ات والحيثيات است. 

مى‏گويند در تعريف «قدرت‏» بايد گفت: «ان شاء فعل و ان لم يشا لم يفعل‏» البته نفس مشيت او واجب است و نفس لا مشيت او هم واجب است. 

پس در حق تعالى بايد گفت: «عقل نظام الخير و فعل‏». 

مجموعه آثار جلد هشتم صفحه 367- استاد شهيد مرتضى مطهرى 

تبديل شناخت حسى به شناخت تعقلى 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 417
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى. 
مسأله تبديل شناخت حسى به شناخت تعقلى، محدود به آنچه كه در جلسه گذشته عرض كردم نيست، كليت، تعميم و گسترش دادن، يك بعد از ابعاد شناخت تعقلى است.بعد ديگر كه اين بعد از يك نظر مهم‏تر است اين است كه دستگاه شناخت انسان، نه تنها شناختها را تعميم و گسترش مى‏دهد بلكه آنها را تعميق مى‏كند.آن مرحله‏اى كه جلسه قبل عرض كرديم اين بود كه ذهن انسان شناخت سطحى را كه محدود است گسترش مى‏دهد و بر طول و عرض آن مى‏افزايد و آن را به طور افقى توسعه مى‏دهد، صد مورد آزمايش را به بينهايت تبديل مى‏كند.اينجا كار ذهن فقط توسعه دادن و وسعت بخشيدن به دايره شناخت است. 

كار مهم‏ترى كه ذهن انجام مى‏دهد اين است كه در اعماق شناخت حسى نفوذ مى‏كند و در ماوراى شناخت حسى به شناخت ديگرى نائل مى‏شود.در مقام تشبيه مثل اشعه ايكس.دستگاههاى معمولى عكسبردارى اگر در مقابلشان ديوارى باشد فقط تا ديوار عكس بر مى‏دارند، ولى اشعه ايكس ماوراى آن حجابها را هم مى‏بيند.البته اين تشبيه از يك نظر تشبيه ضعيفى است كه توضيح خواهم داد. 

تشبيه ذهن به آينه اينجا مطلبى را ـ اگر چه يك تشبيه (1) است ـ عرض مى‏كنم: يكى از تشبيه‏هاى قديمى معمول اين است كه ذهن انسان را تشبيه به آينه كرده‏اند (در مثل مناقشه نيست، تشبيه عرض مى‏كنم) .مى‏دانيد قديميها چنين مى‏انديشيدند كه آينه خاصيتش اين است كه صورتها را در خودش منطبع مى‏كند، يعنى وقتى ما در مقابل آينه مى‏ايستيم صورت ما درون آينه مى‏افتد، ولى امروز ثابت شده كه صورتى داخل آينه نمى‏افتد، خاصيت آينه فقط منعكس كردن نور است، شعاع نورى كه از بدن ما منعكس مى‏شود، به آينه مى‏تابد و از آينه بر مى‏گردد.بنابر اين تصويرى كه ما از خودمان در آينه مى‏بينيم [به اين صورت حاصل مى‏شود كه نور] از خودمان در آينه مى‏تابد و از آينه منعكس مى‏شود و ما خودمان را مى‏بينيم ولى خيال مى‏كنيم خودمان داخل آينه افتاده‏ايم.پس اين تشبيه براساس اين فرض است كه صورتها در آينه مى‏افتد. 

مير سيد شريف جرجانى كتابى دارد به نام كبرى كه از مقدماتى‏ترين كتابهاى منطق است و با اين جمله شروع مى‏شود: «بدان كه آدمى را قوه‏اى است دراكه كه منقش گردد در وى صور اشياء چنانكه (2) در آينه» .مى‏گويد: ذهن به منزله يك آينه است و صورت اشياء در قواى ادراكى ما منعكس مى‏شود . 

تا اينجا يك تشبيه بيشتر نيست، ولى وجه شبه‏هاى خاصى هم ميان آينه و ذهن انسان وجود دارد: 

آينه هر چه صاف‏تر و بى‏رنگ‏تر باشد واقع نماتر است.اگر آينه رنگ داشته باشد صورتها را به رنگ خود نشان مى‏دهد.مثلا اگر شيشه‏اى كه نور را منعكس مى‏كند به رنگ سبز باشد صورت را هم به رنگ سبز نشان مى‏دهد، ولى اگر آينه بى‏رنگ باشد صورت را به رنگ خودش نشان مى‏دهد.ذهن انسان هم همين طور است.اگر ذهن انسان بى‏رنگ باشد حقايق را آنچنان كه هست به انسان ارائه مى‏دهد، وقتى انسان اشياء را مطالعه مى‏كند آنچنان مى‏بيند كه آن اشياء هستند، ولى اگر ذهن انسان رنگ داشته باشد اشياء را به همان رنگ مى‏بيند. 

