، باشد.اين «بايد» چيزى جز كشف تلازم بين اين مبانى، نيست. 

اگر خدا مى‏خواهد به غرض و مقصودش از آفرينش آدمى برسد [كه مى‏خواهد]، بايد راه شناخت، در اختيار انسان قرار گيرد و چون آنچه در اختيار همه‏ى انسانهاست، كافى نيست، پس بايد راه ديگرى وجود داشته باشد. 

به هر حال، ترديدى نيست كه علم انسان‏هاى عادى، بسيار محدود است.قبلا گفتيم كه قرآن براى انسان، از يك نظر، دو نوع علم قائل است: علم عادى و علم غير عادى. 

دانش عادى، آنست كه چه حصولى و چه حضورى، در اختيار همه‏ى انسانهاست. 

علم غير عادى، دانشى‏ست كه ويژه‏ى برخى انسانهاست، ايضا چه حضورى و چه حصولى. 

علم نبوت، از انواع علوم غير عادى است كه در اختيار پيامبران قرار مى‏گيرد و از آنها به ديگران انتقال مى‏يابد. 

اما اينكه حقيقت وحى، چگونه علمى است، آيا حصولى‏ست يا حضورى، جاى بحث و كاوش است و چون ما حقيقت وحى را در نيافته‏ايم، دقيقا نمى‏توانيم درباره‏ى آن قضاوت كنيم اجمالا مى‏توانيم گفت كه در اين زمينه نيز، يك علم حضورى وجود دارد و يك علم حصولى.در برخى موارد از وحى، به طورى كه از قرآن يا روايت بر مى‏آيد كه كلام به پيامبر القاء يا نوشته‏اى به او ارائه مى‏شود، گر چه رؤيت مكتوب و يا شنيدن كلام از طريق علم حضورى مى‏باشد ولى انعكاس معناى آن در ذهن، علم حصولى است.نيز ممكن است برخى از انواع وحى، حضورى خالص باشد ولى بعد پيامبر، خود از آن، تفسير حصولى كند، چنانكه ما گاه احساس ترس مى‏كنيم و با علم حضورى آنرا مى‏يابيم و بعد از آن مفهومى مى‏گيريم كه از سنخ علم حصولى‏ست. 

پرسش: آيا پيامبران، همه‏ى حقايق عالم را با وحى درك مى‏كنند يا تنها برخى را؟ 

آنچه اقتضاء اين برهان و ساير ادله‏ى وحى و نبوت است، اينست كه هر شناختى كه در راه تكامل حقيقى انسان ضرورت دارد و از راه عقل تأمين نمى‏شود بايد از راه وحى تأمين گردد . 

مقتضاى اين برهان، بيش از اين نيست اما، «نفى ما عدا» هم نمى‏كند، يعنى ممكن است چيزهايى را نيز كه مورد احتياج بشر نيست، خداوند تفضلا از طريق وحى به پيامبر القاء كند.آنچه از طريق وحى در اختيار انسانها قرار مى‏گيرد بى‏گمان، مسائل محدودى‏ست اما مرز آنچه خود پيامبران با وحى در مى‏يافتند، از جاى ديگرى بايد ثابت شود: در اين زمينه، از روايات و آيات، برداشتهاى گوناگونى شده است: از برخى آيات و روايات، از يكسو، استظهار مى‏شود كه دانش پيامبران محدود به موارد خاصى‏ست، و از سوى ديگر، از برخى آيات و روايات ديگر (و بويژه روايات)، استظهار مى‏گردد كه نه تنها پيامبران، بلكه در ميان جز آنها نيز، كسانى وجود دارند كه «علم ما كان و ما يكون» دارند.از جمله در مورد سلمان فارسى رضى الله عنه. 

اين بحث، جوانب مختلفى دارد كه نمى‏توان به همه‏ى آنها پرداخت، آنچه مناسب اينجاست اين است كه در قرآن، دسته‏اى از آيات مى‏فرمايد: علم غيب، ويژه‏ى خداست: 

نمل/65: «قل لا يعلم من فى السموات و الارض الغيب الا الله» . 

بگو هيچكس در آسمانها و زمين غيب نمى‏داند، جز خدا. 

از سوى ديگر، آياتى نيز هست كه مى‏فرمايد كسانى علوم غيبى داشته و به ديگران هم اطلاع مى‏داده‏اند مثلا از معجزات حضرت عيسى عليه السلام اين بود كه مى‏فرمود: 

آل عمران/49: «أنبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم» . 

