ى بكار مى‏رود كه گوينده‏اهتمام زيادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما كلمه"الله"مورد اختلاف واقع‏شده، حق آن است كه"علم به غلبه"براى خداى تعالى است، يعنى قبلا در زبان عرب‏اسم خاص براى حق تعالى نبود، ولى از آنجايى كه استعمالش در اين مورد بيش از ساير مواردشد، به خاطر همين غلبه استعمال، تدريجا اسم خاص خدا گرديد، همچنان كه اهل هر زبانى‏ديگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسير سوره فاتحه(اولين سوره قرآن)در باره‏اين كلمه بحث كرديم. 

و كلمه"احد"صفتى است كه از ماده"وحدت"گرفته شده، همچنان كه كلمه"واحد"نيز وصفى از اين ماده است، چيزى كه هست، بين احد و واحد فرق است، كلمه"احد"در مورد چيزى و كسى بكار مى‏رود كه قابل كثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه درذهن، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف كلمه"واحد"كه هر"واحدى"يك ثانى وثالثى دارد يا در خارج و يا در توهم و يا به فرض عقل، كه با انضمام به ثانى و ثالث و رابع‏كثير مى‏شود، و اما احد اگر هم برايش دومى فرض شود، باز خود همان است و چيزى بر اواضافه نشده. 

مثالى كه بتواند تا اندازه‏اى اين فرق را روشن سازد اين است كه: وقتى مى‏گويى"احدى از قوم نزد من نيامده"، در حقيقت، هم آمدن يك نفر را نفى كرده‏اى و هم دو نفر وسه نفر به بالا را، اما اگر بگويى: "واحدى از قوم نزد من نيامده"تنها و تنها آمدن يك نفر رانفى كرده‏اى، و منافات ندارد كه چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همين تفاوت كه‏بين دو كلمه هست، و به خاطر همين معنا و خاصيتى كه در كلمه"احد"هست، مى‏بينيم‏اين كلمه در هيچ كلام ايجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى‏شود، (و هيچ وقت‏گفته نمى‏شود: جاءنى احد من القوم - احدى از قوم نزد من آمد)بلكه هر جا كه استعمال شده‏است كلامى است منفى، تنها در مورد خداى تعالى است كه در كلام ايجابى استعمال‏مى‏شود. 

يكى از بيانات لطيف مولانا امير المؤمنين(ص)در همين باب است كه‏در بعضى از خطبه‏هايش كه در باره توحيد خداى عز و جل ايراد فرموده چنين آمده: "كل مسمى 

(معناى اينكه خدا صمد است اينست كه هر چيزى در ذات و آثار و صفات محتاج او است و او منتهى المقاصد است) بالوحدة غيره قليل" (1) يعنى - و خدا داناتر است - هر چيزى غير خداى تعالى، وقتى به صفت‏وحدت توصيف شود، همين توصيف بر قلت و كمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى‏كه يكى بودنش از كمى و اندكى نيست. 

و ما در بحثى كه پيرامون توحيد قرآنى در جلد ششم اين كتاب داشتيم، پاره‏اى ازكلمات آن جناب را كه در باره توحيد صادر شده نقل نموديم. 

"الله الصمد"اصل در معناى كلمه"صمد"قصد كردن و يا قصد كردن با اعتماد است، وقتى گفته‏مى‏شود: "صمده، يصمده، صمدا"از باب"نصر، ينصر"معنايش اين است كه فلانى قصدفلان كس يا فلان چيز را كرد، در حالى كه بر او اعتماد كرده بود. بعضى از مفسرين اين‏كلمه را - كه صفت است - به معانى متعددى تفسير كرده‏اند كه برگشت بيشتر آنها به معناى‏زير است: "سيد و بزرگى كه از هر سو به جانبش قصد مى‏كنند تا حوايجشان را برآورد"وچون در آيه مورد بحث مطلق آمده همين معنا را مى‏دهد، پس خداى تعالى سيد و بزرگى‏است كه تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى‏كنند. 

