حان به انحاء مختلفى بيان مى‏نمايد، به يك‏معنا - استقلالى - آنرا به خداى سبحان نسبت داده و به معناى ديگر همان را - غير استقلالى وتبعى - آنرا به غير او منسوب نموده است.مثلا مساله خلقت را به معناى اول به خداوند نسبت داده و در عين حال در موارد مختلفى به معناى دوم آنرا به چيزهاى ديگر هم نسبت مى‏دهد، همچنين از طرفى علم و قدرت و حيات و مشيت و رزق و زيبائى را به خداوند نسبت مى‏دهد و ازطرفى همينها را به غير خدا منسوب مى‏سازد. 

(حكم تكوينى، مختص به خدا و حكم تشريعى، همانند امور ديگر، بالاصالة و مستقلا منتسب به خداى تعالى است)حكم هم كه يكى از صفات است، از نظر اينكه خود نوعى از تاثير مى‏باشد معناى‏استقلاليش تنها از آن خداوند است چه حكم در"حقايق تكوينى"، و چه در"شرايع و احكام‏وضعى و اعتبارى".قرآن كريم هم در بسيارى از آيات، اين معنا را تاييد نموده است كه از آن‏جمله آيات زير است: "ان الحكم الا لله" (1) "الا له الحكم" (2) "له الحمد فى الاولى والاخرة و له الحكم" (3) "و الله يحكم لا معقب لحكمه" (4) . 

و معلوم است كه اگر غير خداوند كسى داراى حكم بود، مى‏توانست‏حكم خدا را به‏وسيله حكم خود دنبال كند و با خواست او معارضه نمايد: "فالحكم لله العلى الكبير" (5) وهمچنين آيات ديگرى كه به طور عموم يا به طور خصوص، دلالت دارند بر اختصاص حكم‏تكوينى به خداى تعالى. 

و اما حكم تشريعى: از جمله آياتى كه دلالت دارند بر اختصاص حكم تشريعى به خداى‏تعالى اين آيه مى‏باشد: "ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم" (6) بااينكه اين آيه و ظاهر آيات قبلى دلالت دارند بر اينكه حكم تنها براى خداى سبحان است وكسى با او شريك نيست، در عين حال در پاره‏اى از موارد حكم را و مخصوصا"حكم‏تشريعى"را به غير خداوند هم نسبت داده است، از آن جمله اين چند مورد است: "يحكم به‏ذوا عدل منكم" (7) و"يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق" (8) و 

............................................ (1)حكم جز براى خدا نيست.سوره انعام آيه 57 و سوره يوسف آيه 67 (2)آگاه باش كه حكم تنها براى او است.سوره انعام آيه 62 (3)و براى او است‏حمد در دنيا و آخرت و براى او است‏حكم.سوره قصص آيه 88 (4)و خداوند حكم مى‏كند و كسى نيست كه حكم او را دنبال كند و بى تاثير نمايد.سوره رعدآيه 43 

(5)پس حكم تنها براى خداى بلند مرتبه و بزرگ است.سوره مؤمن آيه 12 (6)نيست‏حكم مگر براى خداوند، دستور فرموده است كه جز او را نپرستيد، اين است دين استوار واداره كننده اجتماع. سوره يوسف آيه 40 

(7)حكم مى‏كنند به آن كفاره، دو تن از شما كه صاحبان عدالت باشند.سوره مائده آيه 95 

(8)اى داوود ما تو را خليفه در زمين قرار داديم پس در ميان مردم به حق حكم كن.سوره ص آيه 26 

"يحكم بها النبيون" (3) و همچنين آيات ديگرى كه اگرضميمه شوند با آيات دسته اول، اين نتيجه را مى‏دهد كه حكم به حق به طور استقلال و اولا وبالذات، تنها از آن خداى سبحان است، و غير او كسى مستقل در آن نيست، و اگر هم كسى‏داراى چنين مقامى باشد، خداى سبحان بر او ارزانى داشته، و او در مرتبه دوم است، و از همين‏جهت است كه خداى تعالى خود را"احكم الحاكمين"و" خير الحاكمين"ناميده وفرموده: "ا ليس الله باحكم الحاكمين" (4) و نيز فرموده: "و هو خير الحاكمين" (5) .آرى، لازمه اصالت و استقلال و اولويت همين است. 

