حث از اين سه اصل يك اصل را متعرض شده، از اول تا به آخرش در باره آن سخن گفته، وآن اصل توحيد است (1) . 

و در كتاب توحيد از امير المؤمنين(ع)روايت آورده كه فرمود در عالم رؤياخضر(ع)را ديدم، و اين رؤيا يك شب قبل از جنگ بدر بود، به آن جناب گفتم: ازآنچه دارى چيزى به من تعليم بده كه بر دشمنان پيروز شوم.خضر گفت: بگو: "يا هو يا من لاهو الا هو"، همينكه صبح شد، رؤياى خود را براى رسول خدا(ص) 

بازگو كردم، به من فرمود: اى على اسم اعظم را ياد گرفتى، و اين كلام در جنگ بدر همچنان‏بر زبانم بود (2) . 

و نيز در آن كتاب آمده كه امير المؤمنين على(ع)سوره"قل هو الله احد"راخواند، و وقتى فارغ شد گفت: "يا هو يا من لا هو الا هو اغفر لي و انصرني على القوم الكافرين - اى كسى كه نيست او مگر او، مرا بيامرز و مرا بر قوم كافر يارى فرما" (3) . 

و در نهج البلاغه در باره خداى تعالى آمده: "الاحد لا بتاويل عدد - احد است، امانه به تاويل عدد" (4) . 

مؤلف: اين روايت را در توحيد هم از حضرت رضا(ع)نقل كرده به اين‏عبارت: "احد لا بتاويل عدد" (5) . 

و در اصول كافى به سند خود از داوود بن قاسم جعفرى روايت آورده كه گفت: به امام‏ابى جعفر دوم جواد الائمه (ع)عرضه داشتم: كلمه"صمد"چه معنايى دارد، فرمودبه معناى سيد مصمود اليه است، يعنى بزرگى كه تمام موجودات عالم در حوائج كوچك وبزرگ به او مراجعه ميكنند و محتاج اويند (6) . 

مؤلف: و در تفسير كلمه"صمد"معانى ديگرى از ائمه اهل بيت(ع) 

روايت‏شده، از آن جمله امام باقر(ع)فرمود: صمد به معناى سيد و بزرگى است كه 

............................................ 

(1)مجمع البيان، ج 10، ص 567. 

(2 و 3)توحيد صدوق، ص 89، ح 2. 

(4)نهج البلاغه صبحى صالح، ص 212، خطبه 152. 

(5)توحيد صدوق، ج 453. 

(6)اصول كافى، ج 1، ص 123، ح 1. 

الميزان جلد 20 صفحه 669 الميزان جلد 20 صفحه 669 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:75.txt">خداوند دانا است </a><a class="text" href="w:text:76.txt">خداى سميع و عليم </a><a class="text" href="w:text:77.txt">عالم به غيب </a></body></html>
خداوند دانا است 
مفهوم از علم از بديهى ترين مفاهيم است ولى مصاديقى كه از آن در ميان مخلوقات مس شناسيم مصاديقى مى‏باشد و با اين ويژگيها قابل اطلاق بر خداى متعال نخواهد بود اما چنانكه اشاره شد عقل مى تواند براى اين مفهوم كمالى مصدافى را در نظر بگيرد كه هيچگونه نقص و محدوديتى نداشته باشد و آن همان علم ذاتى خداى متعال است. 

علم خدا را از راههاى متعددى مى توان اصبات كرد يكى همان راهى است كه در اثبات همه صفات داتيه به آن اشاره شد يهنى چون علم در ميان مخلوقات وجود دارد بايد كاملترين مرتبه آن در آفريننده آنها موجود باشد. 

راه ديگر كمك گرفتن از دليل نظم است به اين بيان هر قدر پديده‏اى از نظم و انقان بيشترى برخوردار باشد دلالت بيشترى بر علم و دانش پديد آورنده‏اش دارد چنانكه يك كتاب علمى يا يك شعر زيبا يا هر اثر هنرى دلالت بر دانش و دذوق و مهارت پديد آورده اش دارد هيچگاه هيچ عاقلى چنين نمى پندارد كه مثلال يك كتاب علمى يا فلسفى بوسيله فرد نادان و بى سوادى نوشته شده باشد پس چگونه مى توان احتمال داد كه اين جهان عظسيم با آن همه اسرار و شگغتيهاى از موجود بى علمى بوجود آمده باشد؟!. 

و بالا خره راه سوم استفاده از مقدمان فلسفى نظزى غير بديهى است مانند اين قاعده كه هز موجود محرد مستقلى داراى علم است چنانكه در كتب مربوطه به اثبات رسيده است توجه داشتن به علم الهى اهمبت زيادى در خود سازى دارد و از اين روى مكررا در قرآن كريم بر آن تاكيده سشده است و از جمله مى فرمايد:« يعلم خائنة الاعين و ما تحفى الصدور» يعنى خداى متعال از چشمهاى خيانتكار و از دلها آگاه است. 

