 از طرف شما وجود پيدا كرده است در هر چهار نوبت يك جور است ولى اين چهار نوبت هر كدام داراى صفت بالخصوص است، يكى «اول» است و ديگرى «دوم» و ديگرى «سوم» و ديگرى «چهارم» . آيا شمادر هر نوبت دو عمل انجام داده‏ايد: يك اينكه مطلب را ادا كرده‏ايد ديگر اينكه صفت «اوليت» يا «ثانويت» يا «رابعيت» را به آن داده‏ايد؟ و يا اينكه اين صفات يك سلسله صفات اضافى و در عين حال اعتبارى انتزاعى مى‏باشند كه از عمل مكرر شما كه هر چهار نوبت به يك شكل صورت گرفته با مقايسه با يكدگر پيدا مى‏شود؟ بديهى است كه شق دوم صحيح است. اينگونه صفات كه صفاتى اعتبارى و انتزاعى‏اند در عين حال از لوازم قهرى و لاينفك ملزومات خود هستند كه امورى حقيقى و واقعى‏اند. 

عليهذا درباره اين امور به عنوان اشيائى مستقل نمى‏توان بحث كرد نمى‏توان اين پرسش را به اين صورت مطرح كرد كه چرا فاعل و مبدا اين وجودهاى اضافى و اعتبارى را آفريده زيرا اين وجودات اولا واقعى نيستند تا سخن از آفرينش آنها آيد و ثانيا اين وجودهاى اعتبارى و انتزاعى از لوازم وجودهاى واقعى‏اند و به صورت مستقل قابل طرح نيستند و اگر به صورت غير مستقل طرح شوند به اين صورت خواهد بود كه چرا وجودات واقعى كه اينها از لوازم اعتبارى وانتزاعى لا ينفك آنها هستند آفريده شدند؟ و اين مطلبى است كه در بخش بعد طرح مى‏شود و پاسخ آن داده مى‏شود. 

ضمنا به اين نكته نيز اشاره كنيم كه اينكه گفتيم اول بودن و دوم بودن و غيره، امور اعتبارى و انتزاعى مى‏باشند و وجود واقعى ندارند و بدين جهت جعل و خلق و ايجاد به آنها تعلق نمى‏گيرد و فرض خلق و ايجاد درباره آنها نمى‏شود با يك مطلب ديگر اشتباه نشود و آن مسأله «تقديم و تأخير» است، يعنى اينكه انسان يا فاعل مختار و ذى شعور ديگر از ميان دو كار يا دو چيز يكى را بر ديگرى مقدم بدارد و آن را اول قرار دهد اين مطلب ديگرى است و بعد درباره آن بحث خواهيم كرد توجه به مثال بالا مطلب را روشن مى‏كند. 

به هر حال اسناد امور اعتبارى به علت مجارى و بالعرض است از اين جهت حكما گفته‏اند شرور بالذات مورد تعلق آفرينش قرار نمى‏گيرند؛ بالذات معلول و مجعول نيستد مخلوق بودن و معلول بودن آنها بالعرض است؛ همچنانكه قبلا گفتيم درست مثل اين است كه مى‏گوييم: «خورشيد، سبب ايجاد سايه است» . البته اگر خورشيد نباشد سايه هم نيست ولى سبب شدن خورشيد را براى سايه با سبب شدن آن براى نور متفاوت است. خورشيد نور را واقعا و حقيقتا افاضه مى‏كند ولى سايه را حقيقتا ايجاد نمى‏كند سايه چيزى نيست كه ايجاد شود سايه را محدوديت نور پيدا شده است بلكه عين محدوديت نور است در مورد شرور اعم از شرور نوع اول و شرور نوع دوم نيز مطلب از همين قرار است شرور، امورى اعتبارى و عدمى هستند. كورى در انسان كور، يك واقعيت مستقلى نيست تا گفته شود كه آدم كور را يك مبدأ آفريده است و كورى او را يك مبدأ ديگر كورى نيستى است و هر شرى نيستى است. نيستى، مبدأى و آفريننده‏اى ندارد. 

شرور از نظر اصل عدل 
بدين ترتيب شبهه «ثنويه» و پندار دو گانه بودن هستى و دو ريشه داشتن آن ازميان مى‏رود زيرا ثابت گرديد كه هستى دو نوع نيست تا دو مبدأ لازم داشته باشد. 

