ط معنوى و تاييدات غيبى به ميان مى‏آيد جريان ديگرى پيش مى‏آيد وعلل و اسباب ظاهرى بى اثر مى‏گردند. 

پى‏نوشتها: 

1- مجمع البحرين ماده سبب 

2- انفال / 44 

3- طلاق / 2 

مجموعه آثار جلد اول صفحه 407- استاد شهيد مرتضى مطهرى 
انسان و سرنوشت
هراس انگيز 
سرنوشت! قضا و قدر! كلمه‏اى رعب آور هراس انگيزتر از اين دو كلمه پرده گوش بشر را به حركت نياورده است. 

هيچ چيز به اندازه اينكه انسان آزادى خود را از دست رفته خويشتن را مقهور و محكوم نيرومندتر از خود مشاهده كند و تسلط مطلق و بى چون و چراى او را برخود احساس كند روح او را فشرده و افسرده نمى‏سازد. 

مى‏گويند بالاترين نعمتها آزادى است و تلخ‏ترين دردها و ناكاميها احساس مقهوريت است‏يعنى اينكه انسان شخصيت‏خود را لگدكوب شده و آزادى خود را به تاراج رفته ببيند و خود را در برابر ديگرى مانند گوسفند در اختيار چوپان مشاهده كند و خواب و خوراك و موت و حيات خويش را در دست اقتدار او ببيند. 

آن «تسليم و رضا» كه از نبودن «چاره‏» و مقهور ديدن خود «دركف‏»شير نر خونخواره‏اى » پيدا شود از هر آتشى براى روح آدمى گدازنده‏تر است. 

اين در صورتى است كه انسان خود را مقهور و محكوم انسانى ديگر زورمندتر يا حيوانى قوى پنجه‏تر از خود مشاهده كند اما اگر آن قدرت مثل يك قدرت نامرئى و مرموز باشد و تصور خلاصى از آن و تسلط بر آن تصور امر محال باشد چطور؟ مسلما صد درجه بدتر. 

يكى از مسائلى كه توجه بشر را هميشه به خود جلب كرده است اين است كه آيا جريان كارهاى جهان طبق يك برنامه و طرح قبلى غير قابل تخلف صورت مى‏گيرد و حكمرانى مى‏كند و آنچه در زمان حاضر در حال صورت گرفتن است و يا در آينده در آينده صورت خواهد گرفت در گذشته معين و قطعى شده است و انسان مقهور و مجبور به دنيا مى‏آيد و از دنيا مى‏رود؟ يا اصلا و ابدا چنين چيزى وجود ندارد و گذشته هيچ نوع تسلطى بر حال و آينده ندارد و انسان كه يكى از موجودات اين جهان است‏حر و آزاد و مسلط برمقدرات خويشتن است؟ با فرض سومى در كار است و آن اينكه رنوشت‏بدون استثناء گسترده است; در عين حال اين نفوذ غير قابل رقابت و مقاومت ناپذير كوچكترين لطمه‏اى به حريت و آزادى بشر نمى‏زند اگر اينچنين است چگونه مى‏توان آن را توجيه كرد و توضيح داد؟ 

مساله سرنوشت‏يا قضا و قدر از غامض‏ترين مسائل فلسفى است و به علل خاصى كه بعدا توضيح داده خواهد شد از قرن اول هجرى در ميان مفكرين اسلامى طرح شد عقايد مختلفى كه در اين زمينه ابراز شد سبب صف بنديها و كشمكشها و پيدايش فرقه‏ها و گروههايى در جهان اسلام گرديد. پيدايش عقايد گوناگون و فرقه‏هاى مختلف بر مبناى آن عقايد در طول اين چهارده قرن آثار شگرفى در جهان اسلام داشته‏است. 

جنبه عملى و عمومى 
هر چند اين مساله به اصطلاح يك مساله متافيزيكى است و به فلسفه كلى و ماوراء الطبيعه مربوط است ولى از دو نظر شايستگى دارد كه در رديف مسائل عملى و اجتماعى نيز قرارگيرد: 

يكى از اين نظر كه طرز تفكرى كه شخص در اين مساله پيدا مى‏كند در زندگى عملى و روش اجتماعى و كيفيت‏برخورد و مقابله او با حوادث موثر است‏بديهى است كه روحيه و روش كسى كه معتقد است وجودى است دست‏بسته و تاثيرى در سرنوشت ندارد با كسى كه خود را حاكم بر سرنوشت‏خود مى‏داند و معتقد است‏حر و آزاد آفريده شده است متفاوت است در صورتى كه بسيارى از مسائل فلسفى اين گونه نمى‏باشند و در روحيه و عمل و روش زندگى انسان اثر ندارند از قبيل حدوث و قدم زمانى عالم، تناهى و لا تناهى ابعاد عالم نظام علل واسباب و امناع صدور كثير از واحد عينينت در ذات و صفات واجب الوجود و امثال اينها اين گونه مسائل تاثيرى در روش عملى در روحيه اجتماعى شخص ندارند. 

