 موسى(ع)نخست‏شروع كرد به تقديس خداى تعالى و منزه دانستن او ازآن خيالى كه وى درباره‏اش نموده و سپس، از اقدام به آن تقاضا، توبه نمود و اظهار اميدوارى كرد كه خدا توبه‏اش را بپذيرد.ما در جلد چهارم (1) اين كتاب بطور مفصل بيان نموديم كه‏توبه لازم نيست هميشه از معصيت بوده باشد، بلكه معناى آن بازگشت به خدا است كه ممكن‏است از كوچكترين شائبه دورى از خدا بوده باشد. 

موسى سپس اقرار نمود و چنين شهادت داد: "و انا اول المؤمنين"يعنى من در ميان قوم‏خودم اولين كسى هستم كه به عدم امكان رؤيت تو ايمان آورده‏ام. 

اين آن معنايى است كه از مقام و سياق آيه استفاده مى‏شود، البته احتمال هم هست‏كه معناى جمله مورد بحث، اولين ايمان آورنده به دين و هدايت بوده باشد و مقصود موسى(ع)هم اين باشد كه: من به تو ايمان آوردم قبل از آنكه ديگران به تو ايمان بياورند، پس جا دارد در هر قصور و يا تقصيرى به تو بازگشت كنم.و ليكن اين احتمال خيلى بعيداست. 

(مراد از تكلم خدا با موسى(ع)و چگونگى آن) 

............................................ 

(1)جلد چهارم عربى ص 245 ط بيروت.و جلد چهارم فارسى ص 385 ط انتشارات اسلامى. 

الميزان جلد 8 صفحه 304 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

خدا ديده نمى‏شود 
گزيند، پس اختيار يكى از آن دو وقتى صورت مى‏گيرد كه مرجحى براى آن باشد، و اين مرجح‏ناچار يك امر قلبى خواهد بود، و آنهم جز علم يا اعتقاد و يا مظنه بر وجود مصلحت زائده ومنفعت راجح و نبود ضرر زائد و منقصت راجح چيز ديگر نمى‏تواند باشد، و چون در محل خودثابت‏شده كه حصول علم و اعتقاد و مظنه در قلب از ناحيه خداى تعالى است، پس لاجرم‏اختيار كفر و يا ايمان مستند به او است و بنده را در انتخاب يكى از آن دو اختيارى نيست. 

درست است كه بنده داراى قدرت هست، و ليكن آن چيزى كه باعث بر اختيار است قدرت تنهانيست، بلكه قدرت و داعى است كه آن از ناحيه خدا است. 

وقتى اين معنا ثابت‏شد اينك مى‏گوييم صدور ايمان از بنده وقتى ممكن است كه‏خداى تعالى در قلب او اعتقاد رجحان ايمان را بر كفر ايجاد كرده باشد كه اگر چنين اعتقادى‏را خداوند در قلب كسى ايجاد نمود البته قلب و نفس متمايل به ايمان مى‏شود، و گر نه محال‏است كسى از پيش خود ايمان را اختيار كند، و اين همان شرح صدرى است كه در آيه موردبحث است.و همچنين صدور كفر از بنده وقتى ممكن است كه خداوند در قلب او اعتقادرجحان آنرا بر ايمان بيافريند و همين كه آفريد قلب از ايمان نفرت كرده و به طرف كفرمى‏گرايد و گر نه اختيار كفر هم محال است، مراد از جمله"يجعل صدره ضيقا حرجا"هم‏همين است.بنا بر اين، تقدير آيه چنين مى‏شود: كسى كه خداوند از او ايمان را بخواهد دواعى‏نفسانيش را نسبت به ايمان تقويت مى‏كند، و كسى كه خداوند كفر را از او بخواهد موانع وصوارف از ايمان را در دلش تقويت نموده در مقابل، دواعى كفر را در دلش قوى مى‏كند.وچون عقل هم همين حكم را مى‏كند پس بايد گفت قرآن كريم نيز به همين ادله عقلى اشاره‏مى‏كند.اين بود خلاصه كلام اين دانشمند. 

و در اين كلام چند اشكال است: اول اينكه اگر اشيا را مستند به خداى تعالى‏مى‏دانيم بخاطر اينكه خداى تعالى اسباب و مقدمات وجود آنرا فراهم نموده باعث نمى‏شود كه‏به غير خدا مستند نباشد و گر نه قانون عمومى علت و معلول از بين رفته در نتيجه احكام عقلى به‏كلى از ميان مى‏رود، پس ممكن است تمامى اشيا، و از آن جمله هدايت و ضلالت، در عين‏اينكه بطور حقيقت مستند به خدا هستند به همان گونه مستند به غير خدا هم باشند و تناقضى هم‏نباشد. 

