، ديگر فرقى ميان فعل خوب و بد نيست، تا ملامت بنده در كارهاى بدش صحيح، و در كارهاى خوبش غير صحيح باشد. 

البته در اينجا روايات ديگرى نيز در تفسير آياتيكه اضلال، و طبع، و اغواء، و امثال آنرا بخدا نسبت ميدهد، وارد شده، از آن جمله در كتاب عيون از حضرت رضا ع روايت شده كه در تفسير جمله: (و تركهم فى ظلمات لا يبصرون)، (46) فرموده: خدايتعالى آنطور كه بندگانش چيزى را و يا كسى را وا مى‏گذارند، متصف به تحرك و واگذارى نميشود، و خلاصه بنده‏اش را بدون جهت وا نمى‏گذارد، بلكه وقتى ميداند كه بنده‏اش از كفر و ضلالت بر نمى‏گردد، ديگر يارى و لطف خود را از او قطع مى‏كند، و افسار او را بگردنش انداخته، باختيار خودش وا مى‏گذارد. (47) 

و نيز در عيون از آنجناب روايت كرده، كه در ذيل جمله: (ختم الله على قلوبهم)، فرموده : 

ختم همان طبع بر قلوب كفار است، اما بعنوان مجازات بر كفرشان، همچنانكه خودش در آيه‏اى ديگر فرمود: (بل طبع الله عليها بكفرهم، فلا يؤمنون الا قليلا، (48) بلكه خدا بخاطر كفرشان مهر بر دلهاشان زد، و در نتيجه جز اندكى ايمان نمى‏آورند) (49) . 

و در مجمع البيان از امام صادق ع روايت كرده كه در تفسير جمله: (ان الله لا يستحيى) الخ، فرموده: اين سخن از خدا رد كسانى است كه پنداشته‏اند: خداى تبارك و تعالى بندگان را گمراه مى‏كند، و همو بخاطر ضلالتشان عذابشان مى‏كند. (50) 

بحث فلسفى 
شكى نيست در اينكه آنچه از حقايق خارجى كه ما نامش را نوع مى‏گذاريم، عبارتند از چيزهائيكه افعال نوعيه‏اى دارند، يعنى همه افرادش يكنوع عمل مى‏كنند، و آن انواع موضوع آن افعال شناخته شده‏اند، بعبارت روشن‏تر، ما وجود انواع، و نوعيت ممتازه آنها را از طريق افعال و آثار آنها اثبات مى‏كنيم، و ميگوئيم: اين نوع غير آن نوع است. 

ما نخست از طريق حواس ظاهرى و باطنى خود، افعال و آثار گوناگونى از موجودات گوناگون مى‏بينيم، و اين حواس ما غير از اين افعال، و ماوراى آن، چيز ديگرى احساس نميكند، چيزى كه هست در مرحله دوم، اين افعال و آثار گوناگون را رده‏بندى نموده، از راه قياس و برهان براى هر دسته‏اى از آنها علت فاعلى خاصى اثبات نموده، آن علت فاعلى را موضوع و منشا آن آثار ميناميم. 

و در مرحله سوم، حكم مى‏كنيم باينكه اين موضوعات و اين انواع، با يكديگر اختلاف دارند، چون افعال و آثارشان تا آنجا كه براى ما محسوس است، مختلفند، مثلا از آنجائيكه آثار و افعال انسان، كه يكى از موجودات خارجى است، غير آثار و افعال ساير انواع حيوانات است، حكم مى‏كنيم باينكه انسان غير فلان حيوان است، و آن حيوان غير آن حيوان ديگر است، بعد از اينكه اين معنا را درك كرديم، و از اختلاف آثار پى باختلاف مؤثرها، و فاعلها برديم، بار ديگر از اختلاف مؤثرها پى باختلاف آثار و خواص مى‏بريم. 

و بهر حال افعاليكه از موجودات خارج از وجود خود مى‏بينيم، نسبت بموضوعاتشان بيك تقسيم ابتدائى و اولى بدو قسم منقسم ميشوند، اول فعلى كه از طبيعت يك موجود سر مى‏زند، بدون اينكه علم آن موجود در صدور آن فعل دخالتى داشته باشد، مانند رشد و نمو بدن، و تغذى نباتات، و حركات اجسام، چون سردى و روانى آب، و سنگينى سنگ، و امثال آن، مانند سلامتى و مرض، كه اينگونه آثار و افعال براى ما محسوس هست، و قائم بخود ما نيز ميشود، بدون اينكه علم ما بانها اثرى در بود و نبود آنها دخالتى داشته باشد، بلكه تنها چيزيكه در بود و نبود آنها مؤثر است، بود و نبود فاعل طبيعى آنها است. 

قسم دوم فعلى است كه اگر از فاعلش سر مى‏زند، بدان جهت سر مى‏زند كه معلوم او است، و علم فاعل بدان تعلق گرفته، مانند افعال ارادى انسان، و ساير موجودات داراى شعور. 

و اين قسم از افعال، وقتى از فاعلش سر مى‏زند، كه علمش بدان تعلق گرفته باشد، يعنى آنرا تشخيص و تميز داده باشد، پس علم بان فعل آنرا از غيرش تميز ميدهد، و اين تميز و تعيين از اين جهت صورت مى‏گيرد، كه فاعل انجام آن فعل را منطبق با كمالى از كمالات خود تشخيص ميدهد، و خلاصه علم واسطه ميان او و فعل او است. 

چون فاعل هر چه باشد، هيچ فعلى را انجام نميدهد، مگر آنكه كمال و تماميت وجