رتب بر كار چشم و گوش است. 

عدم ذكر آن در آيه نيز شايد از آنروست كه خواسته است تنها از چيزهايى كه ابزار ابتدايى شناخت است، نام برده باشد. 

به هر حال، از مجموع آيات استفاده مى‏شود كه خداى متعال ابزارى براى شناخت آفريده است كه مهمترين آنها چشم و گوش و قلب است. 

در قرآن كريم، در مورد علم انسان به صورتهاى ديگر نيز، با لحن‏هاى ويژه‏اى ياد شده است : 

علق/5ـ 1: «اقرأ باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم» . 

بخوان به نام پروردگارت كه آفريد.انسان را از خون بسته آفريد، بخوان كه پروردگار تو گراميترين است، آنكه با قلم آموخت و به آدمى آنچه را نمى‏دانست، آموزش داد. 

اگر منظور از قلم، همان باشد كه متبادر به ذهن ماست، يعنى قلم معمولى، و اشاره‏ى آيه به نوشتار و كتابت باشد، در واقع اشاره به مرحله‏ى ديگرى است كه مترتب بر همه‏ى اينهاست، يعنى آدمى، مى‏بيند، مى‏شنود، سپس مى‏انديشد، بعد انديشه‏هاى خود را مى‏نويسد.پس نگارش، از مرحله‏ى قبل، متأخر است. [گر چه براى آنكه همان نوشتار را بخواند، ديدن مقدم بر انديشيدن است‏] . 

بارى، قرآن با آنكه براى شناخت و دانشى كه با وسائل مختلف حاصل مى‏شود، اهميت و عنايت ويژه‏اى قائل است اما دانش ديگرى نيز براى انسان بر مى‏شمرد كه از راههاى معمولى حاصل نمى‏شود، از جمله علومى كه از راه وحى حاصل مى‏گردد: 

رحمن/2: «الرحمن علم القرآن» . 

ما از راه عادى، عالم به قرآن مى‏شويم ولى پيامبر (ص) از طريق عادى، عالم به قرآن نشده است.او ـ درود خداوند بر او ـ از راه وحى به قرآن دست يافته است. 

آيا علومى كه انسان جز از راه عادى بدان مى‏رسد، منحصر به طريق وحى است [كه به انبياء نازل مى‏شده است و آنهم وحى‏هايى به صورت كتاب آسمانى‏] يا اينكه علوم ديگرى نيز براى بشر، متصور است؟ 

از قرآن بر مى‏آيد كه اين دانشهاى غير عادى، منحصر به وحى انبياء نبوده است بلكه، جز آنها، كسان ديگرى نيز بوده‏اند كه از راههاى غير عادى عالم مى‏شده‏اند.گاهى اين گونه دانش، به نام «علم لدنى» ناميده مى‏شود [عين تعبير «لدنى» در قرآن نيست ولى: 

كهف/65: «و علمناه من لدنا علما» . 

ريشه‏اى اين اصطلاح است‏] و اشاره است به اينكه از راه عادى حاصل نشده است. 

در برخى موارد، در مورد غير انبياء نيز تعبير وحى بكار رفته و مفاد آن اينستكه علمى از غير راه عادى، حاصل شده است: 

مائده/111: «و اذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى و برسولى قالوا آمنا» . 

و هنگامى كه به حواريان (عيسى) وحى كردم كه بمن و رسولم ايمان آوريد گفتند آورديم. 

ممكن است گفته شود كه در اين آيه نيز منظور اينست كه حواريان با واسطه‏ى حضرت عيسى از وحى خدا آگاه شدند، ولى موارد ديگرى نيز هست كه اين زمينه را هم ندارد مثل وحى به حضرت مريم (ع) و به مادر موسى (ع) : 

قصص/7: «و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى، انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين» . 

به مادر موسى وحى كرديم كه به او شير بده و چون بر جان وى بيمناك شدى، او را به دريا در افكن و نترس و غم مخور، ما او را به تو باز مى‏گردانيم و او را از پيامبران قرار مى‏دهيم. 

مادر موسى، از طريق همين وحى از آينده‏ى فرزندش خبرهايى بدست آورد. 

و در مورد حضرت مريم مى‏فرمايد: 

آل عمران/45: «اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم...» . 

در آن هنگام كه فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند مژده مى‏دهد تو را به «كلمه» اى از خويش كه نام وى مسيح، عيسى پسر مريم است... 

