ينروى «آفريدگار» از صفات فعليه بشمار مى‏آيد مگر اينكه بمعناى «قادر بر آفريدن‏» در نظر گرفته شود كه بازگشت به صفت قدرت مى‏كند. 

مهمترين صفات ذاتيه الهى، حيات و علم و قدرت است.و اما سميع و بصير اگر به معناى علم به مسموعات و مبصرات، يا قادر بر سمع و ابصار باشد بازگشت به عليم و قدير مى‏كند و اگر منظور از آنها شنيدن و ديدن بالفعل باشد كه از رابطه بين ذات شنونده و بينده با اشياء قابل شنيدن و ديدن انتزاع مى‏شود بايد از صفات فعليه شمرده شود چنانكه گاهى «علم‏» نيز به همين عنايت بكار مى‏رود و بنام «علم فعلى‏» موسوم مى‏گردد. 

بعضى از متكلمين، كلام و اراده را نيز از صفات ذاتيه بشمار آورده‏اند كه بعدا درباره آنها بحث‏خواهد شد. 

ساده‏ترين راه براى اثبات حيات و قدرت و علم الهى اينست كه اين مفاهيم هنگامى كه در مورد مخلوقات بكار مى‏رود حكايت از كمالات آنها مى‏كند پس بايد كاملترين مرتبه آنها در علت هستى بخش، موجود باشد. زيرا هر كمالى كه در هر مخلوقى يافت‏شود از خداى متعال است و بخشنده آنها بايد واجد آنها باشد تا به ديگران افاضه كند و ممكن نيست كسى كه حيات را مى‏آفريند خودش فاقد حيات باشد يا كسى كه علم و قدرت را به مخلوقات، افاضه مى‏كند خودش جاهل و ناتوان باشد. پس وجود اين صفات كماليه در بعضى از مخلوقات، نشانه وجود آنها در آفريدگار متعال مى‏باشد بدون اينكه توام با نقص و محدوديتى باشد. به ديگر سخن: خداى متعال، داراى حيات و علم و قدرت نامتناهى است. اينك به توضيح بيشترى درباره هر يك از اين صفات مى‏پردازيم. 

آموزش عقايد صفحه 74 استاد محمد تقى مصباح يزدى 
شناخت آيه‏ اى 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 425
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى. 
اين نوع شناخت تعقلى همان است كه قرآن از آن تعبير به «آيه» كرده است، مانند اين آيه كه در قرآن آمده است: «و من اياته خلق السموات و الأرض و اختلاف السنتكم و الوانكم» (1) و يا اين آيه شريفه: «و من اياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة» (2) .قرآن تمام عالم طبيعت را يكسره آيه و نشانه براى شناخت ماوراء طبيعت مى‏خواند.اين تعبير قرآن است.ما بايد ببينيم آيا اين آيه بودن منحصر به شناخت ماوراء الطبيعه است؟ منحصر به شناخت خداست؟ يا نه، در خود طبيعت هم اين «شناخت آيه‏اى» (شناخت بعد پنجمى ذهن) نمونه دارد.اگر در خود طبيعت نمونه نداشته باشد ممكن است قبولش براى ذهن انسان كمى مشكل باشد، ولى وقتى ببينيم در خود طبيعت نمونه دارد ـ يعنى بسيارى از شناختهاى ما از خود طبيعت، شناخت آيه‏اى است، شناختى است كه به بعد پنجم ذهن مربوط مى‏شود، شناختى است كه به بعدى مربوط مى‏شود كه با آن بعد شناختى ذهن است كه ما خدا را مى‏شناسيم، با آن بعد شناختى ذهن است كه ما به وجود روح اعتقاد و ايمان كامل پيدا مى‏كنيم، به عالم ماوراء الطبيعه اعتقاد پيدا مى‏كنيم، به غيب اعتقاد پيدا مى‏كنيم و به معنا و معنويت اعتقاد پيدا مى‏كنيم ـ ديگر اين مسأله كه طبيعت آيه و نشانه ماوراء الطبيعه است، براى ما بسيار آسان خواهد شد. 

مطلبى كه جلسه اول عرض كردم كه ايدئولوژيها براساس جهان بينى‏ها، و جهان بينى‏ها براساس جهان شناسى‏ها، و جهان شناسى‏ها براساس شناخت شناسى‏هاست، اينجا نتيجه مى‏دهد.ما تا شناخت شناس نباشيم نمى‏توانيم جهان شناس باشيم و نمى‏توانيم جهان بينى داشته باشيم، و هر ايدئولوژى كه داشته باشيم بايد بر اساس جهان بينى ما باشد. 