شاعر عرب مى‏گويد: «انارة العقل مكسوف بطوع هوى» .مولوى مى‏گويد: 

چون غرض آمد هنر پوشيده شد 

صد حجاب از دل به سوى ديده شد 

تعصب، سد راه شناخت دستگاه انديشه انسان طورى آفريده شده است كه اگر روح انسان از نظر عاطفى رنگ بخصوصى داشته باشد نمى‏تواند حقايق را آنچنان كه هست ببيند، بلكه مطابق آن رنگ مى‏بيند.چه زيبا مى‏فرمايد على ( عليه السلام) : «من عشق شيئا اعشى بصره و امرض قلبه» (3) .يكى از آن چيزهايى كه به روح انسان رنگ مى‏دهد و وقتى رنگ داد انسان درست نمى‏تواند ببيند عشق و علاقه است.آدمى به هر چيزى كه عشق بورزد نسبت به آن تعصب پيدا مى‏كند.اگر عشق و تعصب پيدا شد انسان نمى‏تواند شى‏ء را آنچنان كه هست ببيند. 

نقطه مقابل، بغض، دشمنى، كينه و نفرت است.اگر انسان نسبت به چيزى كينه و نفرت داشته باشد همان كينه و نفرت، رنگى براى روح انسان مى‏شود و انسان نمى‏تواند شى‏ء را آنچنان كه هست ببيند.عاشق، محبوب زشت خودش را زيبا مى‏بيند، چنانكه در داستان معروف، مجنون عامرى مى‏گويد: 

اگر در كاسه چشمم نشينى 

بجز از خوبى ليلى نبينى 

هر دو مانع هستند.عشق، معشوق را زيبا مى‏كند، يعنى به چشم عاشق، زيبا جلوه مى‏دهد به طورى كه او حتى زشت را زيبا مى‏بيند.كينه و نفرت هم همين طور است، زيبا را نازيبا جلوه مى‏دهد، و اين از مسائلى است كه قرآن كريم زياد روى آن تكيه كرده است.جزء اصول معارف قرآن راجع به شناخت، مسأله كوشش كردن براى بى‏طرف ماندن و خوب قضاوت كردن است: «افمن زين له سوء عمله فراه حسنا» (4) كه در مورد كسى است كه عمل بدش در نظر خودش خوب جلوه مى‏كند.در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (5) بگو آيا من به شما خبر مى‏دهم كه بدترين و زيانكارترين مردم چه كسانى هستند؟ آنهايى كه تمام مساعى‏شان در زندگى دنياست و فكر مى‏كنند كار خوب مى‏كنند در حالى كه تمام تلاشهاشان بيهوده و بى‏نتيجه است. «يحسبون انهم يحسنون صنعا» خودشان خيال مى‏كنند كه دارند خوب عمل مى‏كنند در صورتى كه در واقع بد عمل مى‏كنند.در اين زمينه قرآن مجيد آيه‏هاى زيادى دارد. 

داستانى دارم از هم مباحثه بسيار بسيار گرامى و عزيزم آيت الله منتظرى ـ خداوند متعال او را نجات بدهد (6) (آمين حضار) ـ كه حدود دوازده سال با ايشان هم مباحثه بودم.در ايام طلبگى، گاهى به اصفهان و از اصفهان به نجف آباد مى‏رفتيم.هر دومان طلبه بوديم و نزديك بود كه سطوح را به اتمام برسانيم.مردى بود كه در دانشكده حقوق درس خوانده بود و آدم عجيب و غريبى بود، خودش هم مى‏گفت من دين و مذهب حسابى ندارم.يك وقت اين شخص به هم مباحثه عزيز ما گفته بود: فلانى ! پيغمبر خيلى كلمات بزرگى دارد! من اخيرا دارم مطالعه مى‏كنم، حيرت كرده‏ام، عجيب سخنان پيامبر بزرگ است.ايشان به او گفته بود البته كه بزرگ است، و آن شخص گفته بود: ولى شما حق ندارى اين سخن را بگويى.چرا حق ندارم؟ براى اينكه تو قبلا به پيغمبر علاقه داشته‏اى، ولى من كه به پيغمبر علاقه ندارم و بى طرف هستم از تو بهتر مى‏فهمم. 

من به اصل مطلب كارى ندارم ولى اين حرف، حرف درستى است.اگر انسان تعصب نداشته باشد [بهتر مى‏تواند قضاوت كند.] تعصب، يكطرفه نيست، تعصب مثبت و منفى هر دو تعصب است.بعضى خيال مى‏كنند تعصب دينى است [كه بد است،] نمى‏دانند كه تعصب لادينى از تعصب دينى بدتر است .ما متعصبهايى در لا مذه