م كه فرض شود، گنجايش آنرا ندارد كه حتى تاريخ ازلى خودش، در آن‏نوشته شود تا چه رسد به اينكه تاريخ ازلى و ابدى موجودى ديگر در آن درج گردد، و تا چه رسدبه اينكه تاريخ ازلى و ابدى تمامى موجودات در آن ضبط شود. 

از بيانات گذشته، دو نكته روشن شد: اول اينكه: مراد از مفاتح غيب، همان‏خزينه‏هاى الهى است كه مشتمل است بر غيب تمامى موجودات، چه آنها كه به اين عرصه پانهاده‏اند، و چه آنها كه ننهاده‏اند.و خلاصه، مفاد آيه مورد بحث، همان مفاد آيه" و ان من‏شى‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم"مى‏باشد. 

دوم اينكه: مراد از كتاب مبين امرى است كه نسبتش به موجودات، نسبت برنامه عمل‏است به خود عمل، و هر موجودى در اين كتاب يك نوع اندازه و تقدير دارد، الا اينكه خود اين‏كتاب موجودى است كه قبل از هر موجودى و در حين وجود يافتن و بعد از فناى آن، وجود داشته‏و خواهد داشت، و موجودى است كه مشتمل است بر علم خداى تعالى به اشياء، همان علمى‏كه فراموشى و گم كردن حساب، در آن راه ندارد. 

از اين جهت مى‏توان حدس زد كه مراد از كتاب مبين، مرتبه واقعى اشياء و تحقق‏خارجى آنها باشد كه قابل پذيرفتن هيچگونه تغيير نيست.آرى، موجودات وقتى قابل تغييرنيستند كه در عرصه اين عالم قرار گرفته باشند، و گر نه قبل از وقوع در اين عالم، عروض تغيير برآنها ممتنع نيست، و لذا گفته‏اند: "ان الشى‏ء لا يتغير عما وقع عليه - هيچ چيزى از آن حالتى‏كه بر آن حال وقوع يافته تغيير نمى‏كند". 

و خلاصه اينكه، اين كتاب كتابى است كه جميع موجوداتى را كه در عالم صنع وايجاد واقع شده‏اند، برشمرده، و آنچه را كه بوده و هست و خواهد بود، احصاء كرده است، بدون اينكه كوچكترين موجودى را از قلم انداخته باشد، البته غير اين كتاب الواح و كتب‏ديگرى نيز هست كه قابل تغيير و تبديل بوده و محو و اثبات را مى‏پذيرد، آيه"يمحو الله ما يشاءو يثبت و عنده ام الكتاب"از وجود چنين كتبى حكايت مى‏كند، براى اينكه محو و اثبات را در مقابل‏ام الكتاب قرار داده است و اين به خوبى دلالت دارد بر اينكه اين محو و اثبات هم در كتابى صورت‏مى‏گيرد.اينجا است كه وجه اتصال آيه مورد بحث به ما قبلش روشن مى‏گردد زيرا در آيه قبل‏چنين داشت كه: آن چيزى كه شما درخواست كرده بوديد و خواستيد تا بين من و شما كار رايكسره كند، در تحت قدرت من نيست، و همچنين حكم به حق هم نزد پروردگار من و در حيطه علم او و در تحت قدرت او است، و به فرضى هم كه از من ساخته بود و من آنرا انجام مى‏دادم، كار من و شما اينطور يكسره مى‏شد كه شما به عذابى كه مخصوص ستمكاران است، دچارمى‏شديد، زيرا خدايى كه علمش آميخته با جهل نيست مى‏داند كه بين من و شما ستمكار كدام‏است.اين معنا را ما از جمله"و عنده مفاتح الغيب"و جمله"و يعلم ما فى البر والبحر"مى‏فهميم كه جمله اول اشاره مى‏كند به اينكه رسول خدا قادر بر انجام خواسته‏هاى‏آنان و فيصله دادن اختلاف بين خود و آنان نيست، و جمله دوم دلالت دارد بر اينكه خدايى كه‏به همه موجودات دريا و خشكى عالم، آگاه است هرگز ستمكار را به غير ستمكار اشتباه‏نمى‏كند، زيرا كوچك و بزرگى نيست، مگر اينكه در كتاب مبين او است. 

