ن در اينها نيست سخن در اين است كه همه اينها از نوع «عدميات» و «فقدانات» مى‏باشند و وجود اينها از نوع وجود «كمبودها» و «خلاها» است و از اين جهت شر هستند كه خود نابودى و نيستى و يا كمبودى خلأند نقش انسان در نظام تكاملى ضرورى جهان جبران كمبودها و پركردن خلاها وريشه كن كردن ريشه‏هاى اين خلاها و كمبودهاست. 

اين تحليل اگر مورد قبول واقع شود قدم اول و مرحله اول است اثرش اين است كه اين فكر را از مغز ما خارج مى‏كند كه شرور را كى آفريده‏است؟ چرا بعضى وجودات خيرند و بعضى شر؟ روشن مى‏كند كه آنچه شر است از نوع هستى نيست بلكه از نوع خلا و نيستى است و زمينه فكر ثنويت را كه مدعى است هستى دو شاخه‏اى و بلكه دوريشه‏اى است از ميان مى‏برد. 

اما از نظر عدل الهى و حكمت بالغه، هنوز مراحل ديگرى داريم كه بعد از طى اين مرحله بايد آنها را طى كنيم. 

خوبيها و بديها در جهان دو دسته متمايز و جدا از يكديگر نيستند آنطورى كه مثلا جمادات از نباتات و نباتات از حيوانات جدا هستند و صفهاى خاصى را بوجود مى‏آورند اين خطا است كه گمان كنيم بديها يك رده معينى از اشياء هستند كه ماهيت آنها را بدى تشكيل داده و هيچگونه خوبى در آنها نيست و خوبيها نيز به نوبه خو دسته‏اى ديگرند جدا و متمايز از بديها خوبى و بدى آميخته بهمند تفكيك ناپذير و جدا ناشدنى هستند در طبيعت آنجا كه بدى هست خوبى هم هست و آنجا كه خوبى هست همانجا بدى نيز وجود دارد در طبيعت خوب و بد چنان باهم سرشته و آميخته‏اند كه گويى با يكديگر تركيب شده‏اند اما نه تركيبى شيميايى بلكه تركيبى عميق‏تر و لطيف‏تر تركيبى از نوع تركيب وجود و عدم. 

وجود و عدم در خارج دو گروه جدا گانه را تشكيل نمى‏دهند عدم هيچ و پوج است و نمى‏تواند در مقابل هستى جاى خاصى براى خود اشته باشد ولى در جهان طبيعت كه جهان قوه و فعل و حركت و تكامل و تضاد تزاحم است همانجا كه وجودها هستند عدمها نيز صدق مى‏كنند وقتى از «نابيانايى» سخن مى‏گوييم نبايد چنين انگاريم كه «نابينايى» شى‏ء خاص و واقعيت ملموسى است كه در چشم نابينا وجود دارد نه «نابينايى» همان فقدان و نداشتن بينايى است و خود واقعيت مخصوصى ندارد. 

خوبى و بدى نيز همچون هستى و نيستى است بلكه اساسا خوبى عين هستى و بدى عين نيستى است هر جا كه سخن از بدى مى‏رود حتما پاى يك نيستى و فقدان در كار است «بدى» يا خودش از نوع نيستى است و ياهستى است كه مستلزم نوعى نيستى است يعنى موجودى است كه خودش از آن جهت كه خودش است خوب ات و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستى است و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستى است بد است نه از جهت ديگر ما نادانى فقر و مرگ را بد مى‏دانيم اينها ذاتا نيستى و عدمند گزندگان، درندگان، ميكروبها، و آفتها را بد مى‏دانيم. اينها ذاتا نيستى نيستند بلكه هستيهايى هستند كه مستلزم نيستى و عدمند. 

«نادانى» فقدان و نبودن علم است علم يك واقعيت و كمال حقيقى است ولى جهل و نادانى واقعى نيست وقتى مى‏گوييم نادان فاقد علم است چنين معنى نمى‏دهد كه وى صفت خاصى به نام «فقدان علم» دارد و دانشمندان آن صفت را ندارند دانشمندان قبل از اينكه دانش بياموزند جاهلند زمانى كه تحصيل علم مى‏كنند چيزى از دست نمى‏دهند بلكه منحصرا چيزى بدست مى‏آورند اگر نادانى يك واقعيت حقيقى بود تحصيل علم چون همراه با از دست دادن نادانى است صرفا تبديل يك صفت به صفت ديگر مى‏بود درست مانند آنكه جسمى شكل و كيفيت را از دست مى‏دهد و شكل و كيفيت ديگرى پيدا مى‏كند. 

