ينجا وجود پيدا كردن شرط و انطباق عملى مفاد قانون است والا قانون از اين جهت كه يك اصل كلى است از هر دو جهت قطعى و حتمى و غير قابل تخلف است. 

برجهان تكوين يك سلسله قوانين و نواميس قطعى و غير قابل تخلف حكمفرماست همه قوانين از آن نظر كه قانون كلى مى‏باشند حتمى و استثنا ناپذير مى‏باشندو مثلا اينكه اشخاص داراى فلان استعداد جسمى اگر رعايت‏حفظ الصحه بكنند عمرشان به صدو پنجاه سال مى‏رسد قانون قطعى جهان است و هم اينكه اگر همانها رعايت‏حفظ الصحه نكنند عمرشان به نصف تقليل مى‏يابد باز قانون قطعى جهان است و اين قوانين و سنن قطعى مظاهر و مجارى قضا و قدر الهى مى‏باشند عليهذا قضا و قدر حتمى يعنى آن قانون و سنت و ناموس كه شرايطش وجود پيدا كرده و عملا اجرا شده است و قضا و قدر غير حتمى يعنى آن قانون و سنت جهانى كه شرطش واقع نشده و عملا مصداق پيدا نكرده است. 

اين تفسير هر چند فى حد ذاته مطلب قابل قبولى است و بعيد نيست‏بعضى تعبيرات دينى ناظر به همين جهت‏باشد اما نمى‏توان تعبيراتى را كه نام قضاى لازم و غير لازم و حتمى و غير حتمى در اخبار و آثار دينى آمده است‏به اين معنى حمل كرد مسلما مقصود از قضا و قدر لازم يا غير لازم قضا و قدر قابل تغيير و غير قابل تغيير است‏باز مسلما در مواردى كه شرايط يك قانون كلى تحقق پيدا كرده است امكان تغيير جايى نرفته است قضيه از نظر ذات خود امكان اينكه جور ديگر صورت بگيرد داشته است. پس با فرض تحقق شرايط باز قضا و قدر جنبه غير حتمى خود را از آن نظر كه گفتيم از دست نمى‏دهد. 

تفسير ديگر اينكه قضا و قدر حتمى آن است كه از طرف خداوند تاكيد و ايجاب شده است كه حتما بايد واقع شود و حتما هم واقع خواهد شد ولى قضا وقدر غير حتمى آن است كه اراده خداوند نسبت‏به او بى‏طرف و بى‏تفاوت است و يا بى‏تفاوت نيست اما الزام و ايجابى هم در كار نيست همان طور كه احكام تكليف از اين قبيل است گاهى يك چيز از طرف آمرو و مقنن حتم و ايجاب مى‏شود (وجوب) و و گاهى امر و مقنن نسبت‏به چيزى بى طرف است از نظر او تفاوتى نيست كه آن كار صورت بگيرد يا صورت نگيرد (اباحه) و گاهى آمر طرف وقوع يا عدم وقوع را ترجيح مى‏دهد اما الزام و ايجاب نمى‏كند (استجاب يا كراهت). 

در امور تكوينى نيز همين طور است گاهى ايجاب و الزام است و آن قضا و قدر حتمى است و گاهى بى طرفى است و يا آنكه يك طرف (وقوع يا عدم وقوع) ترجيح دارد اما الزام و ايجابى در كار نيست و آن قضا وقدر حتمى است. 

اين تفسير غير علمى‏ترين تفسير اين مطلب است اين نفى قضا و قدر است زيرا محال است كه اراده حق نسبت‏به حادثه خاصى بى طرف و بى‏تفاوت باشد و يا بى‏طرف نباشد ولى ايجاب نكند همان طورى كه محال است‏حادثه‏اى از قانون عليت مستثنى باشد و يا تحت قانون عليت‏باشد اما ضرورت ايجاب در كار نباشد قياس گرفتن حقايق تكوينى به امور عرفى و قراردادى درست نيست. 

عوامل معنوى 
در مثالهاى گذشته آنچه راجع به علل و اسباب و عوامل موثر در تغيير سرنوشت ذكر كرديم از حدود عوامل مادى و تاثيرات آنها تجاوز نمى‏كرد يعنى دنياى حوادث را فقط از جنبه ابعاد مادى و روابط حسى و جسمانى در نظر گرفتيم و عواملى كه در علل و معلولات شركت داديم تنها عوامل مادى و حسى بود بديهى است از نظر جهان بينى مادى تنها بايد به همين عوامل و روابط على و معلولى ميان آنها اكتفا كرد اما از نظر جهان بينى الهى كه واقعيت را در چهار چوب ماده و جسم و كيفيات و انفعالات جسمانى محدود و محصور نمى‏داند دنياى حوادث داراى تار وپودهاى بيشتر و پيچيده‏تر است و عواملى كه در پديد آمدن حوادث شركت دارند بسى افزون‏تر مى‏باشند. 