آموزش عقايد صفحه 76 استاد محمد تقى مصباح يزدى 

خداى سميع و عليم 
مقدمه: يكى از صفات خداوند متعال علم است اين علم شامل علم به شنيدنيها و ديدنيها و ... مى‏شود. قرآن در بسيارى از آيات خود اين صفت را بيان كرده و بر آن استدلال نموده است در اين مقاله يكى از آيات قرآن پيرامون علم خداوند كه توسط مفسر كبير قرآن استاد علامه طباطبايى(ره) تفسير شده تقديم مى‏گردد. 

(توضيحى در مورد"سميع"و"عليم"بودن خداى سبحان)"و له ما سكن فى الليل و النهار و هو السميع العليم""سكون"در ليل و نهار، به معناى وقوع در ظرف عالم طبيعتى است كه اداره آن بدست‏ليل و نهار است، چون نظام عالم طبيعت بستگى كامل به وجود نور دارد، اين نور است كه ازسرچشمه خورشيد به همه زواياى جهان ما ميتابد، و همه كرات منظومه را زير اشعه خود فرومى‏گيرد، اين نور است كه از كمى و زيادى آن و طلوع و غروب و محاذاتش با اجسام عالم وهمچنين از دورى و نزديكى اجسام به آن تحولاتى در عالم پديد مى‏آيد. 

پس در حقيقت مى‏توان گفت‏شب و روز گهواره‏اى است عمومى كه عناصر بسيط‏عالم و مواليدى كه از تركيب آنها با يكديگر متولد مى‏شود همه در آن گهواره تربيت مى‏شوند، ودر آن گهواره است كه هر جزئى از اجزاى عالم و هر شخصى از اشخاص آن به سوى غايت‏خودو هدفى كه برايش مقدر شده و به سوى تكامل روحى و جسمى سوق داده مى‏شود. 

و همانطورى كه محل سكونت - چه شخصى و چه عمومى - دخالت تامى در تكون ووضع زندگى ساكنينش دارد - اگر انسانند در آن سرزمين در طلب زرق تكاپو كرده و ازمحصولات زراعتى و ميوه‏هاى آن و حيواناتى كه در آن تربيت مى‏يابند ارتزاق نموده و از آب‏آنجا مى‏آشامند، و از هوايش استنشاق مى‏كنند، و از خود در آن محيط تاثيراتى گذاشته و ازمحيط تاثراتى برداشت مى‏كنند و اجزاى بدن‏شان بر وفق مقتضيات آن محيط رشد و نمومى‏كند - ، همچنين شب و روز كه به منزله مسكنى است عمومى براى اجزاى عالم، دخالت‏تامى در تكون عموم موجودات متكونه در آن دارد. 

انسان يكى از همين ساكنين در ظرف ليل و نهار است كه به مشيت پروردگار از ائتلاف‏اجزاى بسيط و مركبى در اين قيافه و شكلى كه مى‏بينيم تكون يافته است، قيافه و اندامى كه‏در حدوث و بقايش از ساير موجودات ممتاز است، زيرا داراى حياتى است كه مبنى است برشعور فكرى، و اراده‏اى كه زائيده قواى باطنى و عواطف درونى او است، قوائى كه او را به‏جلب منافع و دفع مضار واداشته و به ايجاد مجتمع متشكل دعوتش مى‏كند، لذا مى‏بينيم هركجا از اين جنس افرادى يافت‏شوند آن افراد هر چه هم كم باشند، براى خود مجتمعى تشكيل‏داده و براى تفاهم با يكديگر زبان مخصوصى براى خود وضع نموده‏اند، و بر پيروى سنن و قوانين‏و عادات و رسوم معاشراتى و معاملاتى و بر احترام آراء و عقايد عمومى در باره حسن و قبح، عدالت و ظلم، اطاعت و معصيت، ثواب و عقاب و جزا و عفو با يكديگر بناگذارى دارند. 

و چون يگانه آفريدگار شب و روز و ساكنين در آن دو، خداى سبحان است، از اين روصحيح است گفته شود: "و له ما سكن فى الليل و النهار"چون ملك حقيقى ليل و نهار و سكان در آن دو، و جميع حوادث و افعال و اقوالى كه از آثار وجودى آنان است، از آن خدااست، و همچنين نظامى كه در پهناى شگفت‏انگيز عالم جارى است به دست او است، پس اوشنواى گفتارها و صداها و ا