‏ى آميخته، به حكمت اين آفرينش و هدف آن كه مورد آزمايش قرار گرفتن اوست، اشاره مى‏كند.يعنى بر سر چند راه قرار مى‏گيرد تا زمينه براى «ابتلاء» و انجام مسئوليت وى، فراهم گردد.و سپس مى‏فرمايد: به او توان ادراك داديم، او را شنوا و بينا آفريديم. 

با توجه به ربط اين كلمات، در مى‏يابيم كه براى «ابتلاء» ، سمع و بصر لازم است، [انتخاب سمع و بصر در ميان انواع ادراك‏هاى انسان، به دليل اهميت و وسعت اين دو حس، در شناخت است‏]، به هر حال، اين نكته از آيه بر آمد كه: براى اينكه انسان مورد آزمايش قرار گيرد، و هدف آفرينش وى در اين جهان تأمين شود، بايد داراى قدرت شناخت باشد. 

نحل/78: «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون» . 

خدا شما را از شكم مادرانتان برآورد در حاليكه هيچ چيز نمى‏دانستيد، (اما) در شما چشم و گوش و دل آفريد (تا شناخت پيدا كنيد) باشد كه سپاس گذاريد. 

در اينجا چند بحث مطرح است: 

1ـ آيا انسان پيش از ولادت هيچ دانشى ندارد؟ 

2ـ آيا اين مطلب در مورد همه‏ى انسانها كليت دارد؟ 

3ـ آيا علم، تنها از اين سه راه [چشم و گوش و دل‏] حاصل مى‏گردد؟ 

4ـ اگر منحصر به اين سه نيست، ذكر تنها اين سه مورد، به چه سبب بوده است؟ 

5ـ نيز، در مورد سمع و بصر، آيا منظور تنها اندام اين دو حس است يا قوه‏ى بينائى و شنوايى؟ 

6ـ چرا سمع را مفرد و ابصار را جمع آورده است؟ 

7ـ منظور از فؤاد چيست؟ و... 

چنانكه مشاهده مى‏شود مباحث بسيار است و در حوصله‏ى اين مقال، پاسخ به همه، نمى‏گنجد، اجمالا در مورد ذكر سمع و بصر و فؤاد مى‏گوييم كه در مقام حصر نيست بلكه از جهت اهميت آنهاست و اما اينكه آيا آدمى پيش از تولد، هيچ دانشى داشته است يا نه؟ مربوط مى‏شود با چند بحث فلسفى: 

1ـ يكى اينكه آيا انسان جز علومى كه از راه سمع و بصر و...بدست مى‏آورد، داراى علمى ديگر مانند علم حضورى نيز هست يا خير؟ به عبارت ديگر: آيا نفس علم به خود دارد يا خير؟ بر اساس بحث‏هاى فلسفى، هر موجود مجردى كه مستقل و جوهرى باشد، از خودش آگاه است، پس هنگامى كه نفس تحقق مى‏يابد و داراى مرتبه‏اى از تجرد مى‏شود بايد نوعى آگاهى از خويش، داشته باشد، پس چگونه آيه مى‏فرمايد هيچ دانشى نداشته است؟ 

2ـ از سوى ديگر، اين پرسش مطرح است كه آيا انسان علومى فطرى دارد يا نه؟ اغلب فلاسفه برآنند كه آدمى نوعى دانش فطرى دارد، دستكم در بديهيات نخستين، بنابر اين چرا آيه چنين مى‏فرمايد؟ 

3ـ نيز، در بسيارى از روايات آمده است كه وجود مقدس پيامبر مكرم ما (ص) و برخى از انبياء و ائمه سلام الله عليهم اجمعين، در شكم مادر نيز، داراى دانش بوده‏اند، تسبيح خدا مى‏كرده و گاه از درون شكم مادر، با وى سخن مى‏گفته‏اند، پس چرا آيه مى‏فرمايد: لا تعلمون شيئا؟ 

ج 1 و 2ـ علم به چند صورت اطلاق مى‏گردد: در عرف وقتى مى‏گوييم علم، منظور، علم آگاهانه است ولى از ديد دقيق فلسفى، علم، مراتبى دارد: ناآگاهانه، نيمه آگاهانه و آگاهانه.ناآگاهانه علمى‏ست كه آدمى هيچ دركى از آن ندارد و حتى در پرسش از آن مى‏گويد: نه! اما با تجارب و دلائل عقلى مى‏توان ثابت كرد كه چنين دانشى به صورت ناآگاهانه، در ژرفاى دل آدمى، وجود دارد. 

نيمه آگاهانه هنگامى‏ست كه آدمى، خود به اينكه مى‏داند، آگاه نيست اما ممكن است، آگاهى يابد چنانكه ما از بسيارى از چيزها كه مى‏دانيم در حال حاضر غافليم اما به تداعى، يا برخورد، در مى‏يابيم كه آن را مى‏دانسته‏ايم. 

