قيافه آدمى را صد در صد شبيه پدر شما بسازند، اندام او، رنگ او، نگاه كردن او و صداى او، هيچ فرقى با پدرتان نداشته باشد، براى احساس شما هم هيچ فرقى نمى‏كند.لذا بوعلى مى‏گويد: «از احساسها بوى كليت مى‏آيد» .حواس در اين حد است.دوستت را مى‏بينى، ولى اين مسأله كه او قطعا همان رفيق توست و نه شبيه او، يك مسأله معقول است كه [غير او بودن را] با دليل عقلى رد مى‏كنيم و الا با حس نمى‏شود رد كرد، حس نمى‏گويد غير او نيست.حس، صورتى را كه در ذهن مى‏آيد منعكس مى‏كند اما در مورد اينكه آيا اين همان رفيق من است، همان پدر من است يا شبيه آن را صد در صد ساخته‏اند، نمى‏تواند قضاوت كند. 

از اينجا انسان مى‏تواند بفهمد كه اين انسان، اين موجود شناسا، اين موجود عارف، اين موجودى كه با حيوان فرق مى‏كند، اين موجودى كه مى‏تواند اشياء را بشناسد، علاوه بر حواسى كه دارد، ذهنى دارد و اين ذهن يك سلسله عمليات دارد كه با آن عمليات، شناخت انسان تمام مى‏شود. 

اين [عمليات و] استدلالها آنقدر ظريف و دقيق و سريع صورت مى‏گيرد كه انسان حس نمى‏كند .فرق است ميان چيزى كه وجود نداشته باشد و چيزى كه وجود داشته باشد و انسان وجودش را حس نكند.مثلا وقتى من صحبت مى‏كنم آيا اراده مى‏كنم كه اين كلمات از دهانم بيرون بيايد يا اراده نمى‏كنم؟ اگر بخواهم به زبان ديگرى مانند عربى ـ كه كمتر به آن آشنا هستم ـ صحبت كنم، چون هنوز عادت نكرده‏ام، هر كلمه‏اش را كه مى‏خواهم حاضر كنم بايد تأمل كنم (اين كلمه را از اينجا مى‏آورم و آن كلمه را از جاى ديگر، اين اعراب را از يك جاى ذهنم مى‏آورم و آن اعراب را از جاى ديگر ذهنم)، در خود مى‏روم و وجود اراده خودم و وجود انديشه‏هاى خودم را احساس مى‏كنم، مى‏فهمم كه اينها را با اراده و احساس و انديشه مى‏گويم.ولى وقتى با زبان مادرى صحبت مى‏كنم، يك ساعت هم طول بكشد، اصلا فكر نمى‏كنم كه من با اراده اين كلمات را بيرون مى‏آورم.آيا اين كلمات بدون اراده بيرون مى‏آيد؟ نه، با اراده تام و تمام بيرون مى‏آيد ولى آنقدر اين اراده‏ها سريع اعمال مى‏شود و آنقدر اين تصورات و تفكرات و تصديقهاى قبلى براى گفتن، سريع در ذهن من انجام مى‏گيرد كه خودم خيال مى‏كنم فكر نمى‏كنم و حرف مى‏زنم، اراده نمى‏كنم و حرف مى‏زنم، مثل يك ماشين خودكار صحبت مى‏كنم.البته اينطور نيست، اشتباه است (بعضى روان شناسها چنين گفته‏اند و اشتباه كرده‏اند) .انسان در تفكرات و شناختهاى خودش آنقدر عناصر معقول داخل مى‏كند كه تا حد زيادى عناصر محسوس در ميان عناصر معقول گم هستند.مسائل ديگرى هست كه در جلسات بعد عرض مى‏كنم. 

پى‏نوشتها: 

«~ . 1.individualist ~»

2.نگوييد فيلمش را مى‏بيند.فيلم مربوط به اين زمان است، فيلم را مى‏بيند، خود او را كه نمى‏بيند. 

3.نگوييد كه در تلويزيون مى‏بيند، تلويزيون كه عكس را به شما نشان مى‏دهد، خود توكيو را عرض مى‏كنم. 

«~ . 4.Russel ~»

5.نه اينكه ديگران توجه نكرده‏اند، ولى اينكه او توجه كرده است خيلى قابل ستايش است و حق يك فرد و لو مادى هم باشد بايد ادا شود. 

6.خبر متواتر خبرى است كه در هر طبقه [افراد زيادى‏] آن را نقل كرده‏اند. 

7.«~ Chamberlain ~» [سياستمدار انگليسى‏] . 