ديگر از اين جهت كه مساله سرنوشت و قضا و قدر در عين اينكه از نظر پيدا كردن راه حل در رديف مسائل خصوصى است از نظر عموميت افرادى كه در جستجوى راه حلى براى آن هستند در رديف مسائل عمومى است‏يعنى اين مساله از مسائلى است كه براى ذهن همه كسانى كه فى الجمله توانايى انديشيدن در مسائل كلى دارند طرح مى‏شود و مورد علاقه قرار مى‏گيرد زيرا هر كسى طبعا علاقمند است‏بداند آيا يك سرنوشت مختوم و مقطعى كه تخلف از آن امكان پذير نيست مسسير زندگانى او را تعيين مى‏كند و او از خود دراين راهى كه مى‏رود اختيارى ندارد مانند پركاهى است در كف تند بادى يا چنين سرنوشتى در كار نيست و او خود مى‏تواند سير زندگى خود را تعيين كند برخلاف ساير مسائل فلسفه كلى كه همچنانحه از نظر يافتن راه حل جنبه خصوصى دارند از جنيه او چه اذهان به جستجو براى يافتن راه حل نيز داراى جنبه خصوصى مى‏باشند. 

از اين دو نظر اين مساله را مى‏توان در رديف مسائل عملى و عمومى و اجتماعى نيز طرح كرد. 

در قديم كمتر از جنبه عملى و اجتماعى به اين مساله توجه مى‏شد و فقط از جنبه نظرى و فلسفى و كلامى طرح و عنوان مى‏شد ولى دانشمندان امروز بيشتر به جنبه اجتماعى و عملى آن اهيمت مى‏دهند و از زوايه تاثير اين مساله در طرز تفكر اقوام و ملل و عظمت و انحطاط آنها به آن مى‏نگرند. 

برخى از منتقدين اسلام بزرگترين علت انحطاط مسلمين را اعتقاد به قضا و قدر و سرنوشت قبلى ذكر كرده‏اند اينجا طبعا اين سوال پيش مى‏آيد اگر اعتقاد به سرنوشت‏سبب ركود و انحطاط فرد با اجتماع مى‏شود پس چرا مسلمانان صدر اول اين طور نبودند؟ آيا آنها به قضا و قدر و سرنوشت قبلى اعتقاد نداشتند و اين مساله جزء تعلميات اوليه اسلام نبود و بعد در عالم اسلام وارد شد - همچنانكه بعضى از مورخين اروپايى گفته‏اند - و يا اينكه نوع اعتقاد آنها به قضا و قدر طورى بوده كه با اعتقاد به اختيار و آزادى و مسوليت منافات نداشته است‏يعنى آنها در عين اينكه به انسان است انسان قادر است آن را تغيير دهد اگر چنين طرز تفكرى داشته‏اند وآن طرز تفكر بر اساس چه اصول و مبانينى بوده است؟ 

قطع نظر از اينكه مسلمانان صدر اول چگونه استنباط كرده بودند بايد ببينيم منطق قرآن در اين مسئله چيست و از پيشوايان دين در اين زمينه چه رسيده‏است و بالاخره منطقا ما بايد چه طرز تفكرى داشته‏اند آن طرز تفكر بر اساس چه اصولى و مبانيى بوده است؟ 

قطع نظر از اينكه مسلمانان صدر اول چگونه استنباط كرده بودند بايد ببينيم منطق قرآن در اين مسئله چيست و از پيشوايان دين در اين زمينه چه رسيده‏است و بالاخره منطقا ما بايد چه طرز تفكرى را در اين مساله انتخاب كنيم؟ 

آيات قرآن 
در برخى از آيات قرآن صريحا حكومت و دخالت‏سرنوشت و اينكه هيچ حادثه‏اى در جهان رخ نمى‏دهد مگر مشيت الهى و آن حادثه قبلا در كتابى مضبوط بوده است تاييد شده است از قبيل: 

ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير (1) 

هيچ مصيبتى در زمين يا در نفوس شما به شما نمى‏رسد مگر آنكه قبل از آنكه آن را ظاهر كنيم در كتابى ثبت‏شده و اين بر خدا آسان است. 

و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها لا