م كه انسان به حكم فطرتش (نه به سفارش غير) براى رسيدن 

به مقاصدش به تعليم و تعلم و تربيت و انذار و تبشير و وعد و وعيد و امر و نهى و امثال آن 

دست مى‏زند، و اين خود روشن‏ترين دليل است بر اينكه انسان بالفطرة خود را مجبور به يكى 

از دو سرنوشت سعادت و شقاوت نمى‏داند، بلكه خود را همواره در سر اين دو راه متحير 

مى‏بيند، و احساس مى‏كند كه انتخاب هر يك كه بخواهد در اختيار و قدرت اوست، و نيز 

احساس مى‏كند كه هر يك از آن دو را اختيار كند پاداشى مناسب آن خواهد داشت همچنان 

كه خداى تعالى هم فرموده"و ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يرى ثم يجزيه 

الجزاء الاوفى" (8) . 

تا اينجا به يك نوع ارتباط اشاره شد كه عبارت بود از ارتباط ميان"اعمال"و 

"اخلاق"و"ذات"در اين ميان يك نوع ارتباط ديگرى است كه در ميان اعمال و ملكات 

آدمى و ميان اوضاع و احوال جو زندگى او و عوامل خارج از ذات او است كه در ظرف زندگى 

او حكمفرما است مانند آداب و سنن و رسوم و عادتهاى تقليدى، زيرا اينها نيز آدمى را به 

موافقت خود دعوت نموده، و از هر كارى كه با آنها ناسازگار است و همچنين از مخالفت با 

آنها بازمى‏دارد، و چيزى نمى‏گذرد كه يك صورت جديدى در نظر انسان منعكس مى‏سازد 

كه از مخالفت آن وحشت نموده و مخالفت با آن را شناى بر خلاف جريان آب تصور مى‏كند، 

و قهرا اعمالش با اوضاع و احوال محيط و جو زندگى اجتماعيش تطبيق مى‏گردد. 

اين رابطه نيز غالبا تا حد اقتضاء مى‏رسد و از آن تجاوز نمى‏كند، و ليكن گاهى 

آنچنان ريشه‏دار و پاى‏برجا مى‏شود كه ديگر اميدى به از بين رفتن آن نمى‏ماند، به خاطر 

اينكه در اثر مرور زمان ملكاتى ـ يا رذيله و يا فاضله ـ در قلب رسوخ پيدا مى‏كند و در كلام 

خداى تعالى هم اشاره به آن آمده، مانند آنجا كه مى‏فرمايد: "ان الذين كفروا سواء عليهم 

ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة " (9) 

و همچنين آياتى ديگر. 

و ليكن با اين حال باز صحت تكليف و صحت اقامه حجت عليه چنين افراد و دعوت 

و انذار و تبشير آنان جائى نمى‏رود، و هنوز دعوت آنان صحيح است، به خاطر اينكه اگر تاثير 

دعوت در آنان محال و ممتنع شده، بارى امتناع تاثير آن، به خاطر سوء اختيار خود آنان است، 

و اين معروف است كه امتناع با اختيار منافى با اختيار نيست (همچنانكه توبيخ كسى كه 

انتحار كرده و دارد مى‏ميرد باز هم صحيح است هر چند كه ديگر راهى براى بازگشت 

ندارد، زيرا اين راه نداشتن را خود براى خود درست كرده) . 

بنا بر اين، از آنچه گذشت ـ هر چند كه طولانى شد ـ اين معنا به دست آمد كه آدمى 

داراى يك شاكله نيست، بلكه شاكله‏ها دارد، يك شاكله آدمى زائيده نوع خلقت و 

خصوصيات تركيب مزاج اوست، كه شاكله‏اى شخصى و خلقتى است، و از فعل و انفعالهاى 

جهازات بدنى او حاصل مى‏شود مانند خود مزاج او كه يك كيفيت متوسطه‏اى است كه از 

فعل و انفعالهاى كيفيتهاى متضاد با يكديگر حاصل مى‏شود. 

شاكله ديگر او خصوصياتى است كه خلقى كه علاوه بر شاكله، كه از ناحيه تاثير عوامل 

خارج از ذاتش در او پديد مى‏آيد. 

و آدمى به هر شاكله‏اى كه باشد و هر صفت روحى كه داشته باشد اعمالش بر طبق 

همان شاكله و موافق با فعليات داخل روحش از او سر مى‏زند، و اعمال بدنى او همان صفات 

و فعليات روحى را مجسم مى‏سازد، همچنانكه انسان متكبر مغرور اين صفات روحيش از 

سراپاى گفتار و سكوت و قيام و قعود و حركت و سكونش مى‏بارد و شخص خوار و ذليل و 

مسكين از تمامى حركات و سكناتش ذلت به چشم مى‏خورد، و همچنين شجاع با ترسو، و 

سخى با بخيل و صبور با عجول و هر صاحب صفتى با فاقد آن صفت از نظر كردار و رفتار 

متفاوت است، و چگونه نباشد و حال آنكه گفتيم عمل خارجى مجسمه صفات درونى است و 

بقول معروف ظاهر عنوان باطن و صورت دليل بر معنا است. 

