ل را براى زندگى آخرت اثبات كند، چون زندگى آخرت حياتى است كه بعد از آن مرگى نيست، همچنانكه فرمود: "امنين لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى" (13) و نيز فرموده: "لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد" (14) پس اهل آخرت ديگر دچار مرگ نمى‏شوند، و هيچ نقصى و كدورتى عيششان را مكدر نمى‏كند، ليكن صفت اول يعنى ايمنى، از آثار حقيقى، و خاص زندگى آخرت، و از ضروريات آن است. 

پس زندگى اخروى، زندگى حقيقى و بر طبق حقيقت است، چون ممكن نيست مرگ بر آن عارض شود، بر خلاف حيات دنيا، اما خداى سبحان با اين حال در آيات بسيار زياد ديگرى فهمانده كه حيات حقيقى را او به آخرت داده و انسان را او به چنين حياتى زنده مى‏كند و زمام همه امور به دست او است پس حيات آخرت هم ملك خدا است نه اينكه خودش مالك باشد، و مسخر خدا است نه يله و رها، و خلاصه زندگى آخرت خاصيت مخصوص به خود را، از خدا دارد، نه از خودش . 

از اينجا يك حقيقت روشن مى‏شود و آن اين است كه حيات حقيقى بايد طورى باشد كه ذاتا مرگ‏پذير نباشد، و عارض شدن مرگ بر آن محال باشد، و اين مساله قابل تصور نيست مگر به اينكه حيات عين ذات حى باشد، نه عارض بر ذات او، و همچنين از خودش باشد نه اينكه ديگرى به او داده باشد، همچنانكه قرآن در باره خداى تعالى فرموده: "و توكل على الحى الذى لا يموت"، (15) و بنابر اين، پس حيات حقيقى، حيات خداى واجب الوجود است، و يا به عبارت ديگر حياتى است واجب، و به عبارت ديگر چنين حياتى اين است كه صاحب آن به ذات خود عالم و قادر باشد. 

از اينجا كاملا معلوم مى‏شود كه چرا در جمله: "هو الحى لا اله الا هو" (16) حيات را منحصر در خداى تعالى كرد، و فرمود: تنها او حى و زنده است، و نيز معلوم مى‏شود كه اين حصر حقيقى است نه نسبى، و اينكه حقيقت حيات يعنى آن حياتى كه آميخته با مرگ نيست و در معرض نابودى قرار نمى‏گيرد تنها حيات خداى تعالى است. 

و بنابر اين در آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: "الله لا اله الا هو الحى القيوم"، و همچنين آيه: "الم الله لا اله الا هو الحى القيوم" (17) مناسب‏تر آن است كه كلمه"حى"را خبر بگيريم، و بگوئيم كلمه"الله"مبتداء، و جمله"لا اله الا هو"خبر آن، و كلمه"حى"خبر بعد از خبر ديگرى براى آن است، تا انحصار را برساند، چون در اين صورت تقدير آن"الله الحى"مى‏شود، مى‏رساند كه حيات تنها و تنها خاص خدا است، و اگر زندگان ديگر هم زندگى دارند خدا به آنها داده است. 

پى‏نوشت‏ها: 

1) اين خدا است كه زمين را بعد از آنكه مرد زنده مى‏كند."سوره حديد، آيه 17" 

2) تو زمين را مى‏بينى كه بى حركت افتاده، همينكه ما آب را بر آن نازل مى‏كنيم، به جنب و جوش مى‏افتد، و پف مى‏كند، آن كسى كه آن را زنده كرد همان كسى است كه مردگان را زنده خواهد كرد."سوره فصلت، آيه 39" 

3) زندگان همه با هم برابر نيستند، مردگان هم مساوى نيستند."سوره فاطر، آيه 22" 

4) ما چنين كرده‏ايم كه زندگان از آب زنده باشند."سوره انبياء، آيه 30" 

5) به زندگى راضى و قانع شدند و به آن دل بستند."سوره يونس، آيه 7" 

6) پروردگارا دو بار ما را ميراندى و دوبار زنده كردى."سوره مؤمن، آيه 11" 

7) زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت جز چيز كوچكى نيست."سوره رعد، آيه 26" 

8) شما همه در پى كالاى پست هستيد."سوره نساء، آيه 96" 

9) زينت زندگى پست را مى‏خواهى."سوره كهف، آيه 28" 

10) زندگى پست دنيا جز بازى و بيهوده كارى نيست."سوره انعام، آيه 32" 

11) زندگى دنيا به جز دام فريب چيز ديگرى نيست."سوره حديد، آيه 20" 

12) زندگى دنيا جز بيهوده كارى و بازى نيست و زندگى واقعى تنها زندگى آخرت است، اگر بنا دارند بفهمند."سوره عنكبوت، آيه 64" 

13) در حالى كه ايمن مى‏باشند و به جز مرگ اول ديگر تلخى هيچ مرگى را نمى‏چشند."سوره دخان، آيه 56" 

14) در بهشت هر آنچه بخواهند دارند و نزد ما بيش از آنهم هست."سوره ق، آيه 35" 

15) بر خدايى توكل كن كه زنده‏اى است كه هرگز نمى‏ميرد. «سوره فرقان، آيه 85». 

