ى ندارد كه مانند آنها (انسانها) را بيافريند ! چرا... 

پى‏نوشت‏ها: 

.1 نهج البلاغه، خطبه .180

.2 سوره يس، آيه .81
اراده چيست؟ 
پس اراده چيست؟ آيا شوق و اشتياق است؟ نه چون در انسان هم شوق با اراده دوتاست در مورد خيلى چيزها انسان اراده دارد ولى شوق ندارد و برعكس. 

انسان از آن جهت كه عاقل است و يك شى‏ء را تعقل مى‏كند اين تعقلش وجود آن اقتضا دارد يك چيزهايى است كه طبيعت انسان اقتضاى آن را دارد مثلا انسان وقتى گرسنه است ميل به خوردن پيدا مى‏كند گاهى چيزى را شديدا مشتاق است ولى آن را اراده نمى‏كند چون با طبيعتش موافق نيست گاهى به عكس است‏شوق نيست ولى اراده است مثلا انسان يك دواى بدمزه‏اى را مى‏خورد در حالى كه طبع فرار مى‏كند. 

پس كارى كه ملايم طبع است مورد شوق است و كارى كه ملايم عقل است مورد اراده است. 

حال آيا ارداه غير از تعقل ماست؟ يا حقيقت اين است كه تعقل ما عين اراده ماست‏يعنى ملايمت‏يك كار با عقل ما همان اراده ماست؟ 

حال حد اكثر فرض كنيم كه [اراده و تعقل] در انسان دو تا باشد اما در ما يك خصوصيت ديگر هم هست فعل اختيارى ما براى حصول غرضى است كه فاقد آن هستيم و آن را مى‏خواهيم مثلا غذايى را مى‏خواهيم بخوريم شهوت وميل درونى ما اقتضا كرده كه خيرى را كه ندارد جذب كند در ما همه اينها به صورت كثرت وجود دارد ذات ما تعقل ما دو چيز است و ممكن است اراده هم غير از تعقل ما باشد و اين نيز با غرض كه آن را جستجو مى‏كنيم چيز ديگرى باشد. 

در ذات واجب تعالى همه اينها هست منهاى جنبه‏هاى عدمى و نيستى و منهاى جنبه‏هاى مربوط به نقص در او تعقل اشياء هست‏بدون اينكه تعقل مغاير با عقل باشد اراده هست ولى همه اينها عين ذات است و كثرتى نيست در او غرض نيست در باب علم ثابت‏شد كه ذات او يعقل نظام الخير نظام خير ملائم با ذات است نه منافى هر ذاتى با فعل خود ملائمت دارد همين ملائمت مى‏شود اراده او. وقتى ذات او فعلى را اقتضا داشته باشد و علم به آن فعل داشته باشد و [آن فعل] ملائمت‏با علم و عقل او هم داشته باشد. پس معنى اراده هم در او صادق است. 

مجموعه آثار جلد هشتم صفحه 366- استاد شهيد مرتضى مطهرى 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:84.txt"> حى </a><a class="text" href="w:text:85.txt">زندگى حقيقى </a></body></html>
خداى حى و زنده 
مقدمه: يكى از صفات خداوند متعال «حى‏» است. در قرآن مجيد آمده «هو الحى الذى لا يموت‏» اينكه «حى‏» بودن خداوند به چه معنى است، در اين مقاله با استفاده از آيات قرآن بيان شده است. 

در اين مورد متكلمين بحث‏خاصى ندارند حيات چيست‏بعضى آن را غير قابل تعريف دانسته‏اند و به آثارش تعريف مى‏كنند مثلا در مورد نباتات مى‏گويند حيات آن چيزى است ه اگر در موجودى باشد آن موجود حساس و فعال است كون الموجود بحيث‏يدرك و يفعل‏». 

اگر در باب حق تعالى علم و اراده را ثابت كرديم. پس به اين ترتيب او حيات هم دارد. 

صدر التالهين همان طور كه در علم و قدرت نظر خاصى دارد درباره حيات هم نظر خاصى دارد او مى‏گويد اساسا وجود مساوى حيات است مى گويدد هر چيزى ك از شؤون وجود باشد اساسا قابل تعريف نيست تعريف در مورد ماهيات است. 

مجموعه آثار جلد 8 صفحه 368- استاد شهيد مرتضى مطهرى 


زندگى حقيقى 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 2، ص 501
نويسنده: علامه طباطبايى 
و اما اسم"حى"به معناى كسى است كه حياتى ثابت داشته باشد، چون اين كلمه صفت مشبه است، و مانند ساير صفات مشبه، دلالت بر دوام و ثبات دارد. 

