ديدن مكتوب يا يافتن مفهومى در ذهن خودش و يا بصورت ديگرى دريابد. و در حقيقت، اين مفهوم از رابطه بين خدا كه مى‏خواهد حقيقتى را بر كسى مكشوف سازد با مخاطبى كه آن حقيقت را درك مى‏كند انتزاع مى‏شود. مگر اينكه براى تكلم، معناى ديگرى منظور گردد و مثلا به قدرت بر سخن گفتن يا علم به مفاد سخن، باز گردانده شود كه در اين صورت، بازگشت به صفات ذاتيه مى‏كند چنانكه نظير آن در مورد بعضى ديگر از صفات فعليه گفته شد. 

و اما قرآن به معناى خطوط يا الفاظ يا مفاهيم موجود در اذهان يا حقيقت نورانى و مجرد آن، از مخلوقات است. مگر اينكه كسى علم ذاتى الهى را به عنوان حقيقت قرآن تلقى كند كه در اين صورت، بازگشت آن به صفت ذاتى علم خواهد بود. ولى اينگونه تاويلات در مورد كلام الهى و قرآن كريم و مانند آنها، خارج از عرف محاوره است و بايد از آنها اجتناب كرد. 

آموزش عقايد صفحه 92 استاد محمد تقى مصباح يزدى 

كلام خداوند 
گفتارى در چند فصل پيرامون معناى حدوث و قدم كلام 

فصل اول: معناى اينكه كلام حادث مى‏شود و باقى مى‏ماند چيست؟ 
وقتى سخنى‏از گوينده‏اى مى‏شنويم كه يا شعر است و يا نثر، بدون هيچ درنگ حكم مى‏كنيم كه اين شعرمثلا از اين شاعر است.و اگر شاعر مفروض همان شعر را تكرار كند، و يا گوينده، همان‏سخن را تكرار كند باز شك نمى‏كنيم در اينكه شعر و سخن مذكور از او است و بعينه همان‏كلام اول است كه دوباره اعاده‏اش كرده و سپس اگر ناقلى همان شعر را از همان شخص‏نقل كند باز هم مى‏گوييم اين همان شعر فلان شاعر است.يعنى همان گوينده اولى، و پس‏از آن اگر اين نقل را مكرر بگويد مثلا يك ميليون بار و يا بى‏نهايت آن را تكرار كند باز هم‏همان كلام اول و صادر از گوينده اول است. 

البته اين از نظر فهم عرفى است ولى اگر بخواهيم مساله را از نظر دقت علمى در نظربگيريم با مختصر دقتى مى‏بينيم كه حقيقت امر بر خلاف اين است: مثلا كسى كه‏مى‏گويد: "زيد نزد من آمد"اين جمله در حقيقت‏يك كلام نيست زيرا مركب از يازده حرف‏است كه هر يك آنها فردى از افراد صوت است كه در نفس گوينده تكون يافته و در فضاى‏دهانش از يكى از مخارج آن بيرون آمده و مجموع آنها صوت‏هاى بسيار است نه يك صوت، چيزى كه هست چون يك چيز را مى‏فهماند در ظرف اعتبار آن را كلام واحد مى‏خوانيم و اين خودنوعى توسع و مجاز است كه مرتكب مى‏شويم.و اين صوتهاى متعدد از اين جهت كلام شده‏اندو معنايى را به شنونده مى‏فهمانند كه قبلا ميان گوينده و شنونده قرارى بسته شده است كه‏فلان صوت نشان فلان معنا باشد و همچنين از اين نظر كلام واحد شده‏اند كه معناى واحدى رامى‏رسانند. 

پس با اين بيان اين معنا به دست مى‏آيد كه كلام از آن جهت كه كلام است امرى‏است وضعى و قراردادى و اعتبارى كه جز در ظرف اعتبار، واقعيتى ندارد، آنچه در خارج‏هست آن عبارت است از صوتهاى گوناگون كه در ظرف اعتبار و قرارداد هر يك علامت‏چيزى قرارداد شده نه اينكه آنچه در خارج، خارجيت پيدا مى‏كند علامتهايى باشد، براى وضوح‏بيشتر تكرار مى‏كنم كه آنچه در خارج موجود مى‏شود صوت است و بس نه علامت و صوت‏قراردادى، و اگر موجوديت و تحقق را به كلام نسبت مى‏دهيم، به نوعى عنايت است، و گر نه‏كلام در خارج تحقق نمى‏يابد، بلكه صوت موجود مى‏شود، (و اهل هر زبان روى قراردادى‏كه قبلا ميان خود داشته‏اند از آن صوت به معنايى منتقل مى‏شوند). 

