بى داريم كه هيچ متعصب مذهبى به پاى اينها نمى‏رسد.من واقعا حيرت مى‏كنم وقتى كه مى‏شنوم بعضى از جوانان مسير انحرافى را پيموده‏اند و زمانى كه به آنها پيغام مى‏دهم كه آقايان بياييد با يكديگر بنشينيم صحبت كنيم، شايد شما چيزى فهميده‏ايد كه ما نمى‏دانيم، بياييد ما را راهنمايى كنيد، مسائل را با يكديگر در ميان بگذاريم تا ببينيم قضيه چيست، نمى‏آيند، هر كارى مى‏كنيم نمى‏آيند، مى‏گويند ما تازه راهمان را انتخاب كرده‏ايم و نمى‏آييم.يك نفرشان گفته بود من نمى‏آيم چون اخيرا نظريه و فكرى را انتخاب كرده‏ام و فلانى ـ به تعبير او ـ انديشه و منطقش قوى است، مى‏ترسم مرا متزلزل و بى‏عقيده كند.آقا! تو الآن در لا مذهبى تعصب دارى.تعصبى كه منفور است تنها تعصب مذهبى نيست، گاهى تعصب لا مذهبى از تعصب مذهبى بدتر است.ما اكنون دچار گروههايى هستيم كه در لا مذهبى شديدا متعصبند. اين سالن و اين «كانون توحيد» ، بياييد، ما آماده هستيم، مسائل خودتان را از تريبون آزاد طرح كنيد، منطق است، نه جنگ و دعوايى است و نه كتك و فحشى، پس چرا فرار مى‏كنند؟ ! 

چرا در كتابهايشان حتى جرأت نمى‏كنند نظريات الهيون را آنچنان كه هست مطرح كنند و نظريات الهيون را مسخ مى‏كنند؟ ! استالين (7) در كتاب ماترياليسم ديالكتيك مى‏گويد: «ديالكتيك بر خلاف متافيزيك مى‏گويد دنيا حركت دارد، و متافيزيك مى‏گويد دنيا از جاى خودش تكان نمى‏خورد.ديالكتيك برخلاف متافيزيك مى‏گويد اشياء با يكديگر مرتبطند، مجزا، منفرد و بى ارتباط با يكديگر نيستند» در حالى كه نظريه حركت و نظريه ارتباط را ـ كه شما اسمش را «اصل وابستگى» گذاشته‏ايد ـ براى اولين بار الهيون گفتند و اين الهيون هستند كه پيش از همه جهان را به منزله يك انسان دانستند و رابطه اجزاى جهان با يكديگر را نظير رابطه اعضاى يك پيكر يعنى رابطه ارگانيك شناختند.افرادى قبل از بوعلى سينا و همچنين خود او و يا مثلا حاج ملاهادى سبزوارى اين مطلب را گفته‏اند.حال چرا جرأت نمى‏كنند حرفهاى الهيون را آنچنان كه هست مطرح كنند؟ چون مى‏دانند اگر آنچه را كه هست مطرح كنند جواب ندارند. [مى‏گويند] آنها ايده آليست (8) هستند و ما ماترياليست (9) ! آخر ايده آليست يعنى چه؟ چه كسى گفته كه الهيون ايده آليست‏اند؟ ! آنها دادشان هميشه بلند است كه ما وجودى و رئاليست (10) هستيم. [ولى ماديون همواره مى‏گويند] ايده آليسم [كه منظورشان الهيون است‏] اينچنين گفته و ماترياليسم آنچنان. 

غرض اين جهت است كه يكى از وجه شبه‏ها ميان آينه و ذهن انسان كه وجه شبه خوبى است و قرآن روى اين مطلب تكيه فراوان دارد، اين است كه براى شناخت، بى‏رنگ بودن فكر و روح ضرورت دارد، يعنى هيچ گونه غرض و مرض و تعصب مثبت يا منفى در كار نباشد، چنانكه آينه بايد بى‏رنگ باشد تا صورتها را [به خوبى‏] منعكس كند.آينه به هر نسبت كه خراب باشد، در وضع صورت تغيير مى‏دهد. 

اين يك تشبيهى ميان آينه و ذهن است، ولى اگر از يك جهت با هم شبيه باشند در جهات مختلف با يكديگر فرق دارند كه ما براى مسأله «شناخت» از آن استفاده مى‏كنيم. 

تفاوتهاى آينه و ذهن: 
1.انعكاس معانى 

2.خطايابى يكى از تفاوتها اين است كه آينه فقط صورتها را منعكس مى‏كند، معناها را منعكس نمى‏كند.اگر انسان در مقابل آينه بايستد شكل و رنگ و حجمش پيداست، اما آيا علمش هم پيداست؟ عشقش هم پيداست؟ محبتش هم پيداست؟ احساساتش را هم آينه منعكس مى‏كند؟ نه، آينه به اين چيزها كار ندارد.ولى ذهن انسان علم و عشق و احساسات و كينه طرف را درك مى‏كند [يعنى‏] معانى را هم منعكس مى‏كند. 

