 را حقايقى دانسته. 

و بنا بر اين تحليل، حقيقت كلام عبارت مى‏شود از كشف ضماير، و به اين معنا هرمعلولى براى علتش كلام خواهد بود، چون با هستى خودش از كمال علت‏خود كشف‏مى‏كند، كمالى كه اگر هستى معلول نبود، همچنان در ذات علت نهفته بود. 

از اين هم دقيق‏تر اينكه بگوييم: هر صفت ذاتى براى هر چيزى، كلام او است، چون‏از مكنون ذات او كشف و پرده‏بردارى مى‏كند، و اين همان معنايى است كه فلاسفه بر آن‏مى‏گويند كه: صفات ذات خداى تعالى، چون علم و قدرت و حيات، كلام خدايند، و نيزعالم سراپايش كلام او است. 

و اين نيز روشن است كه بنا بر اين تحليل، قديم بودن، يا حادث بودن كلام، تابع سنخ‏وجودش خواهد بود، علم الهى كه كلام او است‏به خاطر قديم بودن ذات خدا قديم است، ولى‏زيدى كه ديروز نبود و امروز هست‏شد، به خاطر اينكه از وجود پروردگارش كشف مى‏كند، حادث است، و وحى نازل بر رسول خدا(ص)بدان جهت كه تفهيم الهى‏است، و تفهيم حادث است، آن نيز حادث است، ولى بدان جهت كه در علم خدا است - وعلم او را كلام او دانستيم و علم صفت ذاتى او است - پس وحى نيز قديم است، مانند علمش‏به همه چيز، چه قديم و چه حادث. 

فصل چهارم از فصول سه‏گانه گذشته اين معنا به دست آمد 
كه قرآن كريم را اگربدان جهت در نظر بگيريم كه عبارت است از آياتى خواندنى، و دلالت مى‏كند بر معانى‏ذهنى، مانند ساير كلمات، در اين صورت قرآن نه حادث است نه قديم، بله به وساطت‏حدوث‏اصوات كه معنون به عنوان كلام و قرآنند حادث است. 

و اگر بدان جهت در نظر گرفته شود كه معارفى است‏حقيقى و در علم خدا، در اين‏صورت مانند علم خدا به ساير موجودات، قديم خواهد بود، چون خود خدا قديم است و به اين‏حساب اگر مى‏گوييم قرآن قديم است معنايش اين است كه علم خدا قديم است.همچنانكه‏مى‏گوييم زيد حادث، قديم است و درست هم گفته‏ايم چون علم خدا به زيد حادث، قديم‏است. 

از اينجا معلوم مى‏شود كه بحث‏هايى كه در باره قدم و حدوث قرآن به راه انداخته‏بودند بحث‏هايى بى‏فايده بوده زيرا اگر آن كس كه مى‏گويد قديم است مقصودش از قرآن آن‏حروفى باشد كه خواندنى است و صوتهايى رديف شده و تركيب يافته و دال بر معانى خويش‏است و مى‏خواهد بگويد چنين قرآنى مسبوق به عدم نبوده كه بر خلاف وجدان خود سخن‏گفته است و اگر مقصودش اين است كه خدا عالم به آن بوده و به عبارت ديگر علم خدا به‏قرآن قديم بوده اين اختصاص به قرآن ندارد تا منتش را بر قرآن بگذاريم بلكه علم خدا به تمامى‏موجودات قديم است، چون ذاتش قديم است و علمش هم عين ذاتش است زيرا مقصود از علم‏مورد بحث علم ذاتى است. 

علاوه بر اين ديگر وجهى ندارد كه ما كلام را صفت ثبوتى و ذاتى جداگانه‏اى غيرعلم بگيريم چون برگشت كلام هم به همان علم شد و اگر صحيح باشد هر يك از مصاديق‏يكى از صفات ثبوتيه خداى را يك صفت ثبوتيه جداگانه بدانيم ديگر صفات ثبوتيه منحصر به‏يكى، دو تا، ده تا نمى‏شود چون عين اين تحليل در امثال ظهور و بطون و عظمت و بهاء و نور وجمال و كمال و تمام و بساطت و غير اينها از صفات ثبوتيه بى‏شمار ديگر وجود دارد. 

و آنچه از لفظ تكلم كه در قرآن كريم به كار رفته ظاهر در معناى اول است‏يعنى آن‏معنايى كه تحليل نشده بود و هر خواننده‏اى همان را مى‏فهمد مانند آيه"تلك الرسل فضلنابعضهم على بعض منهم من كلم الله" (1) و آيه"و كلم الله موسى تكليما" (2) و آيه"و قد كان‏فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه" (3) و آيه"يحرفون الكلم عن مواضعه" (4) و امثال اين‏آيات. 