«~ . 8.socialism ~»

«~ . 9.capitalism ~»
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:61.txt">گفتارى در معناى حكم و اينكه حكم تنها از آن خدا است </a><a class="text" href="w:text:62.txt">گفتارى در معناى حقيقت فعل و حكم خداوند متعال </a><a class="text" href="w:text:63.txt">خالقيت، ربوبيت، الوهيت </a><a class="text" href="w:text:64.txt">حاكميت، حق مختص خدا است </a></body></html>
گفتارى در معناى حكم و اينكه حكم تنها از آن خدا است
مقدمه: توحيد در حاكميت‏يعنى اينكه حاكميت‏حق مختص خدا است و جز او كسى حق حكومت ندارد و هر نوع حكومتى بايد با اذن او صورت پذيرد مقاله‏اى كه تقديم مى‏گردد تقسيرى از آيات قرآن مجيد در اين موضوع است كه از تفسير گران قدر الميزان ذيل آيه انتخاب نموده‏ايم. 

ماده"حكم"دلالت دارد بر اتقان و استحكامى كه اگر در هر چيزى وجود داشته‏باشد، اجزائش از تلاشى و تفرقه محفوظ است، خلاصه هر موجودى كه از روى حكمت به وجودآمده باشد، اجزايش متلاشى نگشته و در نتيجه، اثرش ضعيف و نيرويش در هم شكسته‏نمى‏شود، اين است همان معناى جامعى كه برگشت جميع مشتقات اين ماده، از قبيل احكام وتحكيم و حكمت و حكومت و...به آن است.انسان در وظائف مقرره در ميان موالى و عبيد وحقوق دائره در بين مردم به يك نوع از اين اتقان برمى‏خورد، و مى‏بيند كه موالى و رؤسا، وقتى عبيد و مرئوسين خود را به چيزى امر مى‏كنند، گويا تكليف را به مامورين گره زده و آنان رابدان پاى‏بند مى‏سازند، گرهى كه نتوانند بگشايند و قيدى كه نتوانند از آن رهائى بيابند. 

همچنين در بين دارنده هر متاع و متاعش و صاحب هر حقى با حقش التيام و اتصالى قائلند كه‏مانع دخالت اغيار و فاصله شدن بين او و متاعش مى‏شود، به طورى كه اگر كسى با مالك‏متاع، نزاع نموده و مدعى آن متاع شود و يا با صاحب حقى در حقش نزاع نموده و بخواهد حق اورا باطل كند چنين كسى را بى اعتنا به حق مردم دانسته و مى‏گويند: احكام و اتقانى كه دربين مالك و ملكش هست‏خوار و ضعيف شمرده است، روى همين حساب است كه قاضى راهم حاكم مى‏گويند زيرا وقتى قاضى در قضيه‏اى حكم و مرجع قرار مى‏گيرد و حكم مى‏كندبه اينكه ملك و حق مورد نزاع، مال فلان است، در حقيقت با حكم خود، ضعف و فتورى كه‏در رابطه با ملك و مالك و حق و صاحب آن روى داده، جبران نموده و مبدل به قوت و اتقان‏مى‏سازد، و بدين وسيله به غائله نزاع و مشاجره خاتمه مى‏دهد، ديگر آن شخص نمى‏تواند بين‏مالك و ملكش و بين حق و صاحبش، فاصله و حائل شود. 

و كوتاه سخن اينكه: آمر در امرى كه مى‏كند، و قاضى در حكمى كه صادر مى‏نمايدگوئى در مورد امر و حكم، نسبتى ايجاد نموده و مورد امر و حكم را، با آن نسبت مستحكم‏مى‏سازد، و بدين وسيله ضعف و فتورى كه در آن راه يافته بود، جبران مى‏نمايد. 

اين همان معنائى است كه مردم در امور وضعى و اعتبارى از لفظ حكم درك مى‏كنندو همين معنا را قابل انطباق بر امور تكوينى و حقيقى هم ديده احساس مى‏كنند كه امورتكوينى از نظر اينكه منسوب به خداى سبحان و قضا و قدر اويند، داراى چنين استحكامى‏هستند.اگر مى‏بينند كه هسته درخت از زمين روئيده و داراى شاخ و برگ و ميوه مى‏شود، وهمچنين اگر نطفه به تدريج به صورت جسمى جاندار درآمده و داراى حس و حركت مى‏گردد، همه را به حكم خداى سبحان دانسته و مستند به قضا و قدر او مى‏دانند، اين است آن معنائى كه‏انسان از لفظ حكم مى‏فهمد.و آنرا عبارت مى‏داند از: اثبات چيزى براى چيز ديگر، و يا اثبات‏چيزى مقارن با وجود چيز ديگر. 

بعد از واضح شدن اين معنا مى‏گوييم كه: نظريه توحيد كه قرآن كريم معارف خود رابر اساس آن بنا نهاده، حقيقت تاثير را در عالم وجود، تنها براى خداى تعالى اثبات مى‏كند، و درموارد مختلف انتساب موجودات را به خداى س