دوم اينكه آيه شريفه تنها متعرض اين جهت بود كه هدايت و ضلالت و يا سعه و ضيق‏قلب كار خداى تعالى و از صنع او است، و اما اينكه هدايت و ضلالت همان رغبت نفس ونفرت آن باشد گذشته از اينكه سخن درستى نيست آيه شريفه هم از آن ساكت بلكه از آن بيگانه است، و صرف اينكه اراده فعل مستلزم رغبت، و كراهت از فعل مستلزم نفرت است باعث‏نمى‏شود كه بگوييم مراد از سعه قلب اراده و مقصود از ضيق قلب كراهت است و اين مغالطه، ويكى از دو مقارن را در جاى آن ديگرى اخذ كردن است.و از اين عجيب‏تر اينكه چون خيال‏كرده كه آيه با آن دليل عقلى كه اقامه كرده منطبق است گفته: لفظ آيه بر اين دليل عقلى‏دلالت دارد!!!. 

سوم اينكه در سابق گفتيم آيه شريفه تنها در مقام بيان عملى است كه خدا در موقع‏هدايت و اضلال در قلب انجام مى‏دهد و اما اينكه آيا تمامى هدايت‏ها و ضلالتها تنها از ناحيه‏خدا است، آيه از آن اجنبى است، گو اينكه هدايت و ضلالت از ناحيه خدا است و ليكن غرض‏از آيه مورد بحث، افاده آن نيست. 

"و هذا صراط ربك مستقيما..." 

اين جمله اشاره است به همان بيانى كه در آيه قبلى گذشت، و ما سابقا معناى صراط واستقامت را بيان كرديم.خداى تعالى در اين جمله شرح صدر دادن در موقع هدايت را و سينه راضيق و حرج قرار دادن در موقعى كه بخواهد كسى را گمراه كند، صراط مستقيم و سنت جارى‏خود خوانده، و خاطرنشان ساخته كه اين سنت جارى اختلاف و تخلف پذير نيست، پس هيچ‏مؤمنى نيست مگر آنكه داراى شرح صدر و دلش براى تسليم در برابر خداوند آماده است و هيچ‏غير مؤمنى نيست مگر آنكه وضعش عكس اين است. 

پس در حقيقت جمله"و هذا صراط ربك مستقيما"بيان دومى است كه تعريف در آيه قبلى راتاكيد نموده و مى‏فهماند كه تعريف مزبور براى هدايت و ضلالت تعريفى است جامع افراد و مانع اغيار، و همين معنا را نيز در جمله"قد فصلنا الايات لقوم يذكرون"تاكيد نموده مى‏فرمايد: بيان مزبور نزدآنان كه متذكر معارف فطرى و عقايد اوليه‏اى شوند كه خداوند در نفس آنان به وديعه سپرده و باتذكر آن انسان به معرفت هر حق و تشخيص آن از باطل راه مى‏يابد بيانى است‏حق و روشن، علاوه بر اينكه، اين بيان بيان آن خدايى است كه همو انسان را بعد از هدايت به حجت به سوى‏نتيجه حجت هدايت مى‏كند. 

"لهم دار السلام عند ربهم و هو وليهم بما كانوا يعملون"به طورى كه از ظاهر سياق برمى‏آيد كلمه"سلام"در اينجا به همان معناى لغوى يعنى‏دور بودن از آفات ظاهرى و باطنى است.و"دار السلام"به معناى آن محلى است كه در آن‏هيچ آفتى از قبيل مرگ، مرض و فقر و هيچ عدم و فقدانى ديگر و هيچ غم و اندوهى واردين راتهديد نمى‏كند، و چنين محلى همان بهشت موعود است و جز آن نمى‏تواند باشد، مخصوصا بعد 

الميزان جلد 7 صفحه 474 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

خدا ديده نمى‏شود 
كتاب: الهيات و معارف اسلامى، ص 151

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى 

انسان با حواس پنجگانه خود، با آن رشته از موجودات ارتباط دارد كه در قلمرو حس بوده و زير چتر حواس پنجگانه قرار مى‏گيرند، با چشم ديدنيها، با گوش شنيدنيها، و با سه قوه ديگر مزه‏ها و بوها و نرمى و زبرى و سردى و گرمى را درك مى‏كند، و از آنجا كه غالبا وسيله درك وى همين حواس پنجگانه بوده و بيشتر معلومات وى را چيزهاى محسوس تشكيل مى‏دهند يك نوع اعتياد به علوم حسى و تجربى پيدا كرده است و پيوسته خواهان آن اس