پس مراد از غيبى كه در آيه ذكر شده، "غيب مطلق"است، و جمله"لا يعلمها..."جمله‏اى است‏حاليه كه دلالت مى‏كند بر اينكه مفاتح غيب، از مقوله علم است، البته نه علم‏متعارف، زيرا ما از كلمه علم صور ذهنيه‏اى را مى‏فهميم كه از هر چيزى پس از وجود ومحدوديت گرفته شده و در ذهن ما نقش مى‏بندد، و مفاتح غيب اختصاص به بعد از موجود شدن‏ندارد بلكه همانطورى كه شرح داده شد علم به موجودات است‏حتى قبل از موجود شدن آنهايعنى علمى است غير متناهى و غير منفعل از معلوم. 

(عموميت علم خداوند و نامتناهى بودن آن(يعلم ما فى البر و البحر...))جمله"و يعلم ما فى البر و البحر"عموميت علم خدا را مى‏رساند، و مى‏فهماندآنچه از موجودات كه ممكن است متعلق علم ديگران قرار گيرد، و اگر هم بعضى علم به آن‏ندارند، ممكن است براى بعضى ديگر معلوم شود، همه و همه براى خداوند معلوم است. 

و اگر خشكى‏ها و آنچه را كه در آنها است جلوتر ذكر كرد، براى اين بود كه روى‏سخنش با مردم بود كه سر و كارشان بيشتر با خشكى‏ها است. 

و در جمله"و ما تسقط من ورقة الا يعلمها"براى اين برگ درختان را بخصوص‏اسم برد كه دلالت كند بر بى پايانى علم خداوند، چون كثرت برگ درختان به حدى است كه‏انسان از شمردن آن و تشخيص هر كدام از ديگرى و احاطه به حالاتى كه هر كدام دارند وهمچنين مراقبت بر اينكه كدام يك از درخت مى‏افتد، عاجز است. 

و ظاهرا جمله"و لا حبة فى ظلمات الارض"و همچنين جمله"و لا رطب و لايابس..."معطوف بر"من ورقة"مى‏باشند.و مراد از ظلمات زمين، درون تاريك آن است كه‏بذر گياهان در آن نشو و نما نموده و بعضى از آنها نيز همانجا مى‏پوسند، و هيچ دانه‏اى در درون‏تاريك زمين نيست و همچنين هيچ برگ تر و خشكى از درخت نمى‏ريزد مگر اينكه خداوندبدان آگاه است. 

بنا بر اين لفظ"الا فى كتاب مبين"بدل خواهد بود از جمله"الا يعلمها"و معناى‏همان را مى‏رساند، و در حقيقت تقدير كلام چنين است: "و لا رطب و لا يابس الا هو واقع ومكتوب فى كتاب مبين - هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتاب مبين نوشته شده است"و كلمه"مبين"اگر به معناى اظهار كننده باشد آن وقت توصيف كتاب به آن، براى اين خواهدبود كه قرآن كريم حقيقت هر چيزى را آنطور كه هست، بدون هيچ گونه ابهام و تغيير و تبديلى، اظهار مى‏كند، و اگر هم به معناى ظاهر باشد باز همان معنا را مى‏رساند، و كتاب را به آن‏توصيف كردن، از اين جهت است كه حقيقت كتاب همان نوشته‏هاى آن است و حقيقت آن‏نوشته‏ها هم معانيى است كه الفاظ آنها را حكايت مى‏كند، و وقتى در آن معانى ابهام و خفائى‏نباشد، قهرا الفاظ هم مبين و آشكار و كتاب نيز كتاب مبينى خواهد بود. 

"و هو الذى يتوفيكم بالليل و يعلم ما جرحتم بالنهار" 

الميزان جلد 7 صفحه 176 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:79.txt">قدرت در حق تعالى </a><a class="text" href="w:text:80.txt">حيات در حق تعالى </a><a class="text" href="w:text:81.txt">خداوند توانا </a></body></html>
قدرت در حق تعالى 
در باب قدرت هم همين بحث ميان متكلمين و حكما هست تعريف «قدرت‏» چيست؟ 

متكلمين مى‏گويند:«صحة الفعل و الترك‏» قدرت يعنى فعل و ترك يك شى‏ء هر دو امكان داشته باشد. 

فلاسفه اين تعريف را قبول ندارند زيرا اگر مقصود از صحت امكان است كه اين ربطى به قدرت ندارد پس قدرت مربوط به فاعل است. 

ممكن است‏بگويند مقصود از صحت امكان در فاعل است‏يعنى فاعل به حيثى است كه ممكن است فاعل باشد و ممكن است تارك باشد هيچكدام از ترك و فعل از ناحيه او واجب يا ممتنع نيست. 

حكما مى‏گويند شما قبول داريد كه قدرت صفت ذات است و مى‏گويند حق تعالى در ذات خود واجب است; ولى مى‏گويند فاعليت و تاركيت او ممكن است. نه واجب الوجود واجب من جميع الج