ز تكوين يك سرشت و طينت ديگر نمى‏توان آن را به سرشت ديگر تبديل كرد يعنى در اين مرحله قضا و قدر حتمى مى‏شود بسيارى از كيفيات ديگر در مراحل بعدى رحم قطعى و حتمى مى‏شود; از اين رو مى‏بينيم كه در زبان دين، رحم يكى از الواح قضا و قدر ناميده شده است. 

نظامات لا يتغير 
قوانين ونظاماتى كه بر جهان حكمفرما مى‏باشند نيز غير قابل تغيير و تبديل‏اند موجودات طبيعت در تغيير و تبديل‏اند اما نظامات طبيعت ثابت و لايتغيرند موجودات طبيعت متغير و متكامل‏اند و در مسيرهاى مختلف قرار مى‏گيرند گاهى به سرحد كمال مى‏رسند و گاهى متوقف مى‏شوند گاه تند مى‏روند و گاه كند عوامل مختلف سرنوشت آنها را تغيير مى‏دهند اما نظامات طبيعت نه متغيرند و نه متكامل ثابت و يكنواخت‏اند قرآن كريم از اين نظامات لا يتغير به سنت الهى تعبير مى‏كند و مى‏گويد: 

سنة الله فى الذين خلو من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا (7) 

سنت الهى تغيير پذير نيست‏سنت الهى قابل برگرداندن نيست. 

مثلا اينكه عاقبت‏با متقيان و پاكان است و زمين از آن صالحان است‏سنت لايتغير الهى است: 

ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون (8) 

ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبه للمتقين (9) 

اينكه تا مردمى با ابتكار خودشان در اوضاع و احوال خود تغييرى ندهند، خداوند اوضاع و احوال عمومى آنها را عوض نمى‏كند سنت لا يتغير الهى است: 

ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم (10) 

اينكه وضع حكومت مردمى با وضع روحيه وافكار و اخلاق و شايستگى آنها بستگى دارد سنت تغيير ناپذير الهى است: 

و كذلك نولى بعض الظالمين بعضا (11) 

اينكه اگر در ميان قومى طبقه‏اى مترف پيدا شوند و فسق و فجور و شهوترانى و تن پرورى آغاز كنند منجر به هلاكت آن قوم مى‏گردد سنت تغيير ناپذير الهى است:و اذا اردنا نهلك قريه امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا (12) 

اينكه اگر مردمى با ايمان مجهز باشند و شايسته عمل كنند در ميدان تنازع بقا گوى سبقت را خواهند ربود و خلافت زمين در اختيار آنها قرار خواهد گرفت‏سنت قطعى و تغيير ناپذير الهى است: 

وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم (13) 

اينكه عاقبت و نهايت ظلم و بيدادگرى ويرانى و تباهى و نابودى است‏سنت تغيير ناپذير الهى است: 

وتلك القرى اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكهم موعدا (14) 

الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم. (15) 

نظريات ديگر 
مطابق آنچه ما توضيح انقسام قضا و قدر به حتمى و غير حتمى از وضع خاص موجودات سرچشمه مى‏گيرد موجودى كه امكانات متعدد دارد و علل مختلف ممكن است در او تاثير كنند و هر علتى او را در يك مجرا و يك مسير بخصوص قرار مى‏دهد مقدرات متعددى دارد به هر اندازه كه به علل گوناگون بستگى و ارتباط دارد مقدرات دارد از اين رو سرنوشت و قضا وقدر چنين موجودى غير حتمى است و اما موجودى كه بيش از يك امكان درو نيست و يك مسير بيشتر برايش ممكن نيست و جز با يك نوع علت‏سروكار ندارد و سرنوشتش حتمى و غير قابل تغيير است‏به عبارت ديگر حتميت و عدم ناشى از جنبه قابلى است نه جنبه فاعلى; به معنى قابليت واحد و قابليتهاى متعدده است از اين رو مجردات علوى كه فاقد امكان استعدادى مى‏باشند و همچنين موجودات طبيعت در بعضى حالات كه استعداد بيش از يك آينده را ندارند سرنوشتشان حتمى است و اما آن دسته از پديده‏هاى طبيعت كه استعداد بيش از يك آينده را دارند سرنوشتشان غير حتمى است اين بود خلاصه تفسير و توضيح قضا و قدر حتمى و غير حتمى. 

