 شده است. پس در حقيقت قلب يعنى مركز ادراك، و صدر يعنى مرتبه‏اى از باطن. 

و نيز مى‏توان گفت: قلب اگر هم محل احساس و ادراك نباشد، عضوى‏ست كه پيش از هر عضو ديگر مورد تعلق روح قرار مى‏گيرد و آخرين عضوى‏ست كه هنگام مفارقت روح از بدن، از كار مى‏افتد .رابطه‏ى روح با بدن، در همه‏ى اعضاء به يك نسبت نيست، در برخى اعضاء از جمله قلب و مغز، مقدم است.شايد رابطه‏ى روح با قلب، از همه مقدم‏تر باشد. 

به هر حال، از موارد استعمال فؤاد در قرآن به دست مى‏آيد كه منظور، عضو مادى بدن نيست و قوه‏ى ويژه‏اى از روح نيز، نيست بلكه شامل قواى متعددى مى‏باشد. 

از بررسى آيات بر مى‏آيد كه به قلب، ادراك نسبت داده شده است: 

حج/46: «افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها» . 

آيا در زمين راه نمى‏افتند تا دلهايى داشته باشند كه با آن خرد ورزند. 

اعراف/179: «و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها...» . 

در اين آيه تعبير «فقه» كه به معناى فهم دقيق و دريافت حقيقت است بكار رفته و به قلب، نسبت داده شده است. 

و از سوى ديگر، احساسات و عواطف به قلب نسبت داده شده است، چه مثبت و چه منفى، خوش آمدن يا بد آمدن. 

انفال/2: «انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم» . 

مؤمنان آنانند كه چون نام خدا برده شود، دلهايشان هراس كند. 

زمر/45: «و اذا ذكر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤمنون بالآخره» . 

و چون نام خداى يكتا گفته شود، دلهاى آنان كه به رستخيز ايمان ندارند، درهم شود. 

و در داستان حضرت موسى فرمايد: 

قصص/10: «و اصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لو لا ان ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين» . 

دل ما در موسى خالى شد و نزديك بود، راز را آشكارا سازد، اگر ما دلش را محكم نمى‏كرديم تا كه از مؤمنان باشد. 

از اينجا در مى‏يابيم كه فؤاد و قلب، يكى است و همين فؤاد و قلب است كه حالت اضطراب و «دل خالى شدن» ، در آن بوجود مى‏آيد يا آرامش مى‏يابد. 

نيز، قلب جاى ايمان تلقى شده است: 

حجرات/7: «و لما يدخل الايمان فى قلوبكم» . 

هنوز ايمان در دلهايتان جايگير نشده است. 

نيز از برخى آيات بر مى‏آيد كه در قلب، حالات انحرافى نيز پديدار مى‏گردد كه نمى‏تواند كار خود را خوب انجام دهد و از آن گاهى به «زيغ» تعبير شده است و گاهى «مرض» و «ختم» و «طبع» : 

آل عمران/7: «فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه» . 

آنانكه در دلهايشان كژى است، از متشابهات (آيات) پيروى مى‏كنند. 

بقره/10: «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» . 

در دلهايشان بيمارى‏ست، و خدا بر آن مى‏افزايد. 

بقره/7: «ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة» . 

فرو بسته [يا مهر زده‏] است خدا دلهاشان را و بر گوشها و چشمهاشان پرده افتاده است. 

توبه/87: «و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون» . 

و دلهاشان فرو بسته شده است و آنان در نمى‏يابند [و روزنه‏اى به حقايق پيدا نمى‏كنند] . 

گاهى نيز از برخى آيات مى‏توان دريافت كه قلب حتى، علم حضورى نيز دارد: 

مطففين/13 و 14: «كلا، بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون، كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» . 

آنها بايد روز رستخيز، جلوه‏هاى الهى را ببينند اما اعمال آنان چون زنگارى بر آيينه‏ى دلهاشان افتاده است و نمى‏گذارد انوار الهى در آنها جلوه‏گر شود. 

