يد، كه آيا مخلوق خداست؟ يا مخلوق خود بندگان؟ امام ع فرمود: 

اگر خود خدا خالق افعال بندگان باشد، چرا از آنها بيزارى ميجويد؟ و مى‏فرمايد: (ان الله برى‏ء من المشركين، خدا از مشركين بيزار است)، (25) و معلوم است كه خدا از خود مشركين بيزارى ندارد، بلكه از شرك و كارهاى ناستوده‏شان بيزار است. (26) 

در توضيح اين حديث ميگوئيم: افعال دو جهت دارند، يكى جهت ثبوت و وجود، و دوم جهت انتساب آنها بفاعل افعال، از جهت اول، متصف باطاعت و معصيت نيستند، و اين اتصافشان از جهت دوم است، كه باين دو عنوان متصف ميشوند، مثلا عمل جفت‏گيرى انسانها، چه در نكاح و چه در زنا يك عمل است، و از نظر شكل با يكدگر فرقى ندارند، هر دو عمل داراى ثبوت و تحققند، تنها فرقى كه در آندو است، اين است كه اگر بصورت نكاح انجام شود، موافق دستور خداست، و چون همين عمل بصورت زنا انجام گيرد، فاقد آن موافقت است، و همچنين قتل نفس حرام، و قتل نفس در قصاص، و نيز زدن يتيم از در ستمگرى، و زدن او از راه تاديب. 

پس در تمامى گناهان ميتوان گفت: از اين جهت گناه است كه فاعل آن در انجام آن، جهت صلاحى، و موافقت امرى، و سود اجتماعى در نظر نگرفته، بخلاف آنكه همين افعال را بخاطر آن اغراض آورده باشد. 

پس هر چه هست زير سر فاعل است، و خود فعل از نظر اينكه موجودى از موجودات است بد نيست، چون بحكم آيه: (الله خالق كل شى‏ء، خدا آفريدگار هر چيزيست)، (27) مخلوق خداست، چون آن نيز چيزيست موجود، و ثابت، و مخلوق خدا بد نميشود، همچنين كلام امام ع كه فرمود: (هر چيزيكه نام چيز بر آن اطلاق شود، مخلوق است، غير از يك چيز آنهم خداست) تا آخر حديث. (28) 

كه اگر آن آيه و اين روايت را با آيه: (الذى احسن كلشى‏ء خلقه، آن خدائيكه خلقت هر چيز را نيكو كرد)، (29) ضميمه كنيم، اين نتيجه را مى‏گيريم: كه نه تنها فعل گناه بلكه هر چيزى همچنانكه مخلوق است، بدين جهت كه مخلوق است نيكو نيز هست، پس خلقت و حسن با هم متلازمند، و هرگز از هم جدا نميشوند. 

در اين ميان خداى سبحان پاره‏اى افعال را زشت و بد دانسته، و فرموده: (من جاء بالحسنة فله عشر امثالها، و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها، هر كس عمل نيك آورد، ده برابر چون آن پاداش دارد، و هر كس عمل زشت مرتكب شود، جز مثل آن كيفر نمى‏بيند)، (30) و بدليل اينكه براى گناهان مجازات قائل شده، مى‏فهميم گناهان مستند بادمى است، و با در نظر گرفتن اينكه گفتيم: 

وجوب و ثبوت افعال، از خدا و مخلوق او است، اين نتيجه بدست مى‏آيد: كه عمل گناه منهاى وجودش كه از خداست، مستند بادمى است، پس مى‏فهميم كه آنچه يك عمل را گناه مى‏كند، امرى است عدمى، و جزء مخلوق‏هاى خدا نيست، چون گفتيم اگر مخلوق بود حسن و زيبائى داشت. 

خدايتعالى نيز فرموده: (ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها، هيچ مصيبتى در زمين و نه در خود شما نمى‏رسد، مگر آنكه قبل از قطعى شدن، در كتابى موجود بود)، (31) و نيز فرموده: (ما اصاب من مصيبة الا باذن الله، و من يؤمن بالله، يهد قلبه، هيچ مصيبتى نميرسد، مگر باذن خدا، و هر كس بخدا ايمان آورد، خدا قلبش را هدايت مى‏كند)، (32) و نيز فرموده: (ما اصابكم من مصيبة، فبما كسبت ايديكم، و يعفو عن كثير، آنچه مصيبت كه به شما مى‏رسد، بدست خود شما بشما مى‏رسد، و خدا از بسيارى گناهان عفو مى‏كند)، (33) و نيز فرموده: (ما اصابك من حسنة فمن الله، و ما اصابك من سيئة، فمن نفسك، آنچه خير و خوبى بتو مى‏رسد از خدا است، و آنچه بدى بتو مى‏رسد از خود تو است)، (34) و نيز فرمود: (و ان تصبهم حسنة، يقولوا: 

هذه من عند الله، و ان تصبهم سيئة، يقولوا هذه من عندك، قل: كل من عند الله، فما لهؤلاء القوم لا يكادون يفقهون حديثا؟ اگر پيش آمد خوشى برايشان پيش آيد، ميگويند اين از ناحيه خدا است، و چون پيش آمد بدى بايشان برسد، ميگويند: اين از شئامت و نحوست تو است، بگو : همه پيش آمدها از ناحيه خداست، اين مردم را چه مى‏شود كه هيچ سخنى بخرجشان نميرود؟)، (35) . 

