 هو و يعلم ما فى البر والبحر و ما تسقط من ورقه الا يعلمها و لاحبه فى ظلمات الارض و لارطب و لايابس الا فى كتاب مبين (2) 

كليدهاى نهان نزد اوست. جز او كسى نمى‏داند و مى‏داند آنچه را كه در صحرا و در درياست‏برگى از درخت نمى‏افتد مگر آنكه او مى‏داند و دانه‏اى در تاريكيهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است. 

يقولون هل لنا من الامر من شى‏ء قل ان الامر كله لله يخفون فى انفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان لنا من الامر شى‏ء ما قتلنا هيهنا قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم. (3) 

مى‏پرسند آيا چيزى از كار در دست ما هست؟ بگو تمام كار به دست‏خداست. ايشان در دل مطلبى دارند كه از تو پنهان مى‏كنند; پيش خود مى‏گويند اگر كار به دست ما بود در اينجا كشته نمى‏شديم به ايشان بگو اگر در خانه خود مى‏بوديد، كسانى كه كشته شدن برايشان نوشته شده بود به خوابگاههاى خويش مى‏شتافتند. 

و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه ننزله الا بقدر معلوم. (4) 

هيچ چيزى نيست مگر اينكه خزانه‏هاى آن در نزد ماست و ما آن راجز به اندازه معين فرو نمى‏فرستيم. 

قد جعل الله لكل شى‏ء قدرا (5) 

همانا خدا براى هر چيز اندازه‏اى قرار داده است. 

انا كل شى‏ء خلقناه بقدر (6) 

ما همه چيز را به اندازه‏اى قرار داده‏است. 

فيضل الله من يشاء ويهدى من يشاء (7) 

خدا هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند. 

قل اللهم ما لك الملك توتى الملك من تشاء و نتزع المك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير. (8) 

بگو: اى خدا! اى صاحب قدرت! تو به آن كس كه بخواهى قدرت مى‏دهى و از آن كس كه بخواهى باز مى‏ستانى; هر كه را خواهى عزت دهى و هركه راخواهى ذليل مى‏سازى;نيكى دردست توست، و تو بر همه چيز توانايى. 

اما آياتى كه دلالت مى‏كند بر اينكه انسان در عمل خود مختار و در سرنوشت‏خود موثر است و مى‏تواند آن را تغيير دهد. 

ان الله لا يغير ما قوم حتى يغيروا ما بانفسهم (9) 

خدا وضع هيچ قومى را عوض نمى‏كند مگر آنكه خود آنها وضع نفسانى خود را تغيير دهند. 

و ضرب الله مثلا قريه كانت آمنه مطمئنه ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكرفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف. (10) 

خدا مثل زده شهرى را كه امن و آرام بود و ارزاق از همه جا فراوان به سوى آن حمل مى‏شدند ولى نعمتهاى خدا را ناسپاسى كرد و از آن پس خدا گرسنگى و ناامنى را از همه طرف به آن چشانيد. 

و ما كان الله لسطلنهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون. (12) 

و پروردگارت نسبت‏به بندگان ستمگر نمى‏باشد. 

انا هديناه السبل اما شاكرا و اما كفورا (13) 

ما انسان را راه نموديم او خود سپاسگذار است‏يا ناسپاس. 

فمن شاء فليومن و من شاة فليكفر (14) 

هر خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد كفر ورزد. 

ظهر الفساد فى البر و البحر بماكسبت ايدى الناس. (15) 

در صحرا و دريا به خاطر كردار بد مردم فساد و تباهى پديد شده است. 

من كان يريد حرص الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نوته منها. (16) 

هر كس طالب كشت آرت باشد براى وى در كشتش خواهيم افزود و هر كس خواهان كشت دنيا باشد، بهره‏اى به او خواهيم داد. 

من كان يريد العاجله عجلنا له فيها مانشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليهامذمو و ما مدحورا و من اراد الاخره و سعى لها سعيها و هنو مومن فاولئك كان سعيهم مشكورا كلا نمد هولاء و هولا من عطا ربك و ماكان عطا ربك محظورا (17) 

هر كه زندگى نقد را طالب باشد به آن اندازه و به آن كس كه بخواهيم نقد مى‏دهيم; سپس جهنم را براى وى قرار خواهيم داد تا وارد آن شود در حالى كه نكوهيد و منفور باشد و هر كس عاقبت و سرانجام خوش بخواهد و آن طور كه شايسته است در راه آن كوشش كند و ايمان داشته باشد كوشش او مورد قبول خواهد شد ما به هر دو گروه مدد مى‏رسانيم به اينها و به آنها فيض پروردگار تو از كسى دريغ نمى‏شود. 