اما اينكه بعضى (5) از مفسرين گفته‏اند كه غير كلام لفظى كه از زبان هر گوينده‏بيرون مى‏آيد كلام ديگرى هست نفسى كه قائم به نفس متكلم است.و شعرى هم در اين باره‏انشاد كرده كه: 

ان الكلام لفى الفؤاد و انما جعل اللسان على الفؤاد دليلا 

كلام در حقيقت در قلب است و زبان را دليل و بيانگر قلب كرده‏اند و كلامى كه ازخداى تعالى متصف به قدم است كلام نفسى خدا است نه لفظى، حرف صحيحى نيست‏براى اينكه اگر مقصودشان از كلام نفسى همان معناى كلام لفظى است و يا صورت علمى آن‏است كه بر لفظ منطبق شده، در اين صورت برگشت معناى اين كلام به همان علم خواهد بودنه چيزى زائد بر علم و صفتى مغاير آن، و اگر معناى ديگرى مقصود است كه ما هر چه به‏نفس خود مراجعه مى‏كنيم خبرى از چنين معنايى نمى‏يابيم، و آن شعرى هم كه سروده‏اندبراى يك بحث عقلى نه سودى دارد و نه زيانى، چون بحث عقلى شانش اجل از اين است كه‏شعر را با آن به جنگ بيندازد. 

پى‏نوشتها: 

(1)و اين رسولان را بعضى را بر بعضى برترى داديم، بعضى از ايشان كسى است كه با خدا سخن‏گفت.سوره بقره، آيه 253. 

(2)و خدا با موسى به طور آشكار و روشن سخن گفت.سوره نساء، آيه 64. 

(3)چنانچه بعضى ايشان بودند كه كلام خداى را مى‏شنيدند و آنگاه همان را تحريف مى‏كردند.سوره بقره، آيه 75. 

(4)كلمات را از آن طور كه هست تحريف مى‏كنند.سوره مائده، آيه 13. 

(5)تفسير فخر رازى، ج 3، ص 134. 

ترجمه تفسير الميزان جلد 14 صفحه 346 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

تكلم خداوند با حضرت موسى 
"فلما اتيها نودى من شاطى‏ء الواد الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة..." 

در مفردات در معناى كلمه"شاطى‏ء"گفته: "شاطى‏ء الوادى"معنايش كنار وادى‏است، و نيز همو گفته: كلمه"وادى"در اصل به معناى محلى است كه سيلاب از آنجامى‏گذرد، و به همين اعتبار شكاف ميان دو كوه را نيز وادى مى‏گويند، و جمع اين كلمه"اوديه"مى‏آيد (1) ، و كلمه"بقعة"به معناى قطعه‏اى از زمين است كه به شكل زمينهاى‏اطرافش نبوده باشد. 

و مراد از كلمه"ايمن"جانب راست است، در مقابل"ايسر"كه به معناى سمت‏چپ است، مقصود در اينجا ايمن و سمت راست وادى است، و به آنچه بعضى (2) گفته‏اند: 

"ايمن از يمن در مقابل شومى است"نبايد اعتناء كرد. 

و"بقعة مباركه"قطعه و نقطه مخصوصى است از(كناره سمت راست وادى)كه درآن درختى قرار داشته كه نداى يا موسى از آن درخت‏برخاسته، و مبارك بودنش به همين خاطراست، كه نداى الهى و تكلم او با موسى در آن جا واقع شد، و از اين راه شرافتى يافت، وموسى به خاطر همين شرافت و قداست مامور شد كفش خود را بكند، همچنانكه فرمود:"فاخلع نعليك انك بالوادى المقدس طوى" (3) . 

اين آيه شريفه بدون ترديد دلالت دارد بر اينكه درخت مزبور به وجهى مبدا آن نداء وآن گفتگو بوده، چيزى كه هست اين نيز مسلم است كه درخت‏سخن نگفته، بلكه سخن سخن‏خدا و قائم به او بوده، نه قائم به درخت، همان طور كه كلام ما آدميان قائم است‏به خود متكلم، پس در حقيقت درخت‏حجابى بود كه خداى تعالى از وراى آن با موسى سخن‏گفت، البته اين احتجاب به معنايى بوده كه لايق ساحت قدس او باشد، احتجابى كه بااحاطه او بر هر چيز منافات نداشته باشد، همچنان كه آيه"و ما كان لبشر ان يكلمه الله الاوحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء" (4) ، نيز سخن گفتن خدا با يك‏فرد بشر را منحصر كرده به طريق وحى، يا از پشت‏حجاب. 

و از ه