پس در مى‏يابيم كه دل چيزى‏ست كه مى‏تواند خدا را مشاهده كند، و اين معنا، در روايات بسيار زياد آمده است.در نهج البلاغه مى‏خوانيم: «لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان» دلها او را با حقيقت ايمان، در مى‏يابند.اين درك، علم حضورى‏ست، پس مى‏توان گفت كه قلب از ديدگاه قرآن، موجودى‏ست كه هم علم حضورى دارد و هم علم حصولى و هم احساسات و هم ادراك و هيجان‏ها و عواطف به آن، نسبت داده مى‏شود.پس، به تعبير فلسفى، يك قوه‏ى خاص نيست.در بحثهاى فلسفى، هر نوع كارى كه از انسان سر مى‏زند يك مبدأ خاص براى آن قائل مى‏گردند.هنگامى كه مى‏بينيم انواع گوناگونى از ادراكات وجود دارد كه از هم متمايزند، مى‏گوييم، هر يك قوه‏اى دارند: حس مشترك، خيال، حافظه و عقل . 

اما براى انفعالات و كيفيات نفسانى، مبدأ فاعلى قائل نمى‏گردند و آنها را به نفس نسبت مى‏دهند. 

بين حكماء معروف چنين است كه عقل، قوه‏ى خاص نيست بلكه عقل، كار نفس است اما مى‏توان در آن مناقشه كرد و گفت كه عقل نيز از آن جهت كه مدرك مفاهيم است، قوه محسوب است.آنچه را مى‏توان به حقيقت نفس نسبت داد، علم حضورى‏ست كار روح، مشاهده‏ى واقعيت است و اين مرتبه والاتر از ادراك مفاهيم است. 

به هر حال، ذهن ما آشنا با اين معناست كه براى هر نوع فعلى كه از روح سر مى‏زند، قوه‏ى خاصى منظور مى‏شود.با اين ديد وقتى كلمه‏ى قلب را مورد مطالعه قرار مى‏دهيم، با توجه به موارد استعمال و بر طبق اين اصطلاح، بايد گفت: قلب قوه‏ى خاصى نيست چون چيزهاى گوناگونى بدان نسبت داده شده است كه از جهت ماهيت با هم متفاوت‏اند: يكدسته از آنها «انفعال» است و دسته‏ى ديگر «فعل» . 

افعال نيز، انواع متفاوتى دارند.پس قلب، عبارتست از نفس انسان از آن نظر كه داراى ادراكات و احساسات و عواطف است.حتى، انتخاب و اختيار نيز در قرآن به قلب نسبت داده شده است: 

بقره/225: «لا يؤاخذ كم الله باللغو فى أيمانكم و لكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم» . 

خدا شما را بواسطه سوگندهاى سر زبانى مؤاخذه نمى‏كند ولى در آنچه دلهاتان بر مى‏گزيند، مورد مؤاخذه قرار مى‏گيريد. 

احزاب/5: «و ليس عليكم جناح فيما اخطأتم به و لكن ما تعمدت قلوبكم و كان الله غفورا رحيما» . 

اگر در چيزى خطا كرده‏ايد باكى نيست، اما آنچه دلهاتان به عمد برگزيده (مورد مؤاخذه خواهيد بود) و خدا بخشايشگر مهربان است. 

پس اگر بگوييم با توجه به موارد استعمال قرآن، قلب مترادف است با آنچه در فلسفه به نام روح يا نفس ناميده مى‏شود، گزاف نيست.تنها چيزى كه مى‏توان گفت كه به نفس نسبت داده مى‏شود و به قلب نسبت داده نمى‏شود، افعال بدنى‏ست.نفس قوه‏اى عامل دارد كه بدن را به حركت وا مى‏دارد و اين به قلب نسبت داده نشده است. پس هر چيزى كه نوعى ادراك در آن ملحوظ است، يا خود علم و معرفت و يا كيفيت‏هاى علمى، همه به قلب نسبت داده مى‏شود اما چيزى كه بهيچ صورت، ادراك در آن راه ندارد به قلب نسبت داده نمى‏شود. [احساسات و عواطف هم توأم با ادراك است، محبت را نيز آدمى درك مى‏كند] . 

پرسش: با توجه به اهميت «قلب» ، چرا در آيه‏اى كه از سوره‏ى «انسان» نقل شد، از آن نام برده نشده است؟ و مى‏فرمايد: «فجعلناه سميعا بصيرا» ؟ . 

به علاوه، در آيه‏ى 78 از سوره‏ى نحل، چرا نخست سمع و پس بصر را ذكر فرموده است؟ و بعد از همه «افئده» را؟ 

پاسخ: معمولا فعاليتهاى قلب به دنبال فعاليتهاى چشم و گوش است.نخست چيزى را مى‏بينيم يا مى‏شنويم سپس قلب (عقل) در مورد آن مى‏انديشد، كار عقل و قلب معمولا مت