اره‏هاى ما است، و داناى به اعمال و افعال نيك و بد ما و عدل وظلم ما و احسان و اسائه ما و سعادت و شقاوت‏هائى است كه نفس ما كسب مى‏كند، و چگونه‏دانا به جميع اينها نباشد، و حال آنكه همه ما را او در ملك خود و به اذن خود ايجاد فرموده؟ونحوه وجودى اين نوع، يعنى خوب و بد، عدالت و ظلم، اطاعت و معصيت و هر يك از لغاتى كه‏دلالت بر معانى ذهنى دارند، همه امورى هستند علمى، به اين معنا كه جز در ظرف علم وجودتحقق ندارند، و لذا مى‏بينيم عملى را كه انسان انجام مى‏دهد وقتى آنرا خوب و يا بد، معصيت‏و يا اطاعت مى‏ناميم كه از روى علم و عمد انجام يافته باشد، و همچنين صوتى كه از تركيب‏چند حرف از دهان آدمى بيرون مى‏آيد وقتى كلام خوانده مى‏شود كه از روى علم صادر شده وگوينده‏اش معناى آنرا قصد كرده باشد. 

با اين حال چگونه ممكن است بشر اين امور علمى را در نفس خود مالك باشد، و به آن‏همانطور كه هست علم پيدا كند، آنوقت‏خدائى كه مالك او است از آن امور بى خبر باشد؟ 

(خوب دقت فرمائيد). 

و حال آنكه خداى سبحان كسى است كه اين عالم را با وسعت عجيبى كه در عناصرو بسائط و مركبات آن وجود دارد و ما آدميان جزء بسيار كوچكى از آنيم، ايجاد فرموده و اين‏كارگاه عظيم را تحت‏شرايط و نظامى حيرت‏آور بگردش درآورده است، و در تحت همان نظام‏نسل آدمى را زياد كرده، و نظام خاصى در بين افراد اين نوع اجراء نموده، آنگاه وى را به وضع‏لغات و اعتبار سنن و وضع امورى اعتبارى و قراردادى هدايت فرموده، و پيوسته با ما و سايراسباب قدم به قدم همراهى كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت‏ساير اسباب و آن اسباب را به‏معيت ما در مسير ليل و نهار براه انداخته، و حوادثى بيرون از شمار يكى پس از ديگرى پديدآورده است. 

تا آنجا كه يكى از ما توانسته به كلامى لب بگشايد و همينكه لب به كلامى گشودمعنائى را در دلش الهام نموده، و همان لفظ را دوباره در تعريف آن معنا بر زبانش جارى ساخته‏است، تا كاملا آنرا از بر كرد و براى هميشه فهميد اين لفظ داراى اين معنا است، آنگاه‏مخاطبش را هم گوشى داد تا بتواند آن صوت را از آن متكلم بشنود، و به محض شنيدن، همان‏معنا را در دل او هم القاء نموده و به تعليم الهى خود آن معنا را به قوه فكر او خورانيده و فهمانده، سپس مخاطب را با اراده خودش وادار كرد تا او هم لفظ مزبور را فقط در همان معنا بكار ببرد، و به كراهت‏خودش او را از بكار بردن در معنائى ديگر باز داشته، تا بدين وسيله لغات را در بين‏بشر وضع نمود، و در همه اين مراحل كه سر انگشتان از شمردن عدد آن عاجز است‏خودش قائدو آموزگار و راهنما و حافظ و مراقب بشر بود، با اين حال آيا ممكن است كسى اجازه گفتن غيراين سخن را به خود بدهد كه خداى تعالى شنوا و دانا است؟يقينا نه.و تعيينا هيچ نجوايى سه‏نفرى نيست مگر اينكه خداى تعالى چهارمى آنان، و هيچ سرى در بين پنج نفر نيست مگر اينكه‏او ششمى آنان است، و هيچ عده‏اى كمتر و يا بيشتر از آن، نجوايى نمى‏كنند مگر اينكه خدا باايشان است هر جا كه باشند، آنگاه روز قيامت آنان را به آنچه كه در باره آن نجوا كرده‏اند خبرمى‏دهد، و خدا به هر چيزى دانا است. 

آرى اين نه تنها اقوال ما و لغات ما است كه خداى تعالى آنرا حرف به حرف بر زبان‏ما نهاده و به آن آگاهى دارد، بلكه جميع اعمال ما مستند به او است، و به آنها عالم است. 