16) سوره غافر، آيه .2

17) سوره آل عمران، آيه .1

خداى غنى و بى نياز 
مقدمه: يكى از صفات خداوند متعال (غنى و بى نياز بودن) است كه مقاله حاضر به بيان اين صفت مى‏پردازد. 

هر كمالى كه در جهان هست و هر شكوهى كه به چشم مى‏خورد، همگى جلوه ذات خدا است و از وجود او سرچشمه مى‏گيرد و به عبارت ديگر وجود خداوند مبدا و منبع همه نوع كمال است و هيچگونه محدوديت ونقص در او معنا ندارد. بنابراين او موجودى است غنى و بى‏نياز زيرا نيازمند به كسى مى‏گويند كه فاقد كمالى باشد كه به آن نياز دارد اما كسيكه همه كمالات از وجود او سرچشمه مى‏گيرد نيازمند بودن براى او معنا ندارد. 

به بيان ديگر: خداى نيازمند خدا نيست زيرا در اين فرض احتياج به كسى خواهد داشت كه نياز او را برطرف سازد و كسى كه نياز او را برطرف مى‏سازد اگر خودش بى‏نياز باشد او خدا خواهد بود و در غير اين صورت او هم به شخص ديگرى نياز دارد تا نقص او را كامل كند. 

قرآن مجيد مى‏فرمايد: 

يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد (1) 

اى مردم همگى به خدا نيازمنديد و خدا است كه بى نياز است(و از هر نقص و عيبى منزه) و ستوده است. 

اگر خداوند بندگان خود را به عبادت و پرستش امر مى‏كند براى اين نيست كه او به عبادت آنان نياز داشته باشد بلكه چون اين عبادتها مايه تربيت و موجب كمال روحى است از بندگان خود خواسته است كه او را بشناسند و پرستش كنند و در حقيقت بايد گفت وجوب عبادت و بندگى خود لطفى است از جانب خدا بر بندگانش. 

قرآن مجيد مى‏گويد: 

قال موسى ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد (2) 

موسى به قوم خود گفت: اگر شما و همه كسانى كه روى زمين زندگى مى‏كنند دست از عبادت و بندگى برداريد و كفر و كفران نعمت را پيشه خود سازيد بر دامن كبريايش ننشيند گرد زيرا خدا بى‏نياز و ستوده است و به هيچ كس و هيچ چيز نياز ندارد. 

الهيات و معارف اسلامى صفحه 147 

استاد جعفر سبحانى 

پى‏نوشتها 

1- سوره فاطر، آيه 15. 

2- سوره ابراهيم، آيه 8. 


عزيز 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 17، ص 27

نويسنده: علامه طباطبايى 

راغب در كتاب مفردات گفته: كلمه"عزت"به معناى آن حالتى است كه 

نمى‏گذارد انسان شكست بخورد، و مغلوب واقع شود، و از همين قبيل است كه مى‏گويند: 

"أرض عزاز ـ زمينى سخت"و در قرآن فرموده: "ا يبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا " (1) . 

پس صلابت، اصل در معناى عزت است، چيزى كه هست از باب توسعه در 

استعمال، به كسى هم كه قاهر است و مقهور نمى‏شود، "عزيز"گفته‏اند، مانند: "يا ايها 

العزيز" (2) ، و همچنين در معنى غلبه استعمال كرده‏اند، مانند: "و عزنى فى الخطاب" (3) و در 

قلت و صعوبت منال استعمال كرده‏اند مانند: "و انه لكتاب عزيز" (4) و در مطلق صعوبت و 

سختى به كار برده‏اند، مانند: "عزيز عليه ما عنتم" (5) و عزت به معناى غيرت و حميت نيز آمده، 

مانند آيه"بل الذين كفروا فى عزة و شقاق" (6) و آياتى ديگر. 

حال كه معناى لغوى كلمه عزت معلوم شد، مى‏گوييم، عزت به معناى اول، يعنى 

اينكه چيزى قاهر باشد و نه مقهور، يا غ