از نظر مادى عوامل موثر در اجل و روزى و سلامت و سعادت و خوشبختى منحرصا مادى است تنها عوامل مادى است كه اجل را نزديك يا دور مى‏كند روى را توسعه مى‏دهد يا تنگ مى‏كند به تن سلامت مى‏دهد يا مى‏گيرد خوشبختى و سعادت را تامين يا نابود مى‏كند اما از نظر جهان بينى الهى علل و عوامل ديگرى كه عوامل روحى و معنوى ناميده مى‏شوند نيز همودش عوامل مادى در كار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اين امور موثرند. 

از نظر جهان بينى الهى جهان يك واحد زنده و باشعور است اعمال و افعال بشر حساب و عكس العمل دارد خوب و بد در مقياس جهان بى‏تفاوت نيست اعمال خوب و بد بشر مواجه مى‏شود با عكس العملهايى از جهان كه احيانا در دوره حيات و زندگى خود فرد به او مى‏رسد. 

ايذاء جاندار اعم از حيوان و انسان خصوصا ايذاء به صاحبان حقوق از قبيل پدر و مادر و معلم آثار سوئى در همين زندگى دنيايى بار مى‏آورد در طبيعت مكافات هست. اين آثار و نتايج‏خود قسمتى از مظاهر قضا و قدر است‏بديهى است كه اين‏گونه قضايا و ارتباطات ميان حوادث و پديده‏ها با جهان بينى الهى كه جهان را يك دستگاه واحد زنده صاحب اراده و شعور مى‏داند قابل توجيه است و بخشى از روابط على و معلولى را تشكيل مى‏دهد و اما با طرز تفكر مادى و جهان بينى ماترياليستى قابل توجيه نيست. 

از نظر جهان بينى الهى جهان هم شنواست و هم بينا; ندا و فرياد جاندارها را مى‏شنود و به آنها پاسخ مى‏هد به همين جهت دعا يكى از علل اين جهان است كه در سرنوشت انسان موثر است جلوى جريانهايى را مى‏گيرد و با جريانهايى به وجود مى‏آورد به عبارت ديگر دعا يكى از مظاهر قضا و قدر است كه در سرنوشت‏حادثه‏اى مى‏تواند موثر باشد يا جلوى قضا و قدرى را بگيرد. 

الدعا يرد القضاء [بعد ما ابرم] ابراما (16) 

دعا قضا را برمى‏گرداند هر چند آن قضا محكم شده باشد. 

و اذا سالك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان. (17) 

هر گاه بندگانم مرا از تو بخواهند من نزديكم خواسته آن كه مرا بخواند اجابت مى‏كنم. 

همچنين صدقات و احسانها يكى ديگر از عوامل و مظاهر قضا و قدر است كه از مجارى معنوى در تغيير و تبديل سرنوشتها موثر است. 

به طور كلى گناه و طاعت توبه و پرده درى عدل و ظلم، نيكوكارى و بدكارى، دعا و نفرين و امثال اينها از امورى مى‏باشند كه در سرنوشت‏بشر از نظر عمر و سلامت و روزى موثر مى‏باشند امام صادق(ع) فرمود: 

من يموت بالذنوب اكثر ممن يموت بالاجل و من يعيش بالاحسان اكثر ممن يعيش بالاعمار (18) 

عدد كسانى كه به واسطه گناهان مى‏ميرند ازكسانى كه به واسطه سر آمدن عمر مى‏ميرند بيشتر است و عدد كسانى كه به سبب نيكوكارى زندگى دراز مى‏كنند از كسانى كه با عمر اصلى خود زندگى مى‏كنند افزون است. 

مقصود حديث اين است كه گناهان اجل را تغيير مى‏دهند و احسانها و نيكوكاريها عمر را زياد مى‏كنند يعنى با اينكه اجل و عمر به حكم قضا و قدر الهى تعيين شده‏اند اين امور عامل تغيير و تبديل قضا وقدر مى‏باشند و البته چنانكه قبلا گفته شد خود اين تغيير هم به قضا و قدر الهى است. 

ما در اينجا نمى‏توانيم به بررسى كيفيت تاثير امور معنوى در امور مادى بپردازيم و مجارى على و معلولى اين قضيه را نشان بدهيم در اينجا نظرات فلسفى دقيقى كه با تعبيرات مذهب