مده است كه پيامبر (ص) به سلمان فرمودند: «معرفتنا بالنورانيه، بالاترين مقام انسانى است» ، اشاره به اين مقام است.اين مقام حتى از آنچه فلاسفه آنرا نفس يا روح مى‏نامند، بالاتر است مثلا اگر ما ثابت كنيم كه هر نفسى با حدوث بدن، حادث است، باز، ضررى به آن مقام نورانيت وارد نمى‏شود، چون مقامى برتر از جهان حدوث است.يعنى: مى‏توان گفت كه: نفس پيامبر (ص) به حدوث، بدن حادث است و فرض نامعقولى نيز نيست اما با اين معنا هم منافاتى ندارد كه نور پيامبر (ص)، بالاتر از مقامى است كه به آن نفس مى‏گوييم. 

در روايات هم اشاره دارد به اينكه: خدا از آن نور، ارواح ما را آفريد و آنگاه از بازمانده‏ى آن، ارواح شيعيان ما را. 

به هر حال، بيانى است بالاتر از آنچه كه فهم متعارف به آن مى‏رسد، تنها كسانى با ذهن و قاد و تمرين كافى در مسائل عقلى، مى‏توانند تقريبى در اين مسائل براى خود داشته باشند . 

بارى، آن مقام نورانيتى كه براى پيامبر (ص) و ائمه سلام الله عليهم ثابت مى‏شود، چون محيط و در بر دارنده‏ى همه‏ى زمانها و مكانها بلكه علت فاعلى كل ما سوى الله مى‏باشد و همه‏ى كمالات اشياء در آن، موجود است [على نعت البساطه‏]، پس بر همه چيز، احاطه‏ى وجودى دارد و نمونه و مثلى است براى علم الهى، همانگونه كه خداى متعال بر همه‏ى ما سواى خويش، احاطه‏ى حضورى دارد، [و اين ربطى به زمان و مكان خاص ندارد] آنها نيز، مظهر تام اسماء الهى‏اند، علمشان هم مظهر علم الهى‏ست، تمام علوم ما دون خودشان، در آن مقام نورانيت، به نحو بساطت، جمع است و حضور دارد.و اين غير علمى‏ست كه به انسانهاى عادى نسبت مى‏دهيم، در واقع، اينها علمهاى الهى‏ست كه خدا به آنان اعطاء فرموده است. 

در تعبير عرفى خودمان نيز وقتى كارى از انسان سر بزند كه طبيعت مشترك همه انسانها اقتضاء آن را ندارد، ديگر كار انسانى نمى‏گوييم، مى‏گوييم يك كار الهى‏ست، يعنى قواى عادى انسان، اقتضاء چنين كارى را ندارد، مانند معجزات.همچنين اگر برخى انسانها علمى داشته باشند كه از دسترس انسانهاى ديگر خارج باشد، مى‏گوييم اين علم، خدايى‏ست، اما آنچه را به حسب طبيعت انسانى دارند يا بدست مى‏آورند علم انسانى است. 

پيامبر اكرم (ص) به مردم مى‏فرمايد: 

كهف/110: «انما انا بشر مثلكم يوحى الى» . 

من نيز بشرى چون شمايم اما به من وحى مى‏شود.اين وحى، علم پيامبر است اما علمى خدايى‏ست، پيامبر (ص)، خود، از آنجهت كه بشر است به اين دانش دست نمى‏يابد. 

از ديد ديگرى، حتى كارهاى عادى انسانها را مى‏توانيم بگوييم كه از آن ايشان نيست و از خداست.توحيد افعال اقتضا دارد كه هر كمالى يا هر فعلى را در هر موجودى با حذف جهات نقص، اصالة به خدا نسبت دهيم. 

از اين ديد، مى‏توان گفت: پيامبران هم چيزى نداشته‏اند و همه را خدا به آنان عطا فرموده است، لذا مى‏فرمايد: 

ضحى/7 و 8: «الم يجدك يتيما فآوى و وجدك ضالا فهدى، و وجدك عائلا فاغنى» . 

اى پيامبر، تو خود، صرفنظر از اعطاء ما، چيزى نداشتى، هدايت هم نداشتى، خدا تو را مهتدى و غنى كرد. پس از اين ديد توحيدى، حتى افعال عادى انسانها نيز، از آنها سلب مى‏شود.و با ديد سومى همه‏ى شؤونى را كه خدا به انسان عطا فرموده، به خود انسان نسبت مى‏دهيم زيرا هنگامى كه خدا عطا كرد، او واجد آن مى‏گردد با همين ديد است كه گاهى در روايات معصومان عليهم السلام اشاراتى به مقام‏هاى خودشان مى‏يابيم كه حتى از آن تعبيرات، توهم غلو پيش مى‏آيد. 