«فقر» نيز بى‏چيزى و نادارى است نه دارايى و موجودى آنكه فقير است چيزى را به نام ثروت فاقد است نه آنكه او هم به نوبه خود چيزى دارد و آن فقر است و فقير هم مانند غنى از يك نوع دارايى بهره‏منداست چيزى كه هست غنى داراى ثروت است و فقير داراى فقر. 

«مرگ» هم از دست دادن است نه بدست آوردن لذا جسمى كه صفت حيات را از دست مى‏دهد و به جمادى تبديل مى‏شود تنزل يافته است نه ترقى. 

اما گزندگان، درندگان، ميكروبها، سيلها، زلزله‏ها و آفتها از آن جهت بد هستند كه موجب مرگ يا از دست دادن عضوى يا نيرويى مى‏شوند يا مانع و سد رسيدن استعدادها به كمال مى‏گردند . اگر گزندگان، موجب مرگ بيمارى نمى‏شدند بد نبودند؛ اگر آفتهاى نباتى موجب نابودى درختان ياميوه آنها نمى‏شدند بد نبودند؛ اگر سيلها و زلزله‏ها تلفات جانى و مالى ببار نمى‏آوردند بد نبودند. بدى در همان و تلفات و از دست رفتن‏ها است اگر درنده را بد مى‏ناميم نه به آن جهت است كه ماهيت خاص آن ماهيت بدى است بلكه از آن جهت است كه موجب مرگ و سلب حيات از ديگرى است در حقيت آنچه ذاتا بد است همان فقدان حيات است اگر درنده وجود داشته باشد و درندگى نكند يعنى موجب فقدان حيات كسى نشود بد نيست و اگر وجود داشته باشد و فقدان حيات تحقق يابد بد است. 

از نظر رابطه علت و معلولى، غالبا همان فقدانات واقعى يعنى فقر و جهل، سبب امورى مانند ميكروب و سيل و زلزله و جنگ و غيره مى‏شوند كه از نوع بديهاى قسم دوم مى‏باشند. يعنى موجوداتى هستند كه از آن جهت بدند كه منشأ فقدانات و نيستيها مى‏شوند. 

ما در مبارزه با اين نوع بديها بايد اول با بديهاى نوع اول مبارزه كنيم و خلأهايى از قبيل جهل و عجز و فقر را پر كنيم تا بديهاى نوع دوم راه پيدا نكند. 

در مورد كارهاى اخلاقى و صفات زشت نيز جريان از همين قرار است ظلم، بد است زيرا «حق» مظلوم را پايمال مى‏كند. حق، چيزى است كه يك موجود استحقاق آن را دارد و بايد آن را دريافت كند مثلا علم براى انسان يك كمال است كه استعداد انسانى آن را مى‏طلبد و به سسوى آن رهسپار است و به همين دليل استحقاق آن را دارد اگر حق آموزش را از كسى سلب كنند و به او اجازه تعليم ندهند ظلم است و بد است از آن جهت كه با استعدادهاى عالى او مزاحمت دارد؛ اگر ظالم غير از قوه غضبيه قوه‏اى مافوق آن نداشت ظلم براى او بد نبود بلكه ظلم براى او مفهوم نداشت. 

اكنون كه دانسته شد بديها همه از نوع نيستى هستند پاسخ «ثنويه» روشن مى‏گردد شبهه ثنويه اين بود كه چون در جهان دو نوع موجود هست ناچار دو نوع مبدا و خالق براى جهان وجود دارد . 

پاسخ اين است كه در جهان يك نوع موجود بيش نيست و آن خوبيها است؛ بديها همه از نوع نيستى است و نيستى مخلوق نيست نيستى از «خلق نكردن» است نه از «خلق كردن» . نمى‏توان گفت جهان دو خالق دارد يكى خالق هستيها و ديگر خالق نيستيها مثل هستى و نيستى مثل آفتاب و سايه است وقتى شاخصى را در آفتاب نصب مى‏كنيم قسمتى را كه سبب شاخص تاريك مانده و از نور آفتاب روشن نشده است «سايه» مى‏ناميم. سايه چيست؟ «سايه» ظلمت است و ظلمت چيزى جز نبودن نور نيست وقتى مى‏گوييم نور از كانون جهان افروز خورشيد تشعشع يافته است نبايد پرسيد كه سايه از كجا تشعشع كرده و كانون ظلمت چيست؟ سايه و ظلمت از چيزى تشعشع نكرده و از خود مبدا و كانون مستقلى ندارد. 

اين است معنى سخن حكما كه مى‏گويند: «شرور» مجعول بالذات نيستند، مجع