علم حصولى بر آنها مى‏كنيم و ليكن آنها رارؤيت نمى‏ناميم، و اگر در پاره‏اى از امور عقلى كلمه"راى و رايت"را بكار مى‏بريم‏مقصودمان ديدن به چشم نيست بلكه مقصود حكم كردن و اظهار نظر است. 

(حقيقت علم ضرورى كه از آن به رؤيت تعبير مى‏شود)بله، در ميان معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤيت بر آنها مى‏شود و آن‏معلومات به علم حضورى ما است، مثلا مى‏گوييم: "من خود را مى‏بينم كه منم و مى‏بينم كه‏نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم، و مى‏بينم كه فلان چيز را دوست‏و فلان چيز را دشمن مى‏دارم، و مى‏بينم كه نسبت به فلان امر اميدوار و آرزومندم"معناى اين‏ديدنها اين است كه من ذات خود را چنين مى‏يابم و آن را بدون اينكه چيزى بين من و آن‏حائل باشد چنين يافتم، و من خود ذاتم را يافتم كه نسبت به فلان امر ارادت و محبت دارد، كراهت و بغض دارد، اميد و آرزو دارد و...، و اين امور نه به حواس محسوس‏اند و نه به فكر، بلكه درك آنها از اين باب است كه براى ذات انسان حاضرند، و درك آنها احتياجى به‏استعمال فكر و يا حواس ندارد. 

البته اشتباه نشود اين تعبير غير تعبير"مى‏بينمت كه فلان چيز را دوست مى‏دارى وفلان چيز را دشمن مى‏دارى"مى‏باشد، براى اينكه معناى جمله اخير اين است كه من با چشم‏خود تو را در هياتى مى‏بينم كه آن هيات و قيافه دلالت دارد بر اين كه تو در دل، فلان چيز را دوست مى‏دارى.و اين غير آن مطلبى است كه ما خاطر نشان ساخته و به حب و بغض و ارادت‏و كراهت نفس مثال آورديم، چون در آن مثال كه مى‏گفتيم: "من مى‏بينم كه نسبت به فلان‏امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم..."مقصودمان اين است كه من خود ارادت‏و كراهت و حب و بغض را و خلاصه حقيقت و واقعيت اين امور را در نفس خود مى‏يابم، نه‏اينكه از چيزى ديگر پى به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال مى‏كنم. 

(در مواردى كه تعبير"رؤيت‏خدا"آمده است‏خصوصياتى ذكر شده كه مراد از رؤيت را مى‏رساند)تعبير از اينگونه معلومات به رؤيت تعبيرى است‏شايع، اين معنا كه معلوم شد اينك‏مى‏گوييم: هر جا كه خداى تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همانجا خصوصياتى ذكركرده كه از آن خصوصيات مى‏فهميم منظور از ديده شدن خداى تعالى همين قسم از علمى است‏كه خود ما هم آن را رؤيت و ديدن مى‏ناميم: مثلا در آيه"ا و لم يكف بربك انه على كل شى‏ءشهيد الا انهم فى مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شى‏ء محيط" (1) كه يكى از آيات اثبات‏كننده رؤيت است، قبل از اثبات رؤيت نخست اثبات كرده كه خدا نزد هر چيزى حاضر ومشهود است، و حضورش به چيزى و يا به جهتى معين و به مكانى مخصوص اختصاص نداشته‏بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است، بطورى كه اگر به فرض محال‏كسى بتواند او را ببيند مى‏تواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چيز و درباطن آن ببيند، اين است معناى ديدن خدا و لقاى او نه ديدن به چشم و ملاقات به جسم كه جزبا روبرو شدن حسى و جسمانى و متعين بودن مكان و زمان دو طرف صورت نمى‏گيرد. 

آيه شريفه"ما كذب الفؤاد ما راى"نيز به اين معنا اشعار دارد.چون نسبت رؤيت را به‏فؤاد مى‏دهد كه بدون ترديد مراد از آن نفس انسانيت و آن حقيقتى است كه انسان را از سايرحيوانات متمايز مى‏سازد نه قلب صنوبرى شكل كه در قسمت درونى طرف چپ سينه قراردارد. 