اين مساله طورهاى ديگر نيز تفسير شده است‏بعضى به مقياس انسان تفسير كرده‏اند گفته‏اند واقعيتهاى كه تغيير و تبديل آنها در اختيار انسان است تقديرشان غير حتمى است مثلا براى بشر (لااقل در حال حاضر) تغيير دادن اوضاع جوى از لحاظ گرما و سرما و برف و باران و بادها و تغيير دادن اوضاع عمومى زمين از لحاظ زلزله‏ها و طوفانها و سيلابها غير مقدور است‏بشر چه بخواهد و چه نخواهد اينها صورت مى‏گيرند پس آنها امور حتميه هستند و مقدرات الهى در اين امور حتمى است اما تغيير اوضاع اجتماعى و اصلاح امور به موازين عدالت و رفاه عمومى و سعادت همگانى مقدور بشر است و خواست‏بشر مى‏تواند اينها را عوض كند پس اينها امور غير حتميه هستند ومقدرات الهى در اين امور غير حتمى است. 

اين تفسير صحيح نيست زيرا علت ندارد قدرت و امكانات بشر را ملاك حتمى يا غير حتمى بودن مقدرات قرار بدهيم زبان اخبار و آثار دين هم با اين تفسير قابل تطبيق نيست. 

بعضى ديگر قضا و قدر حتمى و غير حتمى را به مقياس تحقق و عدم تحقق شرايط تفسير كرده‏اند به اين معنى كه چنانكه گفتيم برخى موجودات امكانات متعدد دارند و با علل مختلف ارتباط و پيوند دارند به هر اندازه كه با علل گوناگون بستگى دارند مقدرات داشته و در حقيقت‏سرنوشت آنها به دست آن علت است هر علتى يك سرنوشتى براى اين موجود در درست دارد و هر سرنوشتى مشروط است‏به وقوع و تحقق آن علتى كه آن سرنوشت را در درست دارد بديهى است كه درمان علل و شرايط گوناگون بعضى صورت وقوع پيدا مى‏كنند و بعضى نه اين است كه عللل و شرايط اآن علل و شرايط موجود بوده است و علت اينكه آن علل و شرايط ديگر وجود پيدا كرده‏اند اين است كه علل و شرايط موجود نبوده و همينطور علل و شرايط درجه سوم وچهارم.... 

مقدرات حتمى يعنى مقدراتى كه در چنگ علل و شرايطى هستند كه آن علل و شرايط وجود پيدا مى‏كنند و اما مقدرات غير حتمى يعنى مقدراتى كه در دست علل و شرايطى مى‏باشند كه زميه وجود براى آنها پيدا نمى‏شود. 

فرض كنيم شخص معين از لحاظ ساختمان جسمى استعداد دارد كه اگر حفظ الصحه را رعايت كند صدو پنجاه سال هم عمر كند ولى اگر رعايت نكند عمر او به نصف تقليل پيدا مى‏كند مقدر او چنين است كه اگر رعايت‏حفظ الصحه بكند صد پنجاه سال عمر كند و اگر نكند هفتاد و پنج‏سال آنگاه آن شخص رعايت نكرد و در هفتاد و پنج‏سالگى پس براى اين شخص دو عمر تقدير شده و هر دو مشروط بوده است ولى شرط يكى محقق شده و شرط ديگرى تحقق نيافته است. 

آن تقديرى كه شرطش واقع شده و صورت واقع به خود گرفته قضا و قدر حتمى است و آنكه شرطش واقع نشده وقضا و قدر غير حتمى است. 

در مقام تمثيل اين دو تقدير مانند دو قانون است درباره يك نفر در زمينه دو شرط مختلف مثلا قانون حكم مى‏كند اگر متهم به جرم خود اقرار كند مجازات مربوط اجرا شود و اگر اقرار نكند و دلايل ديگرى هم عليه او نباشد آزاد گردد حالا اگر متهم اقرار كرد قهرا مجازات اجرا مى‏شود قانون از جنبه اينكه اگر اقرار كرد بايد مجازات شود درباره اين شخص قطعيت و حتميت پيدا كرده است و از جنبه اينكه اگر اقرار نكرد و على الفرض دليل ديگرى هم در كار نيست‏بايد آزاد شود قطعيت و حتميت پيدا نكرده است. 

مطابق اين تفسير مقصود از قطعيت و حتميت در 