ه ربيع الاول از دنيا رفته باشد اين است كه در ماه صفر از دنيا نرفته باشد. 

اكنون بايد ببينيم تعارض آيات قرآن با يكديگر در مساله قضا و قدر و اختيار و آزادى بشر ار كدام نمونه است آيا از نمونه اول است كه صريحا يكديگر را نفى مى‏كنند ويا از نمونه دوم است كه گفته مى‏شود لازمه مفاد هر يك از اين دو دسته نفى طرد مفاد دسته ديگر است؟ 

مسلما آيات قرآن صراحتا يكديگر را در اين مساله نفى نمى‏كنند و تعارض آنها از نوع اول نيست زيرا چنانكه مى‏بينيم اين طور نيست كه يك دسته بگويد همه چيز مقدر شده و دسته ديگر بگويد همه چيز مقدر نشده است‏يك دسته بگويد همه چيز در علم خدا گذشته است و دسته ديگر بگويد همه چيز در علم خدا نگذشته است; يك دسته بگويد بشر در كار خود مختار و آزاد است و دسته ديگر بگويد بشر مختار و آزاد نيست; يك دسته بگويد همه چيز وابسته به مشيت‏خداوند است و دسته ديگر بگويد همه چيز بسته به مشيت و ارداه حق نيست. بلكه علت اينكه اين دو دسته متعارض شناخته‏شده‏اند اين است كه به عقيده متكلمين و برخى از مفسرين لازمه اينكه همه چيز به تقدير الهى باشد اين است كه انسان آزاد نباشد; آزادى با مقدر بودن سازگار نيست و لازمه اينكه همه چيز بايد جبرا و بدون اختيار صورت گيرد و الا علم خدا جهل خواهد بود. 

و از آن سرف لازمه اينكه خود عامل موثر در خوشبختى و بدبختى خود باشد و سرنوشت‏خود را در اختيار داشته باشد كه خوب كند يا بد اين است كه تقديرى قبلى در كار نباشد پس يك دسته آيات بايد تاويل شوند كتب كلامى و تفسير اشاعره و معتزله پر است از تاويل و معتزله آيات تقدير را تاويل مى‏كند كردند و اشاعره آيات اختيار او براى نمونه به تفسير امام فخر رازى كه فكر اشعرى دارد و به كشاف زمخشرى كه فكر معتزلى دارد مى‏توان مراجعه كرد. عليهذا اگر نظر سومى باشد كه بتواند اين تعارض ظاهرى را حل كند و هيچ گونه منافاتى بين قضا و قدر الهى به طور مطلق - يعنى علم سابق و ماضى و نافذ الهى و مشيت مطلقه او - و بين اختيار و آزادى بشر و در دست داشتن او سرنوشت‏خود را قائل باشد احتياجى به تاويل هيچ يك از اين دو دسته نخواهد بود. 

چنانكه بعدا خواهيم گفت مطلب از همين قرار است‏يعنى نظر سومى وجود دارد كه هيچ گونه تناقض و تا عرضى ميان اين دو دسته از آيات نمى‏بيند تنها كوتاهى فهم علمى متكلمين و بعضى ز مفسرين و شارحين بوده است كه اين تعارض را بوجود آورده است. 

اصولا معنى ندارد كه در كتاب مبين الهى تعارض و اختلاف وجود داشته باشد و نياز باشد كه برخى از آيات را بر خلاف ظاهريكه هست تاويل كنيم. حقيقت اين است كه در قرآن كريم در هيج موضوعى از موضوعات حتى يك آيه هم وجود ندارد كه نيازمند به تاويل باشد متشابه‏ترين آيات قرآنى نير چنين نيست و اين خود بحث مفصلى است كه در حدود اين رساله خارج است و شايد بتوان گفت اعجاز آميزترين جنبه‏هاى قرآن مجيد همين جهت است. 