تفاوت دوم كه نسبت به اولى مهم‏تر است اين است كه آينه گاهى اشتباه نشان مى‏دهد.مثلا يك آينه مقعر شى‏ء مقابلش را بزرگ‏تر از آنچه هست نشان مى‏دهد، يا آينه محدب [تصوير شى‏ء را] كوچك‏تر از آنچه هست نشان مى‏دهد، و يا آينه استوانه‏اى ابعاد را به شكل ديگرى نشان مى‏دهد، مثلا بينى و دندانها را درازتر و عرض صورت را كمتر نشان مى‏دهد.ذهن انسان هم گاهى خطا مى‏كند اما ذهن مى‏تواند به خطاى خودش پى ببرد و بفهمد كه اشتباه كرده است، ولى آينه خطاياب و خطا سنج نيست.آينه خطا مى‏كند بدون آنكه بتواند خطاى خود را بيابد .و بالاتر، ذهن انسان نه تنها خطاى خودش را كشف مى‏كند بلكه خطاى خود را اصلاح نيز مى‏كند .كشف كردن غير از اصلاح كردن است.ذهن، هم مى‏فهمد كه اينجا اشتباه كرده است و هم مى‏فهمد كه راه اصلاح اين اشتباه چيست.ذهن وقتى چوبى را كه در آب فرو رفته شكسته مى‏بيند مى‏داند كه غلط مى‏بيند، بعد علت اين را كه چرا غلط مى‏بيند كشف مى‏كند و راه اصلاح اين غلط را هم نشان مى‏دهد، كه مسأله «منطق» است. 

انسان خطا مى‏كند و به خطاى خودش پى مى‏برد.در منطق، معيارهايى وجود دارد كه انسان با آن معيارها مى‏تواند خطاهاى ذهن خودش را اصلاح كند.حال اين بحث پيش مى‏آيد كه آيا آن معيارها هم خطا مى‏كند و يا خطا نمى‏كند؟ اگر آن معيارها هم قابل خطا باشند پس براى آن معيارها نيز بايد معيارهايى بياوريم، و باز نقل كلام به آن معيارها مى‏كنيم [كه به تسلسل مى‏انجامد] و معيارى باقى نمى‏ماند، و اگر معيار ما خطا ناپذير است اين چگونه معيارى است؟ ذهنى است يا عينى؟ اينجاست كه راه دو مكتب جدا مى‏شود، يك عده مى‏گويند ما معيار ذهنى كه معيار [اصلاح‏] خطا باشد داريم، ديگران مى‏گويند خير، «عمل» كه عينيت است معيار اصلاح خطاهاى ذهنى است، كه اين، مسأله «معيار شناخت» است و جداگانه بحث مى‏كنيم .اين، دو تفاوت ذهن و آينه. 

3.خود آگاهى تفاوت سوم باز از دوم مهم‏تر است و آن اينكه آينه آنچه را كه در مقابلش قرار مى‏گيرد منعكس مى‏كند ولى خودش در خودش منعكس نمى‏شود، ولى ذهن، هم آنچه را كه در برابرش واقع است ادراك مى‏كند و هم خودش را، يعنى خودياب است.به تعبيرى كه فلاسفه امروز اروپا آورده‏اند و در سالهاى اخير ترجمه شده است ذهن انسان «خودآگاه» است نه فقط «غير آگاه» ، همان طور كه آگاه از دنياى بيرون است، آگاه از خود هم هست.به تعبير ابتدائى غلط، همان طور كه جهان را در خودش منعكس مى‏كند خودش هم در خودش منعكس مى‏شود، خودش را هم نشان مى‏دهد، و اين يكى از ظريف‏ترين مسائل فلسفى است و در اين زمينه فلاسفه به يك تعمق بسيار عميقى رسيده‏اند و آن اين است كه در ساير آگاهيها ـ يعنى وقتى انسان به دنيا آگاهى پيدا مى‏كند ـ «آگاه» يك چيز است (من)، «آگاهى» چيز ديگر (صورتى از جهان كه در ذهن من است)، و «آنچه انسان، آگاه به آن شده» چيز ديگرى است (عالم عينى) .اما در «خود آگاهى» (به معناى دقيق خودش) عامل «آگاه» ، عامل «آگاهى» و عامل «آگاه شده به او» [هر سه يكى است‏]، يعنى نفس انسان در آن واحد هم آگاه است، هم آگاهى و هم آگاه شده به او» [هر سه يكى است‏]، يعنى نفس انسان در آن واحد هم آگاه است، هم آگاهى و هم آگاه شده به خودش، [و به تعبير عاميانه‏] يك قلنبه آگاهى است.اينجاست كه اين «من» كه هر كس آن 