرد، در كجا شكست خورد، به كجا تبعيد شد و در چه سالى مرد. 

در هر چه شما ترديد كنيد، در اينكه وجود ناپلئون يك وجود استنباطى و استدلالى براى شماست، شكى نيست.ممكن است شما در اين استدلال خدشه كنيد، ولى در استنباطى بودن وجود او براى بشر شكى نيست. 

راسل يك درجه بالاتر مى‏رود و با دقت مى‏گويد ـ و حرفش درست است ـ خورشيد براى تو وجود استنباطى دارد، خيال مى‏كنى وجود آن محسوس است، چرا؟ زيرا تو آن صورتى را احساس مى‏كنى كه در شبكيه چشم توست.براى اينكه چنين صورتى در شبكيه چشم تو تشكيل شود كافى است گلوله مذابى را در فضا قرار دهند كه شبيه خورشيد نور مى‏دهد، باز عين همان صورت در چشم تو پيدا مى‏شود.براى حس تو فرق نمى‏كند كه خورشيد يا چيزى شبيه آن باشد.تو خورشيد را مستقيما احساس نمى‏كنى كه بگويى اگر گلوله مذابى آنجا باشد چيزى ديگرى مى‏شود. 

شما مى‏گوييد پدرم را احساس مى‏كنم.راست است، احساس مى‏كنيد و هميشه داريد او را مى‏بينيد .حال اگر 