وقتى اين آيات را بر رويهم مورد دقت قرار دهيم، مى‏فهميم كه مصائب، بديهاى نسبى است، باين معنا كه انسانيكه برخوردار از نعمتهاى خدا، چون امنيت و سلامت، و صحت، و بينيازى است، خود را واجد مى‏بيند، و چون بخاطر حادثه‏اى آنرا از دست ميدهد، آن حادثه و مصيبت را چيز بدى براى خود تشخيص ميدهد، چون آمدن آن مقارن با رفتن آن نعمت، و فقد و عدم آن نعمت بود. 

اينجاست كه پاى فقدان و عدم بميان مى‏آيد، و ما آنرا بحادثه و مصيبت نامبرده نسبت ميدهيم، پس هر نازله و حادثه بد، از خداست، و از اين جهت كه از ناحيه خدا است، بد نيست، بلكه از اين جهت بد مى‏شود، كه آمدنش مقارن با رفتن نعمتى از انسان واجد آن نعمت است، پس هر حادثه بد كه تصور كنى، بديش امرى است عدمى، كه از آن جهت منسوب بخدايتعالى نيست، هر چند كه از جهتى ديگر منسوب بخدا است، حال يا باذن او و يا بنحوى ديگر. 

و در كتاب قرب الاسناد از بزنطى روايت آمده، كه گفت: بحضرت رضا (ع) عرضه داشتم: 

بعضى از اصحاب ما قائل بجبرند، و بعضى ديگر باستطاعت، شما چه مى‏فرمائى؟ بمن فرمود: 

بنويس: 

(خدايتعالى فرمود: اى پسر آدم! آنچه تو براى خود ميخواهى، و مى‏پندارى خواستت مستقلا از خودت است، چنين نيست، بلكه بمشيت من ميخواهى، و واجبات مرا با نيروى من انجام ميدهى، و بوسيله نعمت من است كه بر نافرمانى من نيرو يافته‏اى، اين منم كه تو را شنوا و بينا و نيرومند كردم، (ما اصابك من حسنة فمن الله، و ما اصابك من سيئة فمن نفسك) آنچه خير و خوبى بتو مى‏رسد از خداست، و آنچه مصيبت و بدى مى‏رسد از خود تو است، و اين بدان جهت است كه من بخوبيها سزاوارتر از توام، و تو به بدى‏ها سزاوارتر از منى، باز اين بدان جهت است كه من از آنچه مى‏كنم باز خواست نمى‏شوم، و انسانها باز خواست مى‏شوند، اى بزنطى با اين بيان همه حرفها را برايت گفتم، هر چه بخواهى مى‏توانى از آن استفاده كنى، (تا آخر حديث) . (36) 

اين حديث و يا قريب بان، از طرق عامه و خاصه روايت شده، پس از اين حديث هم استفاده كرديم : كه از ميان افعال آنچه معصيت است، تنها بدان جهت كه معصيت است بخدا نسبت داده نميشود، و نيز اين را هم فهميديم: كه چرا در روايت قبلى فرمود: اگر خدا خالق گناه و بديها بود، از آن بيزارى نمى‏جست، و اگر بيزارى جسته، تنها از شرك و زشتى‏هاى آنان بيزارى جسته، (تا آخر حديث) . 

و در كتاب توحيد از امام ابى جعفر و امام ابى عبد الله ع، روايت آمده كه فرمودند: خداى عز و جل نسبت بخلق خود مهربان‏تر از آنست كه بر گناه مجبورشان كند، و آنگاه به جرم همان گناه جبرى، عذابشان كند، و خدا قدرتمندتر از آنست كه اراده چيزى بكند، و آن چيز موجود نشود، راوى مى‏گويد: از آن دو بزرگوار پرسيدند: آيا بين جبر و قدر شق سومى هست؟ 

فرمودند: بله، شق سومى كه وسيع‏تر از ميانه آسمان و زمين است. (37) 

باز در كتاب توحيد از محمد بن عجلان روايت شده، كه گفت: بامام صادق ع عرضه داشتم: آيا خداوند امور بندگان را 