نظير آيه فوق آيه شريفه"كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون، كلا انهم عن‏ربهم يومئذ لمحجوبون" (2) است كه دلالت دارد بر اينكه آن مانعى كه ميان مردم و خدا حائل‏شده همانا تيرگى گناهانى است كه مرتكب شده‏اند و اين تيرگى‏ها است كه ديده دل‏ها(جان‏ها)ى ايشان را پوشانده و نمى‏گذارد كه به مشاهده پروردگار خود تشرف يابند، پس 

............................................ 

(1)سوره فصلت آيه 54 - 53 

(2)اصلا اعمالى كه مى‏كردند زنگار قلوبشان شده است.اصلا آن روز از قرب به پروردگارشان‏دورند.سوره مطففين آيه 15 

معلوم مى‏شود كه اگر گناهان نباشد جانها خدا را مى‏بينند نه چشمها. 

خداى تعالى در كلام مجيد خود يك قسم ديگر از رؤيت را هم اثبات كرده كه در آن‏رؤيت، مانند رؤيت مورد بحث‏حاجتى به عضو بينائى نيست، و آن رؤيتى است كه در آيه‏شريفه"كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين" (1) و آيه"و كذلك نرى‏ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين" (2) ذكر شده، زيرا در تفسير آيه دوم درجلد هفتم ص 240 اين كتاب گفتيم كه مقصود از"ملكوت"باطن اشياء است، نه ظاهر محسوس آنها. 

پس به وجوهى كه ذكر شد معلوم گرديد كه خداى تعالى در كلام خود رؤيتى رااثبات كرده كه غير از رؤيت بصرى و حسى است، بلكه يك نوع درك و شعورى است كه باآن حقيقت و ذات هر چيزى درك مى‏شود، بدون اينكه چشم و يا فكر در آن به كار رود، شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور بوجود پروردگار خود پى برده معتقد مى‏شود، غير آن‏اعتقادى كه از راه فكر و استخدام دليل به وجود پروردگار خود پيدا مى‏كند، بلكه پروردگار خودرا به وجدان و بدون هيچ ستر و پرده‏اى درك مى‏كند، و اگر نكند به خاطر اين است كه به خودمشغول شده و دستخوش گناهانى شده است كه ارتكاب نموده، و اين درك نكردن هم غفلت ازيك امر موجود و مشهود است نه اينكه علم به كلى از بين رفته باشد.در هيچ جاى از قرآن هم‏آيه‏اى كه دلالت كند بر زوال علم ديده نمى‏شود بلكه همه جا از اين جهل به غفلت تعبير شده‏كه معنايش اشتغال به علمى ديگر و در نتيجه از ياد بردن او است نه اينكه علم به وجود او به‏كلى از بين رفته باشد، و اين آن چيزى است كه كلام خداى سبحان آن را بيان نموده و عقل هم‏با براهين روشن خود، آن را تاييد مى‏كند و همچنين با روايات وارده از ناحيه مقدسه ائمه اهل‏بيت(صلوات الله عليهم اجمعين)كه بزودى در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهدگذشت، صدق ادعاى ما روشن خواهد گرديد - ان شاء الله - . 

البته بطورى كه از كلام مجيد خداى تعالى استفاده مى‏شود، اين علم كه از آن به رؤيت‏و لقاء تعبير شده تنها براى صالحين از بندگانش آنهم در روز قيامت دست مى‏دهد، همچنانكه‏فرمود: "وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة" (3) .آرى، قيامت ظرف و مكان چنين تشرفى است، 

............................................ 

(1)حقا اگر بطور يقين مى‏دانستيد، البته دوزخ را مشاهده خواهيد كرد و سپس به چشم يقين‏مى‏بينيد.سوره تكاثر آيه 5 - 7 

(2)بدينسان ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم بنموديم كه از اهل يقين شود.سوره انعام آيه 75 

(3)بعضى چهره‏ها آن روز شاداب و سوى پروردگار خويش نگران است.سوره قيامت آيه 23 

نه دنيا كه آدمى در آن مشغول و پابند به پروراندن تن خويش و يكسره در پى تحصيل حوائج‏طبيعى خويشتن است، دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاى خدا و به دست آوردن علم ضرورى‏به آيات او است، و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نائل نمى‏شود، همچنانكه فرموده: "يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه" (1) و در اين معنا آيات‏