شما را از آنچه مى‏خوريد و آنچه در خانه‏هاتان مى‏انباريد، آگاه مى‏كنم.در پاسخ اينكه اين دو دسته آيات را چگونه بايد با هم جمع كرد، مى‏توان گفت: 

كلمه‏ى «غيب» كه به معناى «نهان» است، در چند مورد بكار مى‏رود كه در هر مورد خصوصيتى دارد و به جهتى و لحاظى، به آن اطلاق مى‏گردد: 

ـ گاه غيب يعنى آنچه كه از حواس ما پنهان است، طبعا اين يك معناى نسبى‏ست ممكن است چيزى را چشم يكى ببيند و چشم ديگرى نبيند: چيزهاى آنسوى كره‏ى زمين براى ما غيب و براى ساكنان آنجا، شهادت است. 

اين غيب، يعنى غايب از حس، كه عقل مى‏تواند آنرا درك و بر وجود آن برهان اقامه كند و يا از راه امارات به آن پى ببرد، به همين معنى در قرآن بكار رفته است: 

بقره/3: «الذين يؤمنون بالغيب» . 

آنانكه به «پنهان» ايمان ورزند.همه‏ى مؤمنان بايد به غيب ايمان داشته باشند و آنرا بدانند، تا ندانند كه نمى‏توانند ايمان داشته باشند، همه‏ى ما عالم به خدا و وحى و قيامت هستيم و همه‏ى اينها غيب است.پس غيب به اين معنا از علوم عادى‏ست و در اختيار همه‏ى انسانهاست، هر انسانى به اين‏ها مى‏تواند آگاهى يابد اگر چه غايب از حس باشند. 

ـ گاهى غيب گفته مى‏شود به معناى پنهان از ادراكات افراد عادى، خواه ادراكات حسى يا ادراكات عقلى. 

ما نمى‏توانيم از وقايع هزار سال پيش آگاه شويم، اندامهاى حسى ما به قبل از وجودمان امتداد نمى‏يابد [نيز به جريانهاى آينده‏]، اما اگر كسى كه در گذشته بوده است به ما خبر دهد، ما عالم مى‏شويم: غيب بدينمعنى نيز در قرآن آمده است: 

آل عمران/44 و يوسف/102: «ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك و ما كنت لديهم» . 

(اى پيامبر)، اينها از اخبار پنهان و غيبى‏ست كه ما بتو وحى ميكنيم و تو نزد آنان نبودى (كه خود آنها را ببينى) اين علم غيب ممكن است براى برخى از انسانهايى كه از طرق غير عادى مثل وحى، اطلاع مى‏يابند، حاصل شود. 

ـ گاهى علم غيب به علمى گفته مى‏شود كه اكتسابى نيست، اين ويژه‏ى خداست، بشر خود به خود به آنها دست نمى‏يابد.اگر هم كسى بخواهد به آنها نائل شود بايد تعليم الهى باشد ماوراء برد ادراكات ما، غيب است. پس منظور از آياتى كه مى‏گويد: 

نمل/65: «لا يعلم...الغيب الا الله» . 

يونس/20: «انما الغيب لله» . 

انعام/59: «و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو» . 

اينگونه علم به غيب است كه از آن خود عالم است و اكتسابى نيست. 

و اما، ما چگونه و به چه دليل اينها را، به اين معنا، حمل مى‏كنيم؟ 

به قرينه‏ى آن دو دسته آيات قبلى، قرآن خود به پيامبر مى‏فرمايد: مطالب غيبى را به تو وحى كرديم و پيامبر عالم به آنها مى‏شود، نيز مؤمنانى كه ايمان به غيب دارند مسلما عالم به آن هستند، پس در اين دو نوع علم غيب، جاى ترديد و انكار نيست. 

يكى كاملا بديهى‏ست، همه مى‏دانيم كه بسيارى از چيزهاست كه از حس ما غائب است ولى ما با عقل مى‏توانيم درك كنيم مثل علم به وجود خدا كه جاى شبهه نيست، كه منحصر به خود خدا نيست، و يا علمهايى كه با تعليم الهى براى ما حاصل مى‏شود مثل اعتقاد ما به برزخ، كه اگر خدا نفرموده بود ما نمى‏توانستيم پس از مرگ چه واقع مى‏شود، و يا داستانهايى كه در قرآن آمده است. 

پس آنچه از ادراكات ما غائب است و ما نمى‏توانيم به آنها نائل شويم، با تعليمات ديگران آگاه مى‏گرديم.پس، ناچار آنچه منحصر به خداست، علم غيب ذاتى‏ست. 

شاهد ديگر اينكه امام امير المؤمنين على عليه صلوات الله و سلامه، بارها مى‏فرمود: 

«سلونى، قبل ان تفقدونى» (نهج البلاغه فيض الاسلام ص 264 خطبه 92 و ص 752 خطبه 231)، پيش از آن كه مرا از دست دهيد، هر چه مى‏خواهيد بپرسيد.يكبار