ت كه همه چيز را با حواس خود درك كند، و گويا مايل نيست كه وجود اشياء غير محسوس را تصديق كند. 

اما همين انسان هر چه هم خود را دربست در اختيار علوم و دانشهاى حسى و لمسى قرار دهد، باز با بررسى كوتاهى مى‏يابد كه دايره هستى منحصر به محسوسات نيست، و در جهان چيزهايى وجود دارد كه از قلمرو و حس و لمس و ديدن بيرون است. 

چند مثال: 
1 ـ فرض كنيد زير درخت سيبى نشسته‏ايم، ناگهان بدون اينكه نسيمى و يا جريانى در هوا باشد سيبى از درخت مى‏افتد و همگى مى‏دانيم سقوط سيب پديده‏اى است كه علت دارد و علت آن جز جاذبه زمين چيزى نيست، آيا جاذبه زمين جزو حقايق است و يا جزو افسانه‏ها؟ بطور مسلم جزو حقايق است اما نه از آن حقايقى كه با چشم ديده شود و يا با يكى از حواس پنجگانه درك شود، بلكه حقيقتى است موجود كه از اثر آن پى به وجود آن مى‏بريم گرچه آنرا با چشم نمى‏بينيم. ـ هنگامى كه نور خورشيد بر يك ظرف بلورى بتابد در آن سوى بلور هفت رنگ به قرار زير ديده مى‏شد: قرمز، نارنجى، زرد، سبز، آبى، نيلى و بنفش و غير از آن هفت رنگ ديده نمى‏شود، اما آيا رنگ منحصر بهمين هفت تا است و يا آنكه پيش از قرمز و بعد از بنفش رنگهاى ديگرى كه به آنها مادون قرمز و ماوراء بنفش گفته مى‏شود وجود دارد؟ امروز از نظر علمى ثابت است كه غير از آن هفت رنگ رنگهاى ديگرى موجود است كه با چشم ديده نمى‏شود ولى از اثر آنها مى‏توان پى به وجود آنها برد، مثلا اگر نورهاى هفتگانه را روى پرده‏اى منعكس كنيم و گرماسنج را در معرض رنگهاى مختلف قرار دهيم و اثر حرارت هر يك از اين رنگها را اندازه‏گيرى كنيم خواهيم ديد كه هر موقع گرماسنج به آن سوى قرمز برسد تكان بيشترى مى‏خورد و حرارت بيشترى از خود نشان مى‏دهد. 

3 ـ اصوات و صداهايى در جهان وجود دارد كه براى بشر قابل شنيدن نيست اما بسيارى از حيوانات آنها را مى‏شنوند زيرا امواج صوتى در حد مخصوصى براى ما قابل درك و شنيدن است. 

4 ـ ذره غبارى كه در هوا با چشم مى‏بينيم، از هزارها اتم تشكيل يافته است كه آنها قابل ديدن نيستند، وجود «الكترونها» ى سيار به دور «پروتون» ها همگى از حقايقى است كه با اصول عقلى و رياضى ثابت شده است نه با ديدن و لمس كردن. 

5 ـ قدرى در حيات و زندگى خود بيانديشيم، حقيقت حيات چيست؟ براى ما روشن نيست بلكه آنچه ما درك مى‏كنيم يك رشته آثارى است كه از وجود حيات در جاندار حكايت مى‏كند، مثلا مى‏بينيم جاندار تا زنده است حس و حركت و توليد مثل دارد اما هنگامى كه جان خود را از دست داد، اين آثار را ندارد.بنابر اين وجود حيات و زندگى قابل انكار نيست در صورتيكه با حواس پنجگانه درك نمى‏شود و ديدنى نيست. 

6 ـ عواطف هر يك از ما به دوستان و بستگان قابل انكار نيست.مهر و محبت از عاليترين تجليات روح و روان مى‏باشد آيا مى‏توان وجود آنها را انكار كرد؟ نه، آيا اينها با چشم ديده مى‏شوند و يا با حواس پنجگانه درك مى‏شوند؟ 

آيا صحيح است كسى وجود اينها را به بهانه اينكه با چشم ديده نمى‏شوند انكار كند؟ بسيار دور از انصاف و تحقيق است كه كسى نديدن يا حس نكردن چيزى را دليل بر نبودن آن بداند و يا بگويد هر موجودى حتما بايد با چشم ديده شود. 

البته اين مثالها كه ذكر شد برخى با چشم عادى و حواس عادى قابل درك‏نيستند ولى با چشم مسلح و وسائل مربوط قابل ديدن يا درك شدن با حواس مى‏باشند، ولى برخى ديگر بهيچوجه هر چند حواس خود را هم به آخرين وسائل مجهز و مسلح كنيم باز قابل ديدن و لمس كردن نيستند، اين قسم دوم همان موجوداتى هستند كه در اصطلاح «مجرد» ناميده مى‏شوند. 

