كرى مى‏شوند. 

پى‏نوشت‏ها: 

(1) رفت و آمد و تسلط كفار در بلاد، تو را فريب ندهد، كه بهره و نفعى اندك است، و بدنبال آن جايگاهى در جهنم است كه بد جايگاهى است.سوره آل عمران آيه .197

(2) مگر نديدى خدا با قوم عاد با آن بناى ستون‏دار كه نظير آن در شهرها ساخته نشده بود، چه كرد؟ و با فرعون صاحب ميخ‏ها، همانها كه در شهرها طغيان كردند، و در آن فساد بسيار كردند و پروردگارت تازيانه عذاب بر آنها فرود آورد، كه پروردگار تو در كمين است.سوره فجر آيه .14

(3) بحال خودشان وابگذار تا در ماديات فرو روند و سرگرم بازى باشد تا بناگاه روزى را كه وعده داده شده‏اند ديدار كنند.سوره معارج آيه .42

(4) تو از اين در غفلت بودى.ما پرده از پيش چشمت كنار زديم، و در نتيجه امروز چشمانت تيزبين شده است.سوره ق آيه .22

(5) پس از هر كس كه از ياد ما اعراض مى‏كند و بجز زندگى دنيا نمى‏خواهند، روى برگردان، اينها سطح فكرشان اينقدر كوتاه است.سوره نجم آيه .30

آيا سعادت و شقاوت ذاتى است 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 13، ص 261

نويسنده: علامه طباطبايى 

"قل كل يعمل على شاكلته فربكم اعلم بمن هو اهدى سبيلا". 

"شاكله" ـ به طورى كه در مفردات گفته ـ از ماده شكل مى‏باشد كه به معناى بستن 

پاى چارپا است، و آن طنابى را كه با آن پاى حيوان را مى‏بندند"شكال" (به كسر شين) 

مى‏گويند، و"شاكله"به معناى خوى و اخلاق است، و اگر خلق و خوى را شاكله خوانده‏اند 

بدين مناسبت است كه آدمى را محدود و مقيد مى‏كند و نمى‏گذارد در آنچه مى‏خواهد آزاد 

باشد، بلكه او را وادار مى‏سازد تا به مقتضا و طبق آن اخلاق رفتار كند (1) . 

و در مجمع البيان گفته است: "شاكله"به معناى طريقت و مذهب است وقتى گفته 

مى‏شود: اين طريق داراى شاكله‏ها است معنايش اين است كه"هر جميعتى از آن راه ديگرى 

براى خود جدا كرده‏اند". 

گويا"طريقه"و"مذهب"را از اين جهت"شاكله"خوانده‏اند كه رهروان و 

منسوبين به آن دو خود را ملتزم مى‏دانند كه از آن راه منحرف نشوند (2) . 

بعضى ديگر گفته‏اند كه"شاكله"از شكل (به فتحه شين) است كه به معناى مثل و 

مانند است، بعضى ديگر گفته‏اند: اين كلمه از شكل (به كسر شين) گرفته شده كه به معناى 

هيات و فرم است. 

و به هر حال آيه كريمه عمل انسان را مترتب بر شاكله او دانسته به اين معنا كه عمل 

هر چه باشد مناسب با اخلاق آدمى است چنانچه در فارسى گفته‏اند"از كوزه همان برون 

تراود كه در اوست"پس شاكله نسبت به عمل، نظير روح جارى در بدن است كه بدن با اعضا 

و اعمال خود آن را مجسم نموده و معنويات او را نشان مى‏دهد. 

و اين معنا هم با تجربه و هم از راه بحثهاى علمى به ثبوت رسيده كه ميان ملكات 

نفسانى و احوال روح و ميان اعمال بدنى رابطه خاصى است، و معلوم شده كه هيچوقت 

كارهاى يك مرد شجاع و با شهامت با كارهائى كه يك مرد ترسو از خود نشان مى‏دهد 

يكسان نيست، او وقتى به يك صحنه هول‏انگيز برخورد كند حركاتى كه از خود بروز مى‏دهد 

غير از حركاتى است كه يك شخص شجاع از خود بروز مى‏دهد و همچنين اعمال يك فرد 

جواد و كريم با اعمال يك مرد بخيل و لئيم يكسان نيست. 

و نيز ثابت شده كه ميان صفات درونى و نوع تركيب بنيه بدنى انسان يك ارتباط 

خاصى است، پاره‏اى از مزاجها خيلى زود عصبانى مى‏شوند و به خشم در مى‏آيند، و طبعا 

خيلى به انتقام علاقمندند، و پاره‏اى ديگر شهوت شكم و غريزه جنسى در آنها زود فوران 

مى‏كند، و آنان را بى‏طاقت مى‏سازد، و به همين منوال ساير ملكات كه در اثر اختلاف 

مزاجها انعقادش در بعضى‏ها خيلى سريع است، و در بعضى ديگر خيلى كند و آرام. 