اين علم نيز، عادى نيست.و اين هر دو بانوى بلند مرتبه و بزرگوار، پيامبر نبوده‏اند.پس علم منحصر به طرق عادى نيست، و راه غير عادى، منحصر به انبياء نيز نيست.نكته‏ى ديگر اينكه: وحى در اينجا، غير از وحى ويژه‏ى انبياست.وحى در استعمال قرآنى، شامل الهام نيز مى‏شود يعنى ادراكى غير عادى كه از سوى خداى متعال به كسى اعطا مى‏گردد. 

پرسش: آيا اين اندامهاى ادراكى كه در اختيار همه‏ى انسانهاست و نيز ابزار باطنى عقل، براى حصول آنچه مورد نياز انسان در زندگى اوست، كافى‏ست و مى‏تواند با آنها مفاسد و مصالح خود را تشخيص دهد، و با آنها هدف از آفرينش انسان كه آزمايش اوست، تحقق مى‏يابد؟ 

قرآن، خود مى‏فرمايد كه دانشى كه به انسانها اعطاء شده است، دانش ناچيزى است.به عبارت ديگر، علم عادى انسانها بسيار محدود است.زيرا هر ابزار شناخت، داراى برد ادراكى محدودى‏ست، نيز تحقق ادراك، مشروط به شرايطى است، همه وقت و همه جا اين ادراكات حاصل نمى‏شود، همچنين در ادراكات ما، خطاهايى پيدا مى‏شود، در تعقل و تفكر نيز انسان دچار اشتباه مى‏شود. 

قرآن گاه مى‏فرمايد: 

اسراء/85: «و ما اوتيتم من العلم الا قليلا» . 

جز اندكى از دانش به شما داده نشده است. 

نيز، مى‏فرمايد: 

بقره/216: «كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون» . 

جهاد تكليف شماست اگر چه براى شما ناپسند باشد، بسا چيزى را ناپسند مى‏داريد و همان براى شما بهترين است چنانكه بسا چيزى را دوست مى‏داريد و براى شما بدترين است خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد. 

پس بى‏شك، ابزارهاى ادراكى انسان، بگونه‏اى نيست كه بتواند در راه تكامل وى، تمام نيازهايش را تأمين كند.و همين محدوديت، خود دليل لزوم نبوت است، اگر علم انسان تأمين كننده‏ى نيازهايش مى‏بود، احتياجى به وحى نبود.پس با توجه به اينكه حكمت الهى مقتضى‏ست كه انسان مصالح و مفاسد خود را بشناسد تا آگاهانه انتخاب كند، عقل حكم مى‏كند كه بايد راه ديگرى وجود داشته باشد.ما فعلا در مقام بيان برهان نبوت نيستم، تنها اشاره داريم بر اينكه محدوديت شناخت انسان، موجب وجود نوع ديگرى از علم است، در اين زمينه بيان‏هاى مختلف وجود دارد كه شايد بيشتر آنها هم رسايى كامل را نداشته باشد.چنانكه مى‏دانيد متكلمان مى‏گويند «قاعده لطف» ايجاب مى‏كند كه خدا پيامبران را مبعوث كند.آنها در توضيح قاعده‏ى لطف بيان‏هايى دارند كه شايد برخى مناقشه‏پذير باشد.در همين زمينه است كه اين سؤال مطرح مى‏گردد كه: اصولا وجوب چيزى بر خدا به چه معنى است؟ مگر عقل براى خدا رساله‏ى عمليه مى‏نويسد؟ ! 

با توجه به اين بيان كوتاه مى‏توان جواب آن شبهه‏ها را يافت و بيانى عرضه كرد كه اين نقائص را نداشته باشد، اين بيان، داراى دو مقدمه است: 

1ـ غرض الهى از آفرينش انسان در اين جهان اينست كه آدمى، با اختيار خود، اين راه را طى كند. 

2ـ عقل انسان، براى شناخت راه درست از نادرست، كافى نيست. 

پس، «بايد» پيامبران مبعوث شوند.اين «بايد» ، فرمان، نيست، بلكه همان ضرورت بالقياس است.يعنى با توجه به اينكه انسان بايد به هدف تعيين شده از سوى خدا برسد و عقل مى‏بيند كه مقدمات حصول اين امر، ناقص است، حكم مى‏كند كه بايد راه ديگرى نيز