آياتى كه حكم را به اذن خداى تعالى به غير او نسبت مى‏داد - همانطورى كه ملاحظه‏گرديد - مختص بود به احكام وضعى و اعتبارى، و تا آنجا كه من به ياد دارم در اين سنخ آيات، آيه‏اى كه احكام تكوينى را هم به غير خدا نسبت داده باشد وجود ندارد، گو اينكه معناى‏صفات و افعالى كه منسوب به خداى تعالى است، از قبيل"علم"، "قدرت"، "حيات"، "خلق" ، "رزق"، "احياء"، "مشيت"و امثال آن چنان نيست كه به هيچ وجه، حتى بدون‏استقلال نيز قابل انتساب به غير او نباشد، بلكه اگر اينگونه صفات و از آن جمله احكام تكوينى‏به اذن خدا به غير او نسبت داده شود، صحيح است، ليكن گويا از اين جهت در هيچ آيه‏اى‏چنين نسبتى به غير خدا داده نشده كه احترام جانب خداى تعالى رعايت‏شده باشد، براى اينكه‏در لفظ اين صفت(حكم)يك نوع اشعارى به استقلال هست، به طورى كه مجوزى براى‏نسبت دادن آن به اسباب متوسطه نيست، چنانكه"امر"و"قضاى تكوينى"و همچنين الفاظ"بديع"، "بارى"، "فاطر"و امثال آن هم داراى چنين اشعارى هستند، و همه بر معناى خودطورى دلالت مى‏كنند كه از نحوه دلالت آن نوعى اختصاص فهميده مى‏شود، به همين خاطر درقرآن كريم اينگونه الفاظ در غير خداى سبحان استعمال نشده تا حرمت‏ساحت مقدس ربوبى‏رعايت‏شده باشد. 

بحث ما در اينجا پيرامون معناى حكم به پايان مى‏رسد، اينك به كلامى كه در تفسير 

............................................ (1)و تو(اى پيامبر)حكم كن در ميان مردم به آنچه كه خدا بر تو نازل كرده.سوره مائده آيه 49 

(2)پس حكم كن در بين آنان به آنچه كه بر تو نازل شده است.سوره مائده آيه 48 

(3)سوره مائده آيه 44 

(4)آيا خدا حكم‏كننده‏ترين حكم كنندگان نيست.سوره تين آيه 8 

(5)و او بهترين داورى كنندگان است.سوره اعراف آيه 87 

آيه داشتيم بر مى‏گرديم: 

مراد از"حكم"در جمله"ان الحكم الا لله"حكم تكوينى است، و اين جمله‏علت نفيى را كه در جمله"ما عندى ما تستعجلون به" بود، ذكر مى‏كند.و معناى آن به طورى‏كه از سياق كلام استفاده مى‏شود اين است كه: حكم تنها براى خدا است و بس.و مرانمى‏رسد كه در بين خودم و شما حكم نموده و تقاضاى بيجاى شما را عملى نمايم و آيه ومعجزه‏اى به غير قرآن برايتان بياورم. 

و بنا بر اين معنا، جمله مزبور به طور كنايه، استعمال شده است، گوئى كه مشركين بادرخواست‏خود و اينكه بايد آيه‏اى بغير قرآن بياورى مى‏خواسته‏اند رسول خدا بين خود و آنان‏حكم نمايد، و شايد علت اينكه لفظ موصول(ما)و صله(تستعجلون)را در آيه بعدى تكرار كرده وفرموده: "قل لو ان عندى ما تستعجلون به"همين نكته باشد، و گرنه ظاهر سياق اقتضاداشت بفرمايد: "قل لو ان عندى ذلك - بگو اگر چنين اختيارى به دست من بود"، و از اينكه‏چنين نفرمود، بلكه جمله را تكرار كرد معلوم مى‏شود از جمله دوم، معناى ديگرى اراده كرده‏است.و بعيد نيست كه مراد از آيه در جمله اولى لازمه آيه، كه همان"حكم بر طبق سنت‏الهيه"است باشد، و مراد از آن در جمله دومى خود آيه و معجزه بوده باشد، احتمال هم دارد كه‏بر عكس باشد، يعنى مراد از آيه در جمله اولى معناى صريح آن و مراد از آن در جمله دوم معناى‏كنائى آن(آيه)بوده باشد. 

"يقص الحق و هو خير الفاصلين"از ميان هفت نفر قاريان قرآن، "عاصم"، "نافع"و"ابن كثير"كلمه"يقص"را با"قاف"و"صاد" مهمله(بى نقطه)قرائت كرده، وآنرا از ماده"قص"گرفته‏اند كه به معناى بريدن چيزى است، همچنانكه در آيه"و قالت‏لاخته قصيه" (1) به همين معنا آمده است.و ليكن بقيه قاريان، كلمه مزبور را با"قاف"و"ضاد"معجمه(با نقطه)قرائت كرده و آنرا از ماده"قضا"گرفته‏اند، و اگر در قرآن‏هاى موجودحرف"يا"از اين كلمه حذف شده است