انسانها از همان روزهاى اولى كه به مطالعه حال موجودات پرداختند آنها را دو جور يافتند، يك نوع موجوداتى كه حال و وضع ثابتى دارند، حس آدمى تغييرى ناشى از مرور زمان در آنها احساس نمى‏كند، مانند سنگها و ساير جمادات و قسم ديگر موجوداتى كه گذشت زمان تغييراتى محسوس در قوا و افعال آنها پديد مى‏آورد، مانند انسان و ساير حيوانات، و همچنين نباتات كه مى‏بينيم در اثر گذشت زمان، قوا و مشاعرشان و كارشان يكى پس از ديگرى تعطيل مى‏شود، و در آخر به تدريج دچار فساد و تباهى مى‏گردد. 

در نتيجه، انسان‏ها اين معنا را فهميدند كه در موجودات نوع دوم، علاوه بر اندام و هيكل محسوس و مادى چيز ديگرى هست، كه مساله احساسات و ادراكات علمى و كارهائى كه با علم و اراده صورت مى‏گيرد همه از آن چيز ناشى هستند، و نام آن را حيات، و از كار افتادن و بطلانش را مرگ ناميدند، پس حيات يك قسم وجودى است كه علم و قدرت از آن ترشح مى‏شود. 

خداى سبحان هم در مواردى از كلام خود اين تشخيص انسانها را امضا كرده، از آن جمله فرموده : "اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها"، (1) و نيز فرموده: "انك ترى الارض خاشعة، فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت، ان الذى احياها لمحيى الموتى"، (2) و نيز فرموده: 

"و ما يستوى الاحياء و لا الاموات"، (3) و نيز فرموده: "و جعلنا من الماء كلشى‏ء حى"، (4) و اين آيه شامل حيات همه اقسام زنده مى‏شود، چه انسان و چه حيوان و چه گياه. 

همانطور كه آيات فوق موجود زنده را سه قسمت مى‏كرد، آيات زير هم زندگى را چند قسمت مى‏كند : 

"و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمانوا بها". (5) 

"ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين". (6) 

كه دو بار زنده كردن در آيه، شامل زندگى در برزخ و زندگى در آخرت مى‏شود و آيه قبلى هم از زندگى دنيا سخن مى‏گفت، پس زندگى هم سه قسم است، همانطور كه زندگان سه قسم هستند . 

و خداى سبحان با اينكه زندگى دنيا را زندگى دانسته، ولى در عين حال در مواردى از كلامش آن را زندگى پست و خوار و غير قابل اعتنا دانسته، از آن جمله فرموده: 

"و ما الحيوة الدنيا فى الاخرة الا متاع". (7) 

"تبتغون عرض الحيوة الدنيا". (8) 

"تريد زينة الحيوة الدنيا". (9) 

"و ما الحيوة الدنيا الا لعب و لهو". (10) 

"و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور". (11) 

پس ملاحظه كرديد كه خدا زندگى دنيا را به اين اوصاف توصيف كرد و آن را متاع خوانده و متاع به معناى هر چيزى است كه خود آن هدف نباشد، بلكه وسيله‏اى براى رسيدن به هدف باشد، و آن را عرض خواند، و عرض چيزى است كه خودى نشان مى‏دهد و به زودى از بين مى‏رود، و آن را زينت خواند، و زينت به معناى زيبائى و جمالى است كه ضميمه چيز ديگرى شود، تا به خاطر زيبائيش، آن چيز ديگر محبوب و جالب شود، در نتيجه آن كسى كه به طرف آن چيز جذب شده، چيزى را خواسته كه در آن نيست، و آنچه را كه در آن هست نخواسته، و نيز آن را لهو خوانده، و لهو عبارت است از كارهاى بيهوده‏اى كه آدمى را از كار واجبش باز بدارد، و نيز آن را لعب خوانده، و لعب عبارت است از عملى كه به خاطر يك هدف خيالى و خالى از حقيقت انجام گيرد، و آن را متاع غرور خوانده، و متاع غرور به معناى هر فريبنده‏اى است كه آدمى را گول بزند. 

آيه ديگرى جامع همه خصوصيات آيات بالا است، و آن آيه اين است: "و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب، و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون" (12) اين آيه شريفه مى‏خواهد حقيقت معناى زندگى، يعنى كمال آن را از زندگى دنيا نفى نموده، و آن حقيقت و كم