از اينجا معلوم مى‏شود كه كلام(فراموش نشود كه يعنى آن امر اعتبارى و قراردادى)، نه متصف به حدوث مى‏شود و نه به بقاء، براى اينكه(حدوث و بقاء مربوط به واقعيات است، نه اعتباريات و)حدوث عبارت است از مسبوق بودن وجود چيزى به عدم زمانى آن، (و اينكه 

چيزى بعد از مدتها نبودن بود شود)و بقاء عبارت است از اينكه چيزى بعد از آن اول نيز موجودباشد، و همچنين در آنات بعدى، وجودى متصل داشته باشد، پس هم حدوث و هم بقاء مربوطبه واقعيات خارجى است، نه اعتباريات، چون اعتباريات در خارج وجود ندارند. 

علاوه بر اين، اتصاف كلام به قدم، اشكالى ديگر و عليحده دارد، و آن اين است كه‏كلام(كه مركب از حروف رديف شده، و اصل تكونش تدريجى است، بعضى حروفش قبل ازبعضى ديگر، و بعضى بعد از بعضى ديگر چيده مى‏شود)، ممكن نيست قديم باشد، چون درقديم ديگر تقدم و تاخرى فرض ندارد، و گر نه آنچه متاخر است‏حادث مى‏شود، و حال آنكه ماقديمش فرض كرده بوديم، و اين خلف است، پس كلام - كه به معناى حروف تركيب شده‏است و به وضع دلالت‏بر معنايى تام مى‏كند - قديم بودن در آن تصور ندارد، علاوه بر اين‏همانطور كه گفتيم فى حد نفسه محال هم هست، (دقت‏بفرماييد). 

فصل دوم:آيا كلام از جهت كلام بودن، فعل متكلم است‏يا صفت او يا هيچكدام؟ 
آيا كلام بدان جهت كه كلام است فعلى از افعال است، يا آنكه صفتى‏است قائم به ذات متكلم؟به اين معنا كه ذات متكلم فى نفسه تام است، و از كلام بى‏نيازاست، ولى كلام از متفرعات آن است، يا آنكه قوام ذات متكلم بر تكلم است، همچنانكه‏قوام ذات حيوان به حيات است، و عدم انفكاك عدد چهار از زوجيت‏به وجهى جزو ذات‏چهار است؟. 

هيچ شكى نيست در اينكه كلام به حسب حقيقت و واقع نه فعل متكلم است، و نه‏صفت او است، براى اينكه: (همانطور كه قبلا هم گفتيم)فعل متكلم صدا در آوردن است، واما اينكه شنونده از آن صدا چه بفهمد بسته به قرارداد در اجتماعى است كه به زبانى با هم‏صحبت مى‏كنند.(همچنانكه قرارداد فارس زبانان اين است كه با شنيدن صدايى چون"نان"به چيزى منتقل شوند كه عرب با شنيدن صدايى چون"خبز"بدان منتقل مى‏شوند)پس‏آنچه كه ما كلامش مى‏خوانيم حقيقتا نه فعلى است صادر از ذاتى خارجى، و نه صفتى است‏براى موصوفى خارجى. 

بله كلام بدان جهت كه عنوانى است‏براى موجودى خارجى، يعنى براى صوت‏هاى‏تركيب شده، و بدان جهت كه صوت، فعل خارجى صاحب صوت است، به نوعى توسع و مجازگويى فعل او ناميده مى‏شود نه به طور حقيقت، و بعد از آنكه آن را به طور مجاز فعل اودانستند، از همان نسبت مجازى كه به فاعل مى‏دهند، وصفى نيز براى او انتزاع نموده، او رامتكلم مى‏خوانند، مانند نظاير تكلم از امور اعتبارى، چون خضوع، تعظيم، اهانت، خريد وفروش و امثال آن. 

فصل سوم اشاره به معنايى ديگر براى كلام 
از جهت اينكه مكنونات ضماير را كشف مى‏كند و بيان اينكه بحث در باره حدوث و قدم قرآن بى مورد بوده است

ممكن است كلامى كه مورد بحث است از نظر هدف و غرضى كه در آن‏است‏يعنى از نظر كشف از معانى نهفته در ضمير، و انتقال آن معانى به ضمير شنونده تجزيه‏تحليل شود و در نتيجه با آن تحليل، كلام كه تاكنون امرى اعتبارى بود، به امرى حقيقى وواقعى برگردد، و آن عبارت باشد از همان كشف مكنونات درونى، كه خود امرى است واقعى‏نه اعتبارى، و اين تحليل در تمامى امور اعتبارى و يا حداقل در بيشتر آنها جريان دارد، و قرآن‏كريم هم همين معامله را با آنها كرده، و امثال سجود، قنوت، طوع، كره، ملك، عرش، كرسى، كتاب و غيره