 و بالقوه، از خواص اجسام است ثابت مى‏شود كه هيچ موجود جسمانى واجب الوجود نخواهد بود، و به ديگر سخن: تجرد و جسمانى نبودن خداى متعال، ثابت مى‏گردد. و نيز روشن مى‏شود كه خداى متعال، قابل رؤيت با چشم و قابل ادراك با هيچ حس ديگرى نيست، زيرا محسوس بودن از خواص اجسام و جسمانيات است

از سوى ديگر، با نفى جسميت، ساير خواص اجسام مانند مكان داشتن و زمان داشتن نيز از واجب الوجود سلب مى‏شود، زيرا امكان براى چيزى تصور مى‏شود كه داراى حجم و امتداد باشد. و همچنين هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمانى، قابل تجزيه مى‏باشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بالقوه بشمار مى‏رود. بنابراين، نمى‏توان براى خداى متعال مكان و زمانى درنظر گرفت و هيچ موجود مكان دار و زمان دارى واجب الوجود نخواهد بود. و سرانجام، با نفى زمان از واجب الوجود، حركت و تحول و تكامل هم از او نفى مى‏شود زيرا هيچ حركت و تحولى بدون زمان امكان پذير نيست. 

بنابراين، كسانى كه براى خدا مكانى مانند عرش قائل شده‏اند يا حركت و نزول از آسمان را به او نسبت داده‏اند يا او را قابل رؤيت با چشم پنداشته‏اند يا وى را قابل تحول و تكامل شمرده‏اند خدا را بدرستى نشناخته‏اندبطور كلى هرگونه مفهومى كه دلالت بر نوعى نقص و محدوديت و نياز داشته باشد از خداى متعال نفى مى‏شود و معناى صفات سلبيه الهى همين است. 

آموزش عقايد صفحه 66 استاد محمد تقى مصباح يزدى 

آشنايى با صفات جلال 
كتاب: تفسير الميزان جلد 20 صفحه 669

نويسنده: علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

مقدمه: خداوند متعال داراى دو دسته صفات مى‏باشد: صفات جمال و صفات جلال در سوره مباركه توحيد دو صفت جمال و سه صفت جلال بيان گرديده است كه در اين مقاله تقديم مى‏شود. 

بسم الله الرحمن الرحيم قل هو الله احد الله الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد 

ترجمه آيات 
به نام الله كه رحمان و رحيم است، بگو او الله يگانه است (1) . 

كه همه نيازمندان قصد او مى‏كنند (2) . 

نزاده و زاييده نشده (3) . 

و هيچ كس همتاى او نيست (4) . 

بيان آيات 
اين سوره خداى تعالى را به احديت ذات و بازگشت ما سوى الله در تمامى حوائج 

وجوديش به سوى او و نيز به اينكه احدى نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شريك او 

نيست مى‏ستايد، و اين توحيد قرآنى، توحيدى است كه مختص به خود قرآن كريم است، و 

تمامى معارف (اصولى و فروعى و اخلاقى) اسلام بر اين اساس پى‏ريزى شده است. 

و روايات وارده از طرق شيعه و سنى در فضيلت اين سوره بسيار زياد است، حتى از هر 

دو طريق رسيده كه اين سوره معادل با يك ثلث قرآن است، كه ان شاء الله رواياتش به زودى از 

نظر خواننده مى‏گذرد. 

فرق بين"احد"و"واحد"و معناى احد بودن خداى تعالى 

و اين سوره هم مى‏تواند در مكه نازل شده باشد و هم در مدينه، و آنچه از بعضى از 

روايات وارده در سبب نزول آن ظاهر است اين است كه در مكه نازل شده. 

"قل هو الله احد" 

كلمه"هو"ضمير شان و ضمير قصه است، و معمولا در جايى بكار مى‏رود كه گوينده 

اهتمام زيادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما كلمه"الله"مورد اختلاف واقع 

شده، حق آن است كه"علم به غلبه"براى خداى تعالى است، يعنى قبلا در زبان عرب 

اسم خاص براى حق تعالى نبود، ولى از آنجايى كه استعمالش در اين مورد بيش از ساير موارد 

شد، به خاطر همين غلبه استعمال، تدريجا اسم خاص خدا گرديد، همچنان كه اهل هر زبانى 

ديگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسير سوره فاتحه (اولين سوره قرآن) در باره 

اين كلمه بحث كرديم. 

