 عدل به گروهى از شيعيان نوشته است. (16) مى‏نويسد: 

شخصى از حضرت اميرالمومنين على (عليه السلام) از قدرت و استطاعت‏سوال كرد كه آيا انسان قدرت و استطاعت دارد و كارها را با قدرت واستطاعت‏خود مى‏كند يا فاقد قدرت و استطاعت است؟ و اگر قدرت و استطاعت دارد و كارها را با حول و قوه خود مى‏كند پس دخالت‏خداوند در كارى كه انسان به قدرت و استطاعت‏خود مى‏كند چگونه است؟ 

از متن حديث چنين استفاده مى‏شود كه سوال كننده معتقد بوده كه انسان داراى قدرت و استطاعت هست و كارها را با قدرت و استطاعت‏خود مى‏كند; بنابراين دخالت تقدير الهى برايش غير مفهوم بوده‏است. 

امام به فرمود 

سالت عن الاستطاعة، تملكها من دون الله او مع الله؟ 

تو از استطاعت‏سوال كردى آيا تو مالك اين استطاعت هستى به خودى خود بدون دخالت‏خداوند صاحب اين استطاعتى يا با شركت‏خداوند صاحب آن هستى؟ 

سوال كننده در جواب متحير ماند چه بگويد. امام فرمود: 

اگر مدعى شوى كه تو و خدا با هم صاحب اين استطاعت و قدرت هستيد تو را مى‏كشم زيرا خود را شريك خدا و همدوش و همكار با خدا فرض كرده‏اى و اين كفر است) و اگر بگويى بدون خدا صاحب اين استطاعت هستى باز تو را مى‏كشم (زيرا خود را مستقل و بى نياز از خدا فرض كرده‏اى; اين نيز كفر است، زيرا استقلال در هر شانى از شوون مستلزم استقلال در ذات و منافى با امكان ذاتى و مستلزم وجوب ذاتى است). 

سائل پرسيد پس چه بگويم؟ فرمود: 

انك تملكها بالله الذى يملكها من دونك فان يملكها اياك كان ذلك من عطائه وان يسلبكها كان ذلك من بلائه هو المالك لما ملكك و القادر على ما عليه اقدرك. 

توبه مشيت و اراده حق صاحب استطاعت مى‏باشى، در حالى كه در همين حال خداوند صاحب مستقل اين استطاعت است. (يعنى تو صاحب اين استطاعتى اما صاحب متكى به غير و غير قائم به ذات;و اما او صاحب همين استطاعت است اما صاحب متكى به غير و غير قائم باذات و غير متكى به غير.) اگر به تو استطاعت مى‏دهد اين استطاعت تو عطيه اوست واگر از تو سلب مى‏كند تو را در بوته آزمايش قرار مى‏دهد. در عين حال بايد بدانى آنچه به تو تمليك مى‏كند در عين اينكه به تو تمليك مى‏كند خودش مالك اوست تو را به هر چه قادر مى‏سازد باز تحت قدرت خود اوست و از تحت قدرت او خارج نمى‏شود. 

خلاصه مضمون حديث اين است كه هر اثرى در عين اينكه به مؤثر خود مستند است‏به خداوند مستند است; اگر آن اثر را به فاعل و موثر عادى و ربيعى وى نسبت دهيم او را به فاعل غير قائم بالذات او نسبت داده‏ايم خداوند به موجودات خاصيت تاثير و امكان تاثير مى‏دهد و عطا مى‏كند اما عطا و تمليك كننده يا بخشنده و تا از ملكيت او خارج نشود به ملكيت ديگرى در نمى‏آيد اما تمليك و اعطاى خداوند با حفظ و بقاى مالكيت‏خداوند منافات ندارد، بلكه شانى از شوون و مظهرى از مظاهر مالكيت‏خداوند است. خداوند به همه اشياء تاثير و اثر مى‏بخشد و تمليك مى‏كند و در عين حال خود مالك بالاستقلال همه تاثيرها و اثرهاست. 

اخبار واحاديث زيادى به اين مضمون ياقريب به اين مضمون هست كه نمى‏توانيم همه آنها را در اين رساله ذكر كنيم و شرح دهيم. 

پاورقى‏ها 

1- محمد / 7. 

2- حج / 38 

3- حج / 40 

4- آل عمران / 173 و 174 

5- ابراهيم /4 

6- آل عمران /26 

7- ذرايات / 58 

8- ذاريات /22. 

9- شعراء / 79 - 81 

10- فصلت / 17 

12- انفال / 53 

13- يس / 47 

14- روم / 41 

15- رجوع شود به نشريه سه ماهه مكتب تشيع شماره 3 مقاله «قرآن و مساله‏اى از حيات‏» به قلم نگارنده. 