آياتى ديگر نيز از اين قبيل و هم از نوع دسته اول در قران كريم هست. 

اين دو دسته آيات از نظر غالب علماى تفسير و علماى كلام معارض يكدگر شناخته شده‏اند به عقيده آنها بايد مفاد ظاهر يك دسته را پذيرفت و دسته ديگر را تاويل كرد از نيمه دوم قرن اول كه دو طرز تفكر در اين باب پيدا شد گروهى كه طرفدار آزادى و اختيار بشر شدند دسته اول اين آيات را تاويل و توجيه كردند و آنان به «قدرى‏» معروف شدند گروهى ديگر نيز كه طرفدار عقيده تقدير شدند دسته دوم اين آيات را تاويل كردند و جبرى ناميده شدند تدريجا كه دو فرقه بزرگ كلامى يعنى اشاعره و معتزله پديد آمدند و مسائل زياد ديگرى غير از مساله جبر و قدر را نيز طرح كردند تتود و مكتب به وجود آمد جبريون و قدريون در اشاعره و معتزله هضم شدند; يعنى ديگر عنوان مستقل براى آنها باقى نماند مكتب اشعرى از جبر و مكتب معتزلى از قدر طرفدارى كرد. 

كلمه قدرى 
اينكه ما در اينجا طرفداران آزادى و اختيار بشر را «قدرى‏» ناميديم به حسب معروفترين اصطلاح علماى كلام است غالبا در اخبار و روايات نيز اين كلمه در همين مورد به كار برده شده است و الا احيانا كلمه قدرى در زبان متكلمين و در بعضى اخبار و روايات به جبريون اطلاق مى‏شود به طور كلى هم طرفداران جبر كه قائل به تقدير كلى بوده‏اند و هم طرفداران اختيار و آزادى كه تقدير را اعمال بشر نفى مى‏كرده‏اند از اطلاق كله «قدرى‏» برخود اجتناب داشته‏اند و همواره هر دسته‏اى دسته ديگر را «قدرى‏» مى‏خوانده است. 

سر اين اجتناب اين بوده كه از رسول اكرم(ص) حديثى روايت‏شده بدين مضمون: 

القدرية مجوس هذه الامة (18) 

جبريون مى‏گفتند مقصود ازكلمه قدرى منكرين تقدير الهى مى‏باشند; مخالفانشان مى‏گفتند مقصود از كلمه قدرى كسانى هستند كه همه چيز حتى اعمال بشر را معلول قضا و قدر مى‏دانند شايد علت اينكه اين كلمه بر منكرين تقدير بيشتر چسبيد يكى رواج و شيوع مكتب اشعرى و در اقليت قرار گرفتن مخالفين آنها بود ديگر تشبيه به مجوس است زيرا آنچه از مجوس معرف است اين است كه تقدير الهى را محدود مى‏كردند به آنچه كه به اصطلاح خير مى‏ناميدند و اما شرور را خارج از تقدير الهى مى‏دانستند; مدعى بودند كه عامل اصلى شر اهريمن است. 

تعارضها 
گفتيم كه از نظر غالب مفسرين و متكلمين آيات قرآن در زمينه سرنوشت و آزادى و اختيار انسان متعارض مى‏باشد و ناچار يك دسته از آيات بايد تاويل و برخلاف ظاهر حمل كرد. 

اين نكته بايد گفته شود كه تعارض بر دو قسم است گاهى به اين صورت است كه يك سخن سخن ديگر را صراحتا و مطابعتا نفى مى‏كند مثلا يكى مى‏گويد پيغمبر در ماه صفر از دنيا رفت ديگرى مى‏گويد پيغمبر در ماه صفر از دنيا نرفت. در اينجا جمله دوم صريحا مفاد جمله اول را نفى مى‏كند گاهى اين طور نيست جمله دوم صريحا مفاد جمله اول رانفى نمى‏كند اما لازمه صحت و راست و يا بطلان و كذب مفاد جمله اول است مثل اينكه يكى مى‏گويد پيغمبر در ماه ربيع الاول از دنيا رفت البته لازمه اينكه پيغمبر در ما