حال ببينيم آن نمونه‏هايى كه ما در شناخت طبيعت داريم و از نوع شناختهايى هستند كه ما آنها را «شناخت آيه‏اى» ناميديم ـ يعنى شناختى كه از راه بعد پنجم ذهن پيدا مى‏شود و غير از شناخت منطقى علمى تجربى است كه فقط جنبه تعميم و توسعه دارد ـ كدامند؟ 

يك مثال ساده برايتان عرض مى‏كنم: شما اگر پاى درس يك دانشمند رياضى دان يا زيست شناس و يا يك فقيه بنشينيد، او براى شما حرف مى‏زند و از علم خودش صحبت مى‏كند. «صحبت مى‏كند» يعنى چه؟ يعنى يك سلسله كلمات معنى‏دار از زبان او بيرون مى‏آيد.مثال به مؤلفين مى‏زنيم : ما سعدى را نديده‏ايم (تازه اگر هم ديده بوديم فرق نمى‏كرد) اما اكنون كتبى در دست داريم به نام گلستان، بوستان و طيبات كه از مردى به نام سعدى است.مى‏بينيم گلستان اينطور شروع مى‏شود: 

«منت خداى را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت، هر نفسى كه فرو مى‏رود ممد حيات است و چون بر مى‏آيد مفرح ذات، پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب. 

از دست و زبان كه بر آيد 

كز عهده شكرش بدر آيد 

اعملوا ال داود شكرا و قليل من عبادى الشكور...» تا آخر گلستان را كه مى‏خوانيم فرازها و شعرهاى بسيار عالى مى‏بينيم كه در آن آيات قرآن نيز به كار رفته است.ما چه حكمى مى‏كنيم؟ مى‏گوييم سعدى مرد بسيار با ذوق و استعدادى بوده است.اگر از ما بپرسند شناخت شما از سعدى به عنوان يك انسان عالم و يك شاعر با ذوق و استعداد چه شناختى است؟ فرضا خود سعدى را ديده باشيد، حرف زدنش را ديده باشيد، كتابش را هم ديده باشيد، علم و ذوق سعدى در كجاست؟ علم و ذوق سعدى در آن درونى‏ترين اعماق وجود سعدى است كه علم هنوز نمى‏تواند معين كند در كجاست.آيا آنچه كه اسمش علم يا عاطفه يا ذوق يا ايمان است واقعا در سلولها جاى گرفته است يا در ماوراء سلولها وجود دارد؟ حال فرض كنيم كه اينها در سلول جاى داشته باشند (بحثى در اين جهت نداريم) آيا من و شما كه مى‏گوييم سعدى عالم است، رفتيم و مغز سعدى را تشريح كرديم، علمها را در لابلاى سلولها كلمه به كلمه پيدا كرديم و بعد گفتيم سعدى عالم است؟ آيا ذوقش را در لابلاى آن سلولها پيدا كرديم؟ يا مثلا از مغز سعدى علمها و ذوقها و اصطلاحات و احساسات او را عكس بردارى كرديم؟ ! 

يا به عنوان مثال آقاى بروجردى كه ما پاى درسش رفتيم و ديديم كه آنطور در مسائل فقهى و اصولى اظهار نظر مى‏كند و مى‏گوييم فقيه درجه اول زمان خود بود، آيا مغز او را ديديم؟ ما كه جز پوست و صورت آقاى بروجردى چيزى نديديم، ما از درون مغز او ناآگاهيم، از خود آن چيزى كه در آن، محتواها هست هيچ چيز نمى‏دانيم ولى در عين حال اگر از من كه مثلا شاگرد ايشان بودم بپرسند آقاى بروجردى در فقه و اصول و تفسير و ادبيات و تاريخ چطور بوده است؟ مى‏گويم در فقه و اصول مرد فوق العاده متبحر و صاحبنظرى بود و بر تفاسير قرآن هم مسلط بود و بيش از نصف قرآن را حفظ بود، ادبيات عربش فوق العاده خوب بود، انسان باور نمى‏كرد كه يك مرد فقيه، به ادبيات فارسى اينچنين مسلط باشد.گاه مى‏شد كه به يك مناسبتى شعرى از مولوى يا حافظ مى‏خواند و انسان مى‏فهميد كه او تا بر اينها مسلط نباشد نمى‏تواند اينها را به يك مناسبتى در جاى خود بخواند.در اطلاعات تاريخى هم خوب بود. [بعد اين سؤال پيش مى‏آيد كه‏] تو اينها را از كجا دانستى؟ اين معلومات مگر در زبان يا چشم است؟ در روى پوست صورت است؟ پس در