16- در احتجاج طبرسى اين حديث نقل شده و نوشته است كه امام اين رساله را در جواب اهل اهواز نگاشته است. 

مجموعه آثار جلد 1 صفحه 411- استاد شهيد مرتضى مطهرى 

علم خدا جهل بود؟! 
در خاتمه بحث‏سرنوشت و قضا و قدر، بد نيست‏به ذكر معروفترين اشكالات جبريون بپردازيم و آن را تجزيه و تحليل نماييم تا پاسخ آن روشن گردد. 

جبريون ادله و شواهد زيادى از نقل و عقل بر مدعاى خود اقامه كرده‏اند. جبريون مسلمان آيات قضا و قدر قرآن را كه قبلا نقل كرديم مستمسك قرار داده‏اند واحيانا به كلماتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و يا ائمه اطهار (عليهم السلام) نيز در اين زمينه استشهاد شده است. 

ادله عقلى كه از طرف جبريون بر اين مدعا اقامه‏شده بسيار است ما در پاورقيهاى جلد سوم اصول فلسفه برخى از آنها را ذكر و انتقاد كرده‏ايم معروفترين شبهه جبر همان است كه با مساله قضا و قدر به مفهوم الهى يعنى با مساله علم خداوند مربوط است و آن اين است: 

خداوند از ازل از آنچه واقع مى‏شود و آنچه واقع نمى‏شود آگاه است و هيچ حادثه‏اى نيست كه از علم ازلى الهى پنهان باشد از طرفى علم الهى نه تغيير پذير است و نه خلاف پذير; يعنى ممكن است عوض شود و صورت ديگر پيدا كند زيرا تغيير با تماميت و كمال ذات واجب الوجود منافى است و نه ممكن است آنچه او از ازل مى‏داند با آنچه واقع مى‏شود مخالف و مغاير باشد زيرا لازم مى‏آيد علم او علم نباشد، جهل باشد; اين نيز با تماميت و كمال وجود مطلق منافى است. 

پس به حكم اين دو مقدمه: 

الف. خداوند از همه چيز آگاه است. 

ب. علم الهى نه تغيير پذير است و نه خلاف پذير. 

منطقا بايد چنين نتيجه گرفت: حوادث و كائنات جبرا و قهرا بايد به نحوى واقع شوند كه با علم الهى مطابقت داشته باشند خصوصا اگر اين نكته اضافه شود كه علم الهى علم فعلى و ايجابى است‏يعنى علمى است كه معلوم از علم سرچشمه مى‏گيرد نه علم انفعالى كه علم از معلوم ريشه مى‏گيرد نظير علم انسان به حوادث جهان. 

عليهذا اگر در ازل در علم الهى چنين بوده‏است كه فلان شخص در فلان ساعت فلان معصيت را مرتكب مى‏شود جبرا و قهرا آن معصيت‏بايد به همان كيفيت واقع شود شخص مرتكب قادر نخواهد بود طورى ديگر رفتار كند بلكه هيچ قدرتى قادر نخواهد بود آن را تغيير دهد والا علم خدا جهل خواهد بود خيام مى‏گويد: 

من مى خورم و هر كه چو من اهل بود مى خوردن من به نزد او سهل بود مى خوردن من حق ز ازل مى‏دانست گر مى نخورم علم خدا جهل بود 

جواب اين شبهه پس از درك صحيح مفهوم قضا و قدر آسان است اين شبهه از آنجا پيدا شده كه براى هر يك از علم الهى و نظام سببى و مسببى جهان حساب جداگانه‏اى فرض شده‏است; يعنى چنين فرض شده كه علم الهى در ازل به طور ژرف و تصادف به وقوع حوادث و كائنات تعلق گرفته‏است; آنگاه براى اينكه اين علم درست از آب در آيد و خلافش واقع نشود لازم است وقايع جهان كنترل شود و تحت مراقبت قرار گيرد تا با تصور و نقشه قبلى مطابقت كند. 

به عبارت ديگر چنين فرض شده كه علم الهى مستقل از نظام سببى و مسببى جهان به وقوع يا عدم وقوع حوادث تعلق گرفته است و لازم است كارى صورت گيرد كه اين علم با معلوم خود مطابقت كند از اين رو بايدنظام سببى و مسببى جهان كنترل گردد در مواردى جلوى طبع آنچه به حكم طبع اثر مى‏كند و جلوى ارده و اختيار آن كه با اراده و اختيار كار مى‏كند گرفته شود تا آنچه در علم ازلى الهى گذشته است‏با آنچه واقع مى‏شود مطابقت كند و با هم مغايرت نداشته باش