و كلمه"احد"صفتى است كه از ماده"وحدت"گرفته شده، همچنان كه كلمه 

"واحد"نيز وصفى از اين ماده است، چيزى كه هست، بين احد و واحد فرق است، كلمه 

"احد"در مورد چيزى و كسى بكار مى‏رود كه قابل كثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در 

ذهن، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف كلمه"واحد"كه هر"واحدى"يك ثانى و 

ثالثى دارد يا در خارج و يا در توهم و يا به فرض عقل، كه با انضمام به ثانى و ثالث و رابع 

كثير مى‏شود، و اما احد اگر هم برايش دومى فرض شود، باز خود همان است و چيزى بر او 

اضافه نشده. 

مثالى كه بتواند تا اندازه‏اى اين فرق را روشن سازد اين است كه: وقتى مى‏گويى 

"احدى از قوم نزد من نيامده"، در حقيقت، هم آمدن يك نفر را نفى كرده‏اى و هم دو نفر و 

سه نفر به بالا را، اما اگر بگويى: "واحدى از قوم نزد من نيامده"تنها و تنها آمدن يك نفر را 

نفى كرده‏اى، و منافات ندارد كه چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همين تفاوت كه 

بين دو كلمه هست، و به خاطر همين معنا و خاصيتى كه در كلمه"احد"هست، مى‏بينيم 

اين كلمه در هيچ كلام ايجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى‏شود، (و هيچ وقت 

گفته نمى‏شود: جاءنى احد من القوم ـ احدى از قوم نزد من آمد) بلكه هر جا كه استعمال شده 

است كلامى است منفى، تنها در مورد خداى تعالى است كه در كلام ايجابى استعمال 

مى‏شود. 

يكى از بيانات لطيف مولانا امير المؤمنين (ص) در همين باب است كه 

در بعضى از خطبه‏هايش كه در باره توحيد خداى عز و جل ايراد فرموده چنين آمده: "كل مسمى 

بالوحدة غيره قليل" (1) يعنى ـ و خدا داناتر است ـ هر چيزى غير خداى تعالى، وقتى به صفت 

وحدت توصيف شود، همين توصيف بر قلت و كمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى 

كه يكى بودنش از كمى و اندكى نيست. 

و ما در بحثى كه پيرامون توحيد قرآنى در جلد ششم اين كتاب داشتيم، پاره‏اى از 

كلمات آن جناب را كه در باره توحيد صادر شده نقل نموديم. 

"الله الصمد" 

اصل در معناى كلمه"صمد"قصد كردن و يا قصد كردن با اعتماد است، وقتى گفته 

مى‏شود: "صمده، يصمده، صمدا"از باب"نصر، ينصر"معنايش اين است كه فلانى قصد 

فلان كس يا فلان چيز را كرد، در حالى كه بر او اعتماد كرده بود.بعضى از مفسرين اين 

كلمه را ـ كه صفت است ـ به معانى متعددى تفسير كرده‏اند كه برگشت بيشتر آنها به معناى 

زير است: "سيد و بزرگى كه از هر سو به جانبش قصد مى‏كنند تا حوايجشان را برآورد"و 

چون در آيه مورد بحث مطلق آمده همين معنا را مى‏دهد، پس خداى تعالى سيد و بزرگى 

است كه تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى‏كنند. 

آرى وقتى خداى تعالى پديد آورنده همه عالم است، و هر چيزى كه داراى هستى 

است هستى را خدا به او داده، پس هر چيزى كه نام"چيز"صادق بر آن باشد، در ذات و 

صفات و آثارش محتاج به خدا است، و در رفع حاجتش او را قصد مى‏كند، همچنان كه 

خودش فرموده: "الا له الخلق و الامر" (2) ، و نيز به طور مطلق فرموده: "و ان الى ربك 

المنتهى" (3) ، پس خداى تعالى در هر حاجتى كه در عالم وجود تصور شود صمد است، يعنى 

هيچ چيز قصد هيچ چيز ديگر نمى‏كند مگر آنكه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن 

حاجتش به وسيله او است. 

از اينجا روشن مى‏شود كه اگر الف و لام بر سر كلمه"صمد"در آمده، منظور افاده 

حصر است، مى‏فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است، به خلاف كلمه"احد"كه 

الف و لام بر سرش در 