بنابراين، وقتى مى‏گوييم پيامبر علم به همه چيز دارد، اگر با ديدى است كه هيچ موجودى از خود هيچ ندارد، پيامبر هم ندارد، نه تنها علم غيب نداشت، بلكه فقير محض ممكن الوجودى بود فاقد همه‏ى كمالات. 

فاطر/.15 «يا ايها الناس! انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد» . 

اى انسانها! شما در نسبت به خداوند همگى فقيريد و خداست كه بى‏نياز ستوده است. 

اما با ديد ديگر، پيامبر چيزهاى بسيارى داشت كه ديگران نداشتند و از جمله، قدرت بر انجام معجزات است. 

عيسى (ع) مى‏فرمايد: 

آل عمران/49: «انى اخلق لكم من الطين كهيئة الطير...و احى الموتى باذن الله» . 

من برايتان از خاك پرنده مى‏سازم...و مردگان را زنده مى‏كنم. 

مى‏بينيم كه مى‏فرمايد: من زنده مى‏كنم و نمى‏گويد خدا زنده مى‏كند.و از ديدگاه ديگر بايد امور عادى را از غير عادى، تفكيك كرد، و بر حسب اين ديدگاه افعال عادى حضرت عيسى (ع) به خود آنحضرت نسبت داده مى‏شود و اعجاز و علوم غير عادى به خداى متعال، منسوب مى‏گردد . 

حاصل آنكه: علوم خاصى كه از طرف خداى متعال به پيامبران و بندگان شايسته خدا افاضه مى‏شود از يك نظر، بايد آنها را علوم خدا دانست زيرا ايشان خود بخود چنين علومى را ندارند و طبيعت انسانيشان اقتضاء داشتن آنها را ندارد، و از نظر ديگر، علوم ايشان محسوب مى‏شود زيرا با اعطاء الهى واجد آنها مى‏شوند.و دلايلى كه علم غيب را منحصر به خداى متعال مى‏داند ناظر به ديدگاه اول، و دلايلى كه علوم غيبى و لدنى براى ايشان اثبات مى‏كند ناظر به ديدگاه دوم است.بنابراين، تعارضى بين دو دسته از ادله، وجود ندارد. 

از سوى ديگر: هنگامى كه مرتبه طبيعى و نيز مرتبه نفسانى ايشان ملاحظه شود احكام اجسام و جسمانيات مانند ولادت و مرگ و تغيير و تحول و...براى ايشان ثابت مى‏شود ولى هنگامى كه مقام نورانيت ايشان ملاحظه گردد ـ مقامى كه واسطه فيض الهى مى‏باشد ـ احكام خاص خود را خواهد داشت كه براى افراد متعارف، قابل فهم نيست و از اينروى در روايات شريفه تأكيد شده كه اينگونه مطالب در دسترس همگان قرار داده نشود. 

پى‏نوشت‏ها: 

1ـ تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 309ـ .314

2ـ اين بحث، آن شعر معروف را متداعى مى‏شود كه گفت: 

آن كس كه بداند و بداند كه بداند... الى آخر... 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:91.txt">صفات سلبيه </a><a class="text" href="w:text:92.txt">آشنايى با صفات جلال </a><a class="text" href="w:text:93.txt">توحيد قرآنى </a></body></html>
صفات سلبيه 
مقدمه: گروهى از صفات خداوند، صفات سلبيه است; يعنى صفاتى كه ذات خداوند از آنها منزه است. اين صفات هر كدام به نوعى موجب نقص و كمبود هستند و چون در ذات خداوند هيچ گونه نقصى راه ندارد، اين صفات هم در او راه ندارد. مقاله حاضر در اين زمينه تقديم مى‏گردد. 

يكى ديگر از لوازم واجب الوجود، بساطت و مركب نبودن از اجزاء است زيرا هر مركبى نيازمند به اجزاءش مى‏باشد و واجب الوجود از هر گونه نيازى منزه و مبرى است. 

و اگر فرض شود كه اجزاء واجب الوجود، وجود بالفعلى ندارند بلكه مانند دو پاره خط مفروض در ضمن يك خط هستند، چنين فرضى نيز باطل است، زيرا چيزى كه داراى اجزاء بالقوه باشد عقلا قابل تجزيه خواهد بود هر چند در خارج، تحقق نيابد و معناى امكان تجزيه امكان زوال كل است چنانكه اگر خط يك مترى به دو پاره خط نيم مترى، تقسيم شود ديگر خط يك مترى، وجود نخواهد داشت، و قبلا دانستيم كه واجب الوجود، امكان زوال ندارد. 

و چون تركيب از اجزاء بالفعل