كلام خداى سبحان هم اين معنا را تصديق نموده و حجت‏هاى خود را بر همين اساس 

چيده است، از آن جمله مى‏فرمايد"و ما يستوى الاعمى و البصير و لا الظلمات و لا النور و لا الظل 

و لا الحرور و ما يستوى الاحياء و لا الاموات" (10) و نيز مى‏فرمايد"الخبيثات للخبيثين و الخبيثون 

للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات..." (11) و امثال اين از آيات بسيارى ديگر. 

پى‏نوشت‏ها: 

(1) مفردات راغب، ماده"شكل". 

(2) مجمع البيان، ج 4، جزء 15، ص .90

(3) و زمين پاك و پاكيزه بيرون مى‏آيد زراعت او به فرمان پروردگار آن خوب و با نفع و آن زمين 

كه ناپاك است بيرون نمى‏آيد نبات آن مگر در حالتى كه اندك و بى نفع است.سوره اعراف، آيه .58

(4) تا شما را و هر كه دعوتم به گوشش بخورد انذار كنم.سوره انعام، آيه .19

(5) پس راست گردان روى خود را براى دين در حالى كه مايل باشى از همه اديان باطل به دين 

حق ملازم باش ملت اسلام را آن ملت اسلامى كه آفريد خداى تعالى مردم را بر آن ملت هيچ تغييرى نيست 

مر خلق خداى تعالى را اين فطرت دين مستقيم است.سوره روم، آيه .30

(6) آنگاه راه دين را براى همه هموار كرد.سوره عبس، آيه .20

(7) سوره انفال، آيه .42

(8) و اين كه نيست مر آدمى را مگر جزاى آنچه خود سعى كرده و اين كه سعى خود را زود باشد 

كه در صحراى محشر ببيند پس جزا داده شود به آن سعى جزاى تمام.سوره نجم، آيه 39 ـ .41

(9) كافران را يكسان است بترسانى يا نترسانى ايمان نخواهند آورد خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده و 

بر چشمهاى آنها پرده افكنده شده.سوره بقره، آيه 6 و .7

(10) هرگز (كافر تاريك‏جان) كور و (مؤمن روشن‏روان) بينا يكسان نيست، و هيچ ظلمت با نور 

مساوى نخواهد بود و هرگز آفتاب و سايه هم مرتبه نباشد و ابدا زندگان با مردگان برابر نيستند.سوره فاطر، آيه .22

(11) زنان بدكار و ناپاك شايسته مردانى بدين وصفند و مردان زشت‏كار و ناپاك نيز شايسته زنانى 

بدين وصفند، و بالعكس زنان پاكيزه نيكو لايق مردانى چنين و مردان پاكيزه نيكو لايق زنانى همين گونه‏اند 

و اين پاكيزگان از سخنان بهتانى كه ناپاكان در باره آنان گويند منزهند و از خدا برايشان آمرزش مى‏رسد و 

رزق آنها نيكو است.سوره نور، آيه .26

ملاك انتخاب پيامبران
سؤال: راجع به‏مساله نبوت چرا تعداد مشخص و يا نامشخصى پيغمبر و يا رسول فرستاده‏شده و چرا اين افراد خاص انتخاب شده‏اند، چه خصوصياتى بايد مى‏داشتندتا انتخاب مى‏شدند؟چرا پيامبران بزرگى كه ما مى‏شناسيم از سرزمين خاصى ظهور كرده‏اند؟و ديگر اينكه ساير اقوام چه وضعى‏داشته‏اند، آيا اقوام ديگر آنطور كه گفته شده پيغمبر داشته‏اند و اگر داشته‏اند به چه صورت بوده كه بعضى از اقوام‏آنطورى كه تاريخ و حتى مشاهده در حال حاضر نشان مى‏دهد ظاهرا آثارى از اينكه پيغمبرى براى آنها ظهور كرده باشد نيست و اينهااز لحاظ مسؤوليتى كه دارند و به هر حال بايد حقايق به شكلى براى آنها ارسال شده باشد و آنها تا مدت زيادى ارتباطى‏با جهان ديگر نداشته‏اند وضعشان به چه صورت بوده؟و نكته آخر اينكه تحت چه شرايطى پيامبر اسلام ظهور كرد 