و با همه اينها، دعوت و خواهش و تقاضاى هيچيك از اين مزاجها كه باعث ملكات 

و يا اعمالى مناسب خويش است از حد اقتضاء تجاوز نمى‏كند به اين معنا كه خلق و خوى هر 

كسى هيچ وقت او را مجبور به انجام كارهاى مناسب با خود نمى‏كند، و اثرش به آن حد 

نيست كه ترك آن كارها را محال سازد، و در نتيجه، عمل از اختيارى بودن بيرون شده و 

جبرى بشود خلاصه اينكه شخص عصبانى در عين اينكه عصبانى و دچار فوران خشم شده، 

باز هم مى‏تواند از انتقام صرفنظر كند، و شخص شكمباره باز نسبت به فعل و ترك عمل 

مناسب با خلقش اختيار دارد، و چنان نيست كه شخص شهوتران در آنچه كه به مقتضاى 

دعوت شهوتش مى‏كند مجبور باشد، هر چند كه ترك عمل مناسب با اخلاق و انجام خلاف 

آن دشوار و در پاره‏اى موارد در غايت دشوارى است. 

كلام خداى تعالى اگر كاملا مورد دقت قرار گيرد اين معانى را تاييد مى‏كند، آرى 

اين خداى سبحان است كه مى‏فرمايد: "و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث 

لا يخرج الا نكدا" (3) كه اگر اين آيه را با آيات دال بر عموميت دعوت‏هاى دينى از قبيل آيه 

"لانذركم به و من بلغ" (4) مجموعا مورد دقت قرار دهيم اين معنا را مى‏رساند كه بنيه انسانى و 

صفات درونى او در اعمالش اثر دارد اما تنها به نحو اقتضا نه به نحو عليت تامه، و اگر خواننده 

قدرى دقت كند مطلب روشن است. 

و چگونه چنين نباشد و صفات درونى علت تامه اعمال بدنى باشد و حال آنكه خداى 

تعالى دين را امرى فطرى دانسته كه خلقت تبديل ناپذير انسان از آن خبر مى‏دهد همچنان كه 

فرموده: "فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك 

الدين القيم" (5) و نيز فرموده: "ثم السبيل يسره" (6) . 

و معنا ندارد كه هم فطرت آدمى او را به سوى دين حق و سنت معتدل دعوت كند، و 

خلقت او وى را به سوى شر و فساد و انحراف از اعتدال بخواند آن هم به نحو عليت تامه كه 

قابل تخلف نباشد. 

و اينكه بعضى گفته‏اند سعادت و شقاوت دو امر ذاتى است كه هرگز از ذات تخلف 

نمى‏پذيرد، و مانند جفت بودن عدد چهار و فرد بودن عدد سه است، و يا اينكه گفته‏اند مساله 

سعادت و شقاوت مربوط به قضاء مقرر شده ازلى است، و مساله دعوت براى اتمام حجت 

است همچنانكه فرمود: "ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة" (7) نه اينكه شقى را 

از شقاوت برگرداند و به اميد اين باشد كه كسى از آنچه در ازل برايش نوشته شده دست 

بردارد، زيرا آنچه كه نوشته شده، نوشته شده است و ديگر قابل تحول نيست، حرف غلطى است . 

و جوابش همان اتمام حجتى است كه خود اعتراف كردند، زيرا همين آيه شريفه 

مى‏رساند كه سعادت براى سعيد و شقاوت براى شقى ضرورى و غير قابل تغيير نيست، آرى 

اگر از لوازم ذات بودند ديگر براى رساندن لازمه ذات به ذات، حاجت و نيازى به حجيت نبود، 

چون ذاتيات دليل و حجت‏بردار نيستند، و همچنين اگر سعادت و شقاوت به قضاى حتمى لازم 

ذات شده باشند نه اينكه خود لازمه ذات باشند باز هم اتمام حجت لغو بود، بلكه حجت به نفع 

مردم و عليه خداى تعالى مى‏بود، چون او بود كه شقى را شقى خلق كرد و يا شقاوت را برايش 

نوشت، پس همينكه مى‏بينيم خداى تعالى عليه خلق اقامه حجت مى‏كند، بايد بفهميم كه 

هيچيك از سعادت و شقاوت ضرورى و لازمه ذات كسى نيست، بلكه از آثار اعمال نيك و 

بد او و اعتقادات حق و باطل اوست. 

علاوه بر اين ما مى‏بيني