آرى وقتى خداى تعالى پديد آورنده همه عالم است، و هر چيزى كه داراى هستى‏است هستى را خدا به او داده، پس هر چيزى كه نام"چيز"صادق بر آن باشد، در ذات وصفات و آثارش محتاج به خدا است، و در رفع حاجتش او را قصد مى‏كند، همچنان كه‏خودش فرموده: "الا له الخلق و الامر" (2) ، و نيز به طور مطلق فرموده: "و ان الى ربك‏المنتهى" (3) ، پس خداى تعالى در هر حاجتى كه در عالم وجود تصور شود صمد است، يعنى‏هيچ چيز قصد هيچ چيز ديگر نمى‏كند مگر آنكه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن‏حاجتش به وسيله او است. 

از اينجا روشن مى‏شود كه اگر الف و لام بر سر كلمه"صمد"در آمده، منظور افاده‏حصر است، مى‏فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است، به خلاف كلمه"احد"كه‏الف و لام بر سرش در نيامده، براى اينكه اين كلمه با معناى مخصوصى كه افاده مى‏كند درجمله اثباتى بر احدى غير خداى تعالى اطلاق نمى‏شود، پس حاجت نبود كه با آوردن الف و 

............................................ 

(1)نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 155، خطبه 64. 

(2)آگاه باشيد كه ايجاد و تدبير تنها به دست او است.سوره اعراف، آيه 54. 

(3)محققا منتهاى هر چيزى به سوى او است.سوره نجم، آيه 42. 

لام حصر احديت را در جناب حق تعالى افاده كند، و يا احديت معهودى از بين احديت‏ها رابرساند. 

و اما اينكه چرا دوباره كلمه"الله"ذكر شد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: "قل هو الله‏احد و صمد"؟ظاهرا اين تكرار براى اشاره به اين معنا بوده كه هر يك از دو جمله"هو الله‏احد"و"الله الصمد"مستقلا كافى در تعريف خداى تعالى است، چون مقام، مقام معرفى‏خدا به وسيله صفتى است كه خاص خود او باشد، پس معنا چنين است كه معرفت به خداى‏تعالى حاصل مى‏گردد چه از شنيدن جمله"هو الله احد"و چه از شنيدن"الله الصمد"چه‏آنجور توصيف و تعريف شود و چه اينجور. 

و اين دو آيه شريفه در عين حال هم به وسيله صفات ذات، خداى تعالى را معرفى‏كرده، و هم به وسيله صفات فعل.جمله" الله احد"خدا را به صفت احديت توصيف كرده، كه احديت عين ذات است.و جمله"الله الصمد"او را به صفت صمديت توصيف كرده كه‏صفت فعل است، چون گفتيم صمديت عبارت از اين است كه هر چيزى به سوى او منتهى‏مى‏شود. 

بعضى (1) از مفسرين گفته‏اند: كلمه"صمد"به معناى هر چيز توپرى است كه جوفش‏خالى نباشد، و در نتيجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بياورد و نه از كسى متولدشود.كه بنابر اين تفسير، جمله"لم يلد و لم يولد"تفسير كلمه"صمد" خواهدبود. 

............................................ 

(1)روح المعانى، ج 30، ص 274. 

"لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد"اين دو آيه كريمه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى‏كند كه چيزى را بزايد.و يا به عبارت ديگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد.چه به آن معنايى كه‏نصارى در باره خداى تعالى و مسيح مى‏گويند، و چه به آن معنايى كه وثنى مذهبان بعضى ازآلهه خود را فرزندان خداى سبحان مى‏پندارند. 

و نيز اين دو آيه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى‏كنند كه خود او از چيزى متولد ومشتق شده باشد، حال اين تولد و اشتقاق به هر معنايى كه اراده شود، چه به آن نحوى كه‏وثنيت در باره خدايان خود گفته‏اند، كه بعضى اله پدر و بعضى ديگر اله مادر و بعضى ديگر اله‏فرزند است، و چه به نحوى ديگر. 

............................................ 

(1)روح المعانى، ج 30، ص 274. 

(بيان اينكه نزائيدن، زاده نشدن و كفو نداشتن خدا فرع بر صمد بودن و يگانگى او در ذات و صفات و افعال است)و نيز اين معنا را نفى مى‏كنند كه براى خداى تعالى كفوى باشد كه برابر او در ذات ويا در فعل باشد، يعنى مانند خداى تعالى بيافريند و تدبير نمايد، و احدى از صاحبان اديان و غيرايشان قائل به وجود كفوى در ذات خدا نيست، يعنى