اما همچنانكه قبلا يادآورى كرديم مسأله عدمى بودن شرور به تنهايى براى حل مشكل «عدل الهى» كافى نيست قدم اول و مرحله اول است نتيجه‏اى كه بالفعل از اين بحث گرفته مى‏شود فقط اين است كه هستى دو نوع نيست: يك نوع هستيهايى كه از آن جهت كه هستند خيرند و يك نوع هستيهايى كه از جهت كه هستى هستند شرند بلكه هستى از آن جهت كه هستى است خير است و نيستى از آن جهت كه نيستى است شر است؛ هستيها از آن جهت شرند كه توام با نيستيهايند و يا منشأ داشتن هستى در ما پيدا شود نيستى هم از آن جهت كه نيستى است مبدا و منشأ و كانون جداگانه‏اى را ايجاب نمى‏كند. 

ولى از ديدگاه عدل الهى مسأله شرور شكل ديگرى دارد از اين نظرگاه سخن در دوگونگى اشياء نيست سخن در اين است كه خواه اشياء دو گونه باشند يا يك گونه، چرا نقص و كاتى و فنا و نيستى در نظام هستى راه يافته‏است؟ چرا يكى كور ديگرى كر و سومى ناقص الخلقه است؟ عدمى بودن كورى و كرى و نقصانات براى حل اشكال كافى نيست زيرا سوال باقى است كه چرا جاى اين عدم را وجود نگرفته ايت؟ آيا اين نوعى منع فيض نيست؟ و آيا منع فيض نوعى ظلم نيست؟ در جهان خلاهايى وجود دارد كه همانا ناراحتيهاى اين جهان است عدل الهى ايجاب مى‏كند كه اين خلاها پر شود. 

يك سلسله امور وجودى نيز هستند ه همچنانكه قبلا بدانها اشاره شد زاييده نيستيهايى از قبيل جهل و عجز و فقرند و به نوبه خود همانها سبب يك سلسله نقصها و كاستيها و فناها و نيستيها مى‏شوند بيماريها و طوفانها و حريقها و زلزله‏ها از اين قبيل است. عدل الهى ايجاب مى‏كند كه اين امر نيز باشند تا اثر آنها كه همان نقصها و كاستيها است نيز نباشد . 

مطلب را كه از نظر نگاه كنيم لازم است دو مطلب را مورد بررسى قرار دهيم: 

يكى اينكه آيا انفاك اين نقصها و كاستيها از امور اين جهان، امرى ممكن است يا ممتنع؟ يعنى آيا جهان منهاى اين كاستيها ممكن است و يا اينكه اينها از لوازم لا ينفك اين عالم‏اند و نبودن اينها مساوى است با نبودن جهان؟ 

ديگراينكه آيا آنچه نقص و كاستى ناميده مى‏شود شر محض است و خيرى در آنها نيست يا شر محض نيست و فوائد وآثار فراوانى بر آنها مترتب است، اگر نباشد نظام جهان بهم مى‏خورد و خيرات وجود پيدا نمى‏كنند. 

اين دو مطلب قسمت سوم بحث ما را در باب شرور كه قبلا بدان اشاره كرديم تشكيل مى‏دهد . قسمت دوم بحث ضمن قسمت اول روشن شد و در آينده روشن‏تر مى‏شود اما قسمت سوم نياز به بحث بيشترى دارد و بخش آينده (بخش پنجم) به تفصيل آن مى‏پردازيم. 

پاورقى‏ها 

(1) مولوى در اين بيت دو مطلب را با يكديگر مخلوط كرده است يك مطلب اين است كه بدى (البته بديهاى نوع دوم) در وجود نسبى و قياسى اشياء است نه در وجود واقعى و فى نفسه اشياء يعنى هر چيزى خودش براى خودش خوب است اگر بد است براى چيز ديگر بد است چنانكه زهر مار براى مار خوب است وبراى ديگران بداست در اينجا بايد گفت بد بودن زهر مار در وجود لغيره است در وجود لنفسه. 

مطلب ديگر اين است كه چيزى وجود او نسبت به همه چيز خير است آن چيز را «خير مطلق» گويند مانند واجب الوجود؛ و اگر چيزى فرض شود كه نسبت به همه چيز بد باشد آن چيز را «شر مطلق» و «بد مطلق» بايد ناميد خير و شر نسبى در مقابل مطلق بدين معنى است كه يك چيز نسبت به بعضى از چيزها ـ نه نسبت به همه چيز ـ خير يا شر باشد مانند اكثر اشياء جهان. مطلبى كه مولوى در اين دو بيت آورده مخلوطى است از دو مطلب بيت اول مطلب او را به ياد مى‏آورد و بيت دوم را. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:147.txt">ملاك سعادت و شقاوت </a><a class="text" href="w:text:148.txt">آيا سعادت و شقاوت ذاتى است </a></body></html>
ملاك سعادت و شقاوت 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 3، ص 13

نويسنده: علامه طباطبايى 

حقيقت ام