زيرا موجودات اين جهان بر دو قسمند مادى، مجرد، موجود مادى آن است كه با چشم و حواس عادى و يا حواس مسلح قابل درك مى‏باشد. 

اما موجودات مجرد بهيچوجه محسوس و ديدنى نيستند و بايد از آثار وجودى آنها پى به وجود آنها برد. 

مثلا روح انسان، فكر و انديشه او، علم و آگاهى او موجوداتى هستند «مجرد» كه بهيچوجه در قلمرو حس و درك ظاهرى قرار نمى‏گيرند. 

به عبارت ديگر موجودات مادى را ميتوان از طريق تجربه و آزمايش پى به حقيقت آنها برد .و در لابراتوار و آزمايشگاه، هستى آنها را اندازه‏گيرى كرد، در صورتى كه موجود مجرد به هيچ نحو قابل اندازه‏گيرى در آزمايشگاه نيست. 

تا اين جا به اين نتيجه رسيديم كه دايره هستى منحصر به موجودات مادى نيست بلكه موجودات مجرد از ماده هم فراوان در آن مى‏باشد، و نيز موجودات مادى هم همه قابل درك و لمس با حواس پنجگانه عادى نيستند. 

بنابر اين هيچ جاى ترديد و اشكال نيست كه خدا ديده نمى‏شود زيرا خدا مادى نيست، جسم نيست تا ديده شود و واضح است كه چيزهايى ديده مى‏شوند كه جسم و مادى باشند، اما وجوديكه از ماده و ماديات مجرد است و جسم نيست، بهيچوجه و در هيچ زمان قابل رؤيت و ديده شدن نيست. 

و به عبارت ديگر اگر بگوييم خدا ديده مى‏شود در اين صورت بايد بگوييم كه خداوند جسم و ماده است، و جسم بودن و مادى بودن با نيازمند بودن و مركب بودن ملازم است، نتيجه اين مى‏شود كه آن چه را ما خدا فرض كرده‏ايم خدا نباشد بلكه مثل خود ما جسم و مركب و محتاج به اجزاء و نيازمند به مكان باشد.قرآن مجيد مى‏گويد: 

لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير (1) 

ديده‏ها نمى‏توانند او را درك كنند ولى او ديده‏ها را درك مى‏كند و اولطيف و آگاه است . 

على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايد: 

الحمد لله الذى لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد و لا تراه النواظر (2) 

كه معناى جمله سوم اين است: چشمها او را نمى‏بيند.مردى به نام «ذعلب» از على (ع) مى‏پرسد : 

خداى خود را ديده‏اى؟ 

خدايى را كه نديده باشم پرستش نمى‏كنم. 

چگونه او را ديده‏اى؟ 

چشمهاى ظاهرى او را درك نمى‏كند اما دلها به وسيله ايمان او را مى‏بيند. (3) 

بنابر اين اگر در برخى از آيات قرآن مجيد و يا روايات تعبيراتى ديديم كه با جسم بودن و ديده شدن خداى متعال سازش داشت بايد به كمك دليلهاى عقلى و قرآنى و روايتى، آن تعبيرات را طورى معنا كنيم كه معناى جسم بودن و ديده شدن را نداشته باشد.مثلا بگوييم معناى ديدن خدا ديدن رحمت او است و منظور از ملاقات با خدا ملاقات جزاى اعمال است و يا معناى صحيح ديگر. 

پى‏نوشت‏ها: 

.1 سوره انعام، آيه 104

.2 نهج البلاغه، خطبه .180

.3 توحيد صدوق، ص .308

رؤيت خدا 
كتاب: خدا از ديدگاه قرآن، ص 201

نويسنده: آيت الله شهيد دكتر بهشتى 

آيه 103 سوره انعام درباره رؤيت خدا چنين مى‏گويد: 

لا تدركه الابصار و هو يدرك ا لابصار و هو اللطيف الخبير . 

ديده‏ها او را درنيابند، ولى او ديده‏ها را دريابد و اوست نامريى آگاه. 

علامه حلى گويد: 

«...وجوب الوجود يقتضى نفى الرؤية ايضا... (واجب الوجود بودن خود به خود مستلزم نفى رؤيت نيز هست..). (1) »

علامه پس از اين اظهار نظر كه درباره رؤيت خدا مى‏كند مطلب را چنين ادامه مى‏دهد: 

بدان كه بيشتر عقلا بر اين عقيده‏اند كه خدا را نمى‏توان ديد ولى كسانى كه خدا را جسم مى‏پندارند، مى‏