ين جا ضعف اين تفسير كه بعضى (5) گفته‏اند: "درخت محل كلام بوده، چون‏كلام از مقوله عرض است، و محتاج است‏به محلى كه قائم بدان باشد"روشن مى‏گردد. 

و همچنين اينكه بعضى (6) ديگر گفته‏اند: اين نحوه تكلمى كه خدا با موسى كردعالى‏ترين مرتبه تماس خدا با انبياء(ع) است، چون بدون واسطه با وى سخن‏گفته، و موسى بدون واسطه سخن او را شنيده وجه فساد اين تفسير اين است كه: در اين جريان‏نيز سخن گفتن خداى تعالى بدون واسطه نبوده، چون - گفتيم - كلام خدا از ماوراى حجاب‏بود، و حجاب در اين تكلم درخت‏بود، كه واسطه شد ميان موسى(ع)و خداى‏تعالى، و ظاهر آيه شورى اين بود كه تكلم كردن خدا با خلق خود به يكى از سه نحو است، يكى به وسيله رسول و مبلغ، دوم از وراى حجاب، سوم كه عاليترين مراحل تكلم است تكلم‏بدون واسطه و بدون حجاب است. 

"ان يا موسى انى انا الله رب العالمين" - كلمه"ان"در اين جمله تفسيريه است، ودر آن از ذات متعالى كه نامش الله ست‏خبر مى‏دهد، و او را به وصف وحدانيت و يكتايى درربوبيت توصيف مى‏كند، و شرك را به همه انواعش به طور مطلق از او نفى مى‏كند، به اين‏بيان كه وقتى او را به ربوبيت‏براى همه عالميان ستود، و با در نظر گرفتن اينكه"رب"به‏معناى مالك و مدبر مى‏باشد، و مستحق است كه مملوك‏هايش او را پرستش كنند، ديگرچيزى از عالميان را باقى نگذاشته كه مربوب غير او باشد، در نتيجه ديگر ربى غير از او باقى‏نمانده، و معبودى سواى او نيست. 

پس در آيه شريفه اجمال آن مطالبى است كه در سوره طه تفصيلش آمده، و اين ندايى‏كه در آيه مورد بحث‏به طور اجمال به معارف سه‏گانه توحيد و نبوت و معاد اشاره مى‏كند، درآنجا آنها را از يكديگر جدا كرده، در باره توحيد فرموده: "اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى"، 

پى‏نوشتها: 

(1)مفردات راغب، ماده"شطا". 

(2)روح المعانى، ج 20، ص 73. 

(3)نعلين خود بكن كه تو در وادى مقدس طوايى.سوره طه، آيه 12. 

(4)هيچ بشرى را نمى‏رسد كه خدا با او تكلم كند، مگر از طريق وحى، يا از وراى حجاب، يااينكه رسولى بفرستد پس او به اذن خود هر چه بخواهد وحى مى‏كند.سوره شورى، آيه 51. 

(5 و 6)مجمع البيان، ج 7، ص 251. 

ترجمه تفسير الميزان جلد 16 صفحه 44 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 
راههاى شناخت 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 371
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى. 
يكى از بحثهاى مربوط به شناخت، بحث «منابع شناخت» است كه با بحث «ابزار شناخت» قرابت و نزديكى دارد و متمم آن است.بحث ديگرى داريم به نام «درجات و مراحل شناخت» كه اين بحث هم با اين دو بحث خيلى نزديكى دارد.به طور كلى همه بحثها با يكديگر مرتبط است گو اينكه بعضى با بعض ديگر قرابت بيشترى دارد.شايد بهتر بود كه ما پيش از بحث ابزار شناخت، بحث منابع شناخت را مطرح مى‏كرديم، يعنى از نظر فنى بهتر بود و الا نتيجتا فرق نمى‏كند.اگر به اصطلاح بخواهيم فنى بحث كنيم، اينچنين بايد بگوييم كه پس از اينكه ثابت شد كه انسان در ابتداى تولد هيچ شناختى ندارد (1) اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا) ولى امكان به دست آوردن شناخت را دارد ـ كه در گذشته درباره آن بحث شد ـ قهرا اين سؤال مطرح مى‏شود كه انسان از كجا و چه منبعى و چه منشأى، و با چه ابزار يا ابزارهايى، شناخت ممكن را كسب مى‏كند؟ اين است كه مى‏گوييم بهتر بود اول از منابع مى‏گفتيم. 