آگاهانه هم كه پيداست.دانشى داريم و مى‏دانيم كه مى‏دانيم. (2) 

پس مى‏توان گفت: در آيه‏ى شريفه كه نفى علم از انسان مى‏كند، اولا به علم آگاهانه نظر دارد، ثانيا منافاتى ندارد كه علمى بصورت ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه در آدمى باشد اما چون توجه به آن ندارد، آن را از علم خويش به حساب نياورد، پس جمع مى‏توانيم كرد بين اين آيه و آيات ديگرى كه دلالت بر علم حضورى آدمى به خدا، دارد از جمله مكالمه‏ى مشهور : 

اعراف/172: «الست بربكم، قالوا بلى» . 

پس اين «لا تعلمون شيئا» آن معرفت حضورى ناآگاهانه نسبت به خدا را [در ابتداى خلقت‏]، نفى نمى‏كند.اما در مورد آن سؤال كه آيا: «لا تعلمون شيئا» نسبت به همه‏ى انسانهاست يا انسانهاى معمولى؟ ، جواب اينستكه: به فرض اينكه آيه، ظهور در عموم آدميان داشته باشد كه در آغاز تولد فاقد علمند، اين عموم، قابل تخصيص است به دليل خارجى.علاوه بر اينكه مى‏توان گفت چنين ظهورى در عموم و اطلاق، از آيه بر نمى‏آيد.بلكه آيه در مقام اهمال است، مى‏خواهد توجه بدهد كه خدا اين نعمت را به انسانها داده است تا از راه چشم و گوش، علومى بدست آورند. بحث ديگر در مورد ذيل آيه بود كه چرا، اين سه [چشم و گوش و دل‏] را فرموده و بقيه را يادآور نشده است.در پاسخ بايد گفت: بقيه‏ى طرق فهم يا عادى‏ست كه در اختيار همگان است مثل بويايى و چشائى و يا غير عادى‏ست مثل وحى و الهام كه منحصر به اولياء خداست كه آيه در مقام بيان اين دسته‏ى اخير نيست چون خطابش به همه‏ى انسانهاست، و اما در مورد دسته‏ى اول چون اهميتى چندان نداشته‏اند ذكر نشده‏اند، خاصه كه منظور آيه تأكيد بر اين امر است كه بايد از اين ابزارها براى شناخت حق و تكليف، استفاده كرد، و آنچه در اين زمينه اهميت فراوان دارد، همين سه قوه است و قواى ديگر چندان تأثيرى در اين مسائل ندارند. 

و اما توضيح كلمه‏ى افئدة: 

كلمه فؤاد كه در قرآن، مترادف با قلب بكار مى‏رود، در اصل به معناى عضو مخصوصى در بدن انسان يا حيوان است كه نقش تلمبه در جريان خون و تصفيه‏ى آن را به عهده دارد و معمولا در سمت چپ سينه قرار دارد ولى در عرف به معناى مركز ادراكات و عواطف و احساسات بكار مى‏رود.و اما ارتباط بين معناى لغوى و عرفى آن شايد ناشى از اينجاست كه عرف مردم تصور مى‏كرده‏اند كه ادراك و احساس با اين اندام خاص، ارتباط دارد و قرآن كريم نيز بر مبناى همين اصطلاح عرفى آنرا بكار برده است: 

حج/46: «فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» . 

ديدگان كور نيستند، بلكه دلهايى كورند كه در سينه‏هاست. 

ممكن است گفته شود كه اين، يك رابطه‏ى توهمى‏ست، چرا قرآن تلويحا آن را امضاء كرده است؟ در پاسخ مى‏توان گفت: چون قرآن به زبان مردم نازل شده است، طبق اصطلاح مردم، سخن مى‏گويد، و معناى آن، امضاى آنچه مردم واقعيت مى‏پنداشتند نيست، مى‏فرمايد: چشم سرتان را نمى‏گويم كه كور مى‏شود بلكه چشم دلتان را مى‏گويم كور مى‏شود كه در سينه‏هايتان است. 

نيز مى‏توان گفت: منظور از صدر و سينه، صدر و سينه‏ى جسمانى نيست، بلكه منظور از دل، قوه‏ى مدرك است و منظور از «صدر» ، باطن انسان.زيرا ما عادت كرده‏ايم كه چون بخواهيم به باطن اشاره كنيم مى‏گوييم: درون سينه. 

لقمان/23: «ان الله عليم بذات الصدور» . 

خداوند به درون سينه‏ها داناست، چون سينه، مخفى‏ترين جاى بدن است و محفظه‏اى است كه با استخوانهاى اطراف احاطه