خودشان واگذار كرده؟ فرمود: خدا گرامى‏تر از آنست كه امور را بايشان واگذار نمايد، پرسيدم: پس ميفرمائى بندگان را بر آنچه ميكنند مجبور كرده؟ 

فرمود: خدا عادل‏تر از آنست كه بنده‏ايرا بر عملى مجبور كند، و آنگاه بخاطر همان عمل عذاب كند. (38) 

و نيز در كتاب نام برده از مهزم روايت آورده، كه گفت: امام صادق ع بمن فرمود: 

بمن بگو ببينم دوستان ما كه تو آنانرا در وطن گذاشتى و آمدى، در چه مسائلى اختلاف داشتند : 

عرضه داشتم: در مسئله جبر و تفويض، فرمود: پس همين مسئله را از من بپرس، من عرضه داشتم : 

آيا خدايتعالى بندگان را مجبور بر گناهان كرده؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قاهرتر از اين است، عرضه داشتم: پس امور را بانها تفويض كرده؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قادرتر از اين است پرسيدم: خوب، وقتى نه مجبورشان كرده؟ و نه واگذار بايشان نموده، پس چه كرده؟ خدا تو را اصلاح كند؟ (در اينجا راوى ميگويد: ) امام دو بار يا سه بار دست خود را پشت و رو كرد، و سپس فرمود: اگر جوابت را بدهم كافر ميشوى. (39) 

.مؤلف: معناى اينكه فرمود: (خدا بر بندگان قاهرتر از اين است) اين استكه اگر قاهرى بخواهد كسى را بكارى مجبور كند، بايد اينقدر قهر و غلبه داشته باشد كه بكلى مقاومت نيروى فاعل را خنثى و بى اثر كند، تا در نتيجه شخص مجبور عملى را كه او ميخواهد بدون اراده خودش انجام دهد، و قاهرتر از اين قاهر، كسى است كه مقهور خود را وادار كند باينكه عملى را كه وى از او خواسته با اراده و اختيار خودش انجام دهد، و خلاصه آن عمل را بياورد، بدون اينكه اراده و اختيارش از كار افتاده باشد، و يا اراده‏اش بر خلاف اراده قاهر و آمر بكار رود. 

و باز در كتاب توحيد از امام صادق ع روايت آورده، كه فرمود: رسولخدا (ص) فرمود: كسيكه خيال كند خدا مردم را به سوء و فحشاء امر كرده، بر خدا دروغ بسته است، و كسيكه به پندارد كه خير و شر بغير مشيت خدا صورت مى‏گيرد خدا را از سلطنت خود بيرون كرده است. (40) 

و در كتاب طرائف است، كه روايت شده: حجاج بن يوسف نامه‏اى به حسن بصرى، و به عمرو بن عبيد، و به واصل بن عطاء، و به عامر شعبى، نوشت، و از ايشان خواست تا آنچه در باره قضاء و قدر بايشان رسيده بنويسند
حسن بصرى نوشت: بهترين كلامى كه در اين مسئله بمن رسيده، كلامى است كه از امير المؤمنين على بن ابيطالب ع شنيده‏ام، كه فرمود: آيا گمان كرده‏اى همان كسيكه تو را نهى كرد، وادار كرده؟ نه، آنكه تو را بگناه وادار كرده، بالا و پائين خود تو است، و خدا از آن بيزار است. 

و عمرو بن عبيد نوشت: بهترين سخنى كه در قضاء و قدر بمن رسيده، كلامى است كه از امير المؤمنين على بن ابيطالب ع شنيده‏ام، و آن اين است كه فرمود: اگر دروغ و خيانت در اصل حتمى باشد، بايد قصاص خيانتكار، ظلم و خيانتكار در قصاص مظلوم باشد. 

و واصل بن عطاء نوشت: بهترين سخنى كه در مسئله قضاء و قدر بمن رسيده، كلام امير المؤمنين على بن ابيطالب است، كه فرموده: آيا خدا تو را براه راست دلالت مى‏كند، آنوقت سر راه را بر تو مى‏گيرد، كه نتوانى قدمى بردارى؟ 

و شعبى هم نوشت بهترين كلاميكه در مسئله قضاء و قدر شنيده‏ام، كلام امير المؤمنين على بن ابيطالب ع است كه فرمود: هر عملى كه دنبالش از خدا بخاطر آن عمل طلب مغفرت مى‏كنى، او از خود تو است، و هر عملى كه خدا را در برابر آن سپاس ميگوئى، آن عمل از خدا است . 