طبيعت، منبعى براى شناخت يكى از منابع شناخت، طبيعت است.طبيعت يعنى عالم جسمانى، عالم زمان و مكان، عالم حركت، همين عالمى كه در آن زيست مى‏كنيم و با حواس خودمان با آن در ارتباط هستيم.كمتر مكتبى است كه طبيعت را به عنوان يك منبع شناخت قبول نداشته باشد، ولى هم در قديم و هم در حال حاضر علمايى بوده و هستند كه طبيعت را منبع شناخت نمى‏دانند .افلاطون طبيعت را منبع شناخت نمى‏داند، چون رابطه انسان با طبيعت از طريق حواس است و جزئى است و او جزئى را حقيقت نمى‏داند.او منبع شناخت را در واقع همان عقل مى‏داند با نوعى استدلال، كه خود افلاطون اين متد و روش را «ديالكتيك» مى‏نامد. 

شايد تعجب كنيد كه حتى دكارت كه يكى از دو فيلسوفى (2) است كه علم را در مسير جديد انداختند، با اينكه يك فيلسوف طبيعت گراست و با اينكه يك مردى است كه بشر را دعوت به مطالعه طبيعت كرده است (3) ، براى طبيعت از نظر منبع شناخت بودن و براى حواس از نظر ابزار شناخت بودن ارزشى قائل نيست.مى‏گويد طبيعت را بايد مطالعه كرد و از طريق حواس هم بايد مطالعه كرد ولى اين ما را به حقيقتى نمى‏رساند، علمى به ما مى‏دهد كه به كار ما مى‏خورد بدون اينكه بتوانيم مطمئن باشيم كه آن چيزى كه ما مى‏شناسيم همان طور است كه ما مى‏شناسيم، ارزش عملى دارد نه ارزش نظرى و شناختى (4) . 

ولى اينها در ميان صاحبنظران جهان كم هستند، اكثر صاحبنظران، طبيعت را منبعى براى شناخت مى‏دانند. 

حال آيا علم جديد كه انسان مى‏بيند از نظر فنى و صنعتى و تكنولوژى اينقدر پيشرفت كرده است، از نظر شناخت به معنى واقعى آن هم همين طور است؟ يعنى جهان را، واقعيت و عين را آنچنان كه هست به ما ارائه مى‏دهد؟ يا همان حرف دكارت درست است: به ما قدرت و توانايى مى‏دهد، ارزش عملى براى ما دارد بدون اينكه ما بتوانيم مطمئن باشيم كه علم امروز بشر، واقعيت را همان طور كه هست نشان مى‏دهد.برتراند راسل (5) كتابى دارد به نام «جهان بينى علمى» .او در اين كتاب (كه بحثهاى خيلى جالبى هم كرده است) تحت عنوان «خصلت روشهاى علمى» يا «محدوديتهاى روشهاى علمى» ـ كه در واقع خدشه كردن در ارزش نظرى و شناختى روشهاى علمى است ـ با كمال صراحت اين مطلب را مى‏گويد كه شگفت اين است كه روز به روز بر ارزش عملى علم امروز افزوده مى‏شود و اين علم بيشتر به بشر قدرت و توانايى و تسلط بر طبيعت مى‏بخشد، ولى همچنين روز به روز از ارزش نظرى و ارزش شناختى و اينكه جهان آنچنان است كه اين علم نشان مى‏دهد كاسته مى‏شود، به طورى كه بديهى ترين مسائل كه براى علماى گذشته و براى مردم عادى يك امر مسلم بوده است، از نظر يك فيزيكدان امرى مشكوك است.مى‏گويد اگر از من با زبان علمى بپرسى اين جهان واقعيت چيست؟ و آيا نظامى هست؟ نمى‏دانم، نقطه‏هايى اجمالا هست، يك حوادث پراكنده در عالم هست، نه نظامى و نه ضرورتى و نه اساسى و اصلى. 

مى‏گويد علم امروز هيچ چيز را نمى‏تواند ثابت كند، بايد آنها را به صورت يك امور مفروض قبول كند. 

ولى با اينكه فيلسوفان مادى مثل خود راسل اين اساس فكر فلسفى او را متزلزل مى‏كنند ولى عرض كردم كه چون فيلسوف آزاد فكرى است و افكارش ديكته‏اى نيست، چيزى را كه مى‏فهمد و درك مى‏كند مى‏گويد و لو اينكه بر خلاف اساس فكر و مكتب خودش باشد.ما فعلا وارد اين بحث كه چرا علم امروز ارزش نظرى و شناختى خود را از دست مى‏دهد و ريشه قضيه چيست، نمى‏شويم، چون خودمان اين مطلب را قبول نداريم. 

فعلا فرض بر اين است كه طبيعت يكى از منابع شناخت است.البته اگر شناخت را به معنى اعم بگيريم [يعنى‏] آن شناختى كه به ما 