آثار سوم 
بدون شك مسلك جبر آن طور كه اشاعره گفته‏اند كه بكلى بشر با فاقد اختيار و آزادى مى‏دانند آثار سوء اجتماعى زيادى دارد; مانند ميكروب فلج، روح و اراده را فلج مى‏كند. اين عقيده است كه دست تطاول زورگويان را درازتر و دست انتقام و دادخواهى زورشنوها را بسته‏تر مى‏كند آن كس كه مقامى راغصب كرده و يا مال و صورت عمومى را ضبط نموده‏است دم از موهبتهاى الهى مى‏زند و به عنوان اينكه هر چه به هر كس داده مى‏شود خدادادى است و خداست كه به منعم دريا دريا نعمت و مفلس كشتى كشتى محنت ارزانى فرموده است‏بهترين سند براى حقانيت و مشروعيت آنچه تصاحب كرده ارائه مى‏دهد و آن كه از مواهب الهى محروم انده به خود حق نمى‏دهد كه اعتراض كند زيرا فكر مى‏كند است تراض اعتراض به «قسمت‏» و تقدير الهى است و در مقابل قسمت و تقدرير الهى بايد صابر بود سهل است‏بايد راضى و شاكر بود ظالم و ستمگر از اعمال از اعمال جابرانه خود به بهانه سرنوشت و قضاو قدر رفع مسئليت مى‏كند زيرا او دست‏حق است و ست‏حق سزاوار طعن و دق نيست و به همين دليل مظلوم و ستمكش نيز آنچه از دست‏ستمگر مى‏كشد تحمل مى‏كند زيرا فكر مى‏كند آنچه بر او وارد مى‏شود مستقيما و بلاواسطه از طرف خداست و باخود مى‏گويد مبارزه با ظلم و ستمگرى هم بيهوده است زيرا پنجه با پنجه افكندن است و هم ضد اخلاق است زيرا منافى مقام رضا و تسليم است. 

معتقد به جبر چون رابطه سببى و مسببى را در اشياء بالخصوص در ميان انسان و اعمال و شخصيت روحى و اخلاقى او از يك طرف و ميان آينده سعات بار قضاوت بارش از طرف ديگر منكر است هرگز در فكر تقويت‏شخصيت و اصلاح اخلاق و كنترل اعمال خود نمى‏افتد و همه چيز را حواله به تقدير مى‏كند. 

استفاده‏هاى سياسى 
تاريخ نشان مى‏دهد كه مساله قضا و قدر در زمان بنى اميه مستمسك قرص و محكمى بود براى سياستمداران اموى. آنها جدا از مسلك جبر طرفدارى مى‏كردند و طرفداران اختيار و آزادى بشر يا به عنوان مخالفت‏با يك عقيده دينى مى‏كشتند يابه زندان مى‏انداختند تا آنجا كه اين جمله معروف شد: «الجبر و التشبيه امويان و العدل و التوحيد علويان‏». 

قديميترين كسانى كه از مساله اختيار و آزادى بشر را در دوره امورى عنوان كردند و از عقيده آزادى و اختيار بشر حمايت كردند مردى از اهل عراق به نام معبد جهنى و مرد ديگرى از اهل شام عرف به غيلان دمشقى بودند اين دو نفر به راستى و درستى و صدق ايمان شناخته مى‏شدند . معبد به همراهى ابن اشعث‏خروج كرد و به دست‏حجاج كشته شد و غيلان نيز پس از آنكه حرفهايش به گوش هشام بن عبد الملك رسيد به دستور هشام دستها و پاهايش را بريده و سپس به دار آويختند. 

در كتب تاريخ علم كلام تاليف شبلى نعمان جلد اول صفحه 14 مى‏نويسد: 

«اگر چه براى اختلاف عقايد تمام عوامل و اسباب فراهم بود لكن آغاز آن از سياست و پولتيك يا مقتضيات مملكتى بوده در زنان امويان چون بازار سفاكى رواج داشت قهرا در طبايع شورش پيدا مى‏شد; لكن هر وقت كلمه شكايتى از زبان كسب در مى‏آمد طرفداران حكومت‏حواله به تقدير كرده و او را ساكت و خاموش مى‏كردند كه آنچه مى‏شود مقدر و مرضى خداست و نبايد هيچ دم از امنا بالقرد خيره و شره در زمان حجاج معبد جهنى كه از تابعين بود و بسيار دلير و راستگو بود يك روز از استاد خود حسن بصرى پرسيد اينكه از طرف بنى اميه مساله قضا و قدر را پيش مى‏كشند تا كجا اين حرف راست است و درست؟ او گفت ايشان دشمنان خدا هستند دروغ مى‏گويند.» 

عباسيان هر چند سياستشان با امويان مخالف بود و گروهى از آنها بالاخص مامون و معتصم از معتزله كه يكى از عقايدشان آزادى و اختيار بشر بود حمايت كردند اما از زمان متوكل به بعد ورق برگشت و از عقايد اشاعره كه از آن جمله مساله جبر است‏حمايت كردند و از آن به بعد مذهب اشعرى مذهب رايج و عمومى جهان اسلام شد. 

بدون شك رواج و نفوذ مذهب اشعرى در عالم آثار زيادى گذاشت فرق ديگر مانند شيعه هر چند رسما از آنها تابعيت نمى‏كردند اما از نفوذ عقايد آنها مصو