چون اين چهار نامه به حجاج بن يوسف رسيد، و از مضمون آنها با خبر شد، گفت: همه اين چهار نفر اين كلمات را از سرچشمه‏اى زلال گرفته‏اند. (41) 

و در كتاب طرائف نيز روايت شده، كه مردى از جعفر بن محمد امام صادق ع از قضاء و قدر پرسيد، فرمود: هر عملى كه از كسى سر بزند، و تو بتوانى او را بخاطر آن عمل ملامت كنى، آن عمل از خود آنكس است، و آنچه نتوانى سرزنش كنى، آن از خدايتعالى است، خدايتعالى به بنده‏اش ملامت مى‏كند، كه چرا نافرمانى كردى؟ و مرتكب فسق شدى؟ چرا شراب خوردى؟ و چرا زنا كردى؟ اينگونه افعال مستند بخود بنده است، و آنكارهائيكه از بنده باز خواست نميكند؟ 

مثلا نميگويد: چرا مريض شدى؟ و چرا كوتاه قد شده‏اى؟ و چرا سفيد پوستى؟ و يا چرا سياه پوستى؟ از خداست براى اينكه مريضى و كوتاهى و سفيدى و سياهى كار خداست. (42) 

و در نهج البلاغه آمده: كه شخصى از آنجناب از توحيد و عدل پرسيد، فرمود: توحيد اين استكه در باره او توهم نكنى، و عدل اينستكه او را متهم نسازى. (43) 

.مؤلف: اخبار در مطالبى كه گذشت بسيار زياد است چيزيكه هست اين عده از روايات كه ما نقل كرديم، متضمن معانى ساير روايات هست، و اگر خواننده در آنچه نقل كرديم، دقت كند، خواهد ديد كه مشتمل بر طرق خاصه عديده‏اى از استدلال است. 

يكى استدلال بخود امر و نهى و عقاب و ثواب، و امثال آن است، بر وجود اختيار، و اينكه نه جبرى هست، و نه تفويضى، و اين طريق استدلال در پاسخ امير المؤمنين ع بان پير مرد آمده بود، و آنچه را هم كه ما از كلام خدايتعالى استفاده كرديم، قريب بهمان طريقه بود . 

طريقه دوم استدلال بوقوع امورى است در قرآن كريم كه با جبر و تفويض نميسازد، يعنى اگر واقعا جبر و يا تفويض بود، آن امور در قرآن نمى‏آمد، مانند اين مطلب كه فرموده: (ملك آسمانها و زمين از آن خداست)، يا اينكه فرموده: (پروردگار تو ستمكار به بندگان نيست، و ما ربك بظلام للعبيد) (44) ، و يا اينكه فرموده: (بگو: خدا بكار زشت امر نمى‏كند، قل ان الله لا يامر بالفحشاء) . (45) 

لكن ممكن است در خصوص آيه اخير مناقشه كرد، و گفت: اگر فعلى از افعال براى ما انسانها فاحشه و يا ظلم باشد، همين فعل وقتى بخدا نسبت داده شود، ديگر ظلم و فاحشه خوانده نميشود، پس از خدا هيچ ظلمى و فاحشه‏اى صادر نمى‏شود. 

و لكن اين مناقشه صحيح نيست، و صدر آيه با مدلول خود جواب آنرا داده، چون در صدر آيه مى‏فرمايد: (و اذا فعلوا فاحشة، قالوا وجدنا عليها آباءنا، و الله امرنا بها، و چون مرتكب فاحشه‏اى ميشوند، ميگويند: ما پدران خود را ديديم كه چنين مى‏كردند، و خدا ما را به آن عمل امر كرده)، و اشاره بكلمه بها ـ به آن) ما را ناگزير مى‏كند بگوئيم: نفى بعدى كه مى‏فرمايد: (بگو خدا بفحشاء امر نمى‏كند)، نيز متوجه همان عمل فاحشه باشد، حال چه اينكه آنرا فاحشه بناميم يا نناميم. 

طريقه سوم، استدلال از جهت صفات است، و آن اين استكه خدا با سمائى حسنى ناميده ميشود، و به بهترين و عاليترين صفات متصف است، صفاتيكه با بودن آنها نه جبر صحيح است، و نه تفويض، مثلا خدايتعالى قادر و قهار و كريم و رحيم است، و اين صفات معناى حقيقى و واقعيش در خداى سبحان تحقق نمى‏يابد، مگر وقتى كه هستى هر چيزى از او، و نقص هر موجودى و فسادش مستند بخود آنموجود باشد، نه بخدا، همچنانكه در رواياتيكه ما از كتاب توحيد نقل كرديم نيز باين معنا اشاره شده بود. 

طريقه چهارم، استدلال بمثل استغفار، و صحت ملامت است، چون اگر گناه از ناحيه بنده نباشد، استغفار او و ملامت خدا از او، معنا ندارد، زيرا بنا بر جبر، كه همه افعال مستند بخدا ميشو