زيرا اگر عملى را كه يكى از ما انجام مى‏دهد در نظر بگيريم مى‏بينيم اين عمل چه خوب و چه‏بد فرزندى زائيده شده از پدران(سلسله علل فعاله)و مادرانى(سلسله علل منفعله)است كه‏تحت اراده و اختيار جريان داشته‏اند و در حقيقت اين عمل راهى بس دراز و زمانى بس طولانى‏را در انتقال از اصلاب سلسله‏اى به ارحام سلسله‏اى ديگر كه كسى جز خداى متعال شماره آنرانمى‏داند طى كرده، و پيوسته خداوند يعنى همان كسى كه زمين در قبضه قدرت او و آسمانها دردست اويند، آن عمل را به اراده خود از آغوشى به آغوشى ديگر انتقال مى‏داده، تا آنكه كارش‏به اين عالم كه عالم اختيار است انجاميده، در اين عالم هم باز از اين منزل به آن منزل انتقال‏يافته تا روزى كه از يك فردى از بنى نوع ما صادر شده و از افق هستى طلوع كرده و خلاصه‏جاى خود را در عالم اختيار و مسكن ليل و نهار باز كرده است، و تازه يكى از اسباب و حلقه‏اى‏از سلسله علل گشته و بعد از اين هم خدا مى‏داند تا كى و چه مقدار در اجزاى ديگرى از عالم‏هستى اثر مى‏گذارد، در حالى كه خداى سبحان شاهد و ناظر آن و محيط بر آن است. 

(1) و از اين بيان به خوبى معلوم مى‏شود كه جمله"و هو السميع العليم"در آيه مورد بحث‏به منزله نتيجه است براى جمله"و له ما سكن فى الليل و النهار". 

و شنوائى و دانائى گر چه از صفات ذاتى خداى تعالى و عين ذات مقدس اويند و 

............................................ 

(1)آيا نمى‏دانيد آنكه پديد كرد، او است لطيف و خبير.سوره ملك آيه 14 

متفرع بر امر ديگرى غير از ذات نمى‏شوند، و ليكن يك قسم از شنوائى و بينائى و دانائى هست‏كه از صفات فعل و خارج از ذات هستند، و آن شنوائى و بينائى و دانائى است كه ثبوتش‏موقوف بر تحقق متعلق است، نه بر ذات مقدسش، نظير" خلق"، "رزق"، "احياء"و"اماته"، كه متوقفند بر وجود"مخلوق"، "مرزوق"، "حى"و"ميت". 

و چون نفس موجودات و عين آنها مملوك و محاط او است پس بايد گفت: موجودى‏كه از نوع اصوات است هم سمع خدا و هم مسموع او است، همچنانكه موجودى كه از مقوله نورو رنگ است هم بينائى خدا است و هم مبصر او است، و اين دو مقوله با ساير موجوداتى كه ازمقوله‏هاى ديگرى هستند، همه، هم علم خدايند و هم معلوم او. 

و اين نوع علم از صفات فعل خدا است كه با تحقق فعل او متحقق مى‏شود نه قبل ازآن، و لازمه اين حرف يعنى تحقق صفتى در خداى تعالى بعد از فعل نه قبل از آن، اين نيست‏كه در ذات پروردگار منزه از تغير، تغييرى پديد آيد، و در حالى فاقد صفتى و در حال ديگرى‏واجد آن شود، زيرا گفتيم اينگونه صفات يعنى امثال خلق و رزق و اماته و احياء و علم به‏مخلوقات، صفات فعلند، و از مقام فعل تجاوز نكرده و ربطى به مقام ذات او ندارند. 

پس آيه شريفه در مقام اين است كه با استنتاج علم از ملك، علم فعلى خدا را اثبات‏كند(دقت فرمائيد). 

بنا بر اين آيه مورد بحث‏يعنى"و له ما سكن فى الليل و النهار"به منزله مقدمه‏اى‏است براى حجتى كه در آيه قبل اقامه شد، زيرا حجت بر معاد گر چه با جملات"قل لمن مافى السموات و الارض قل لله كتب على نفسه الرحمة"تمام بود.و ليكن از آنجائى كه‏شنونده با نظر بدوى و ساده به اين معنا منتقل نمى‏شود كه ملك خداى تعالى نسبت به‏موجودات مستلزم علم نسبت به آنها است و ملكش نسبت به مسموعات(اصوات و اقوال)مستلزم‏شنوايى او نسبت به آنها است، از اين رو مجددا مالكيتش را نسبت به آسمانها و زمين تكرارنموده و خاطر نشان ساخته كه اين مالكيت مستلزم شنوائى و دانائى است.و لذا جمله"و له ماسكن فى الليل و النهار"را كه در حقيقت همان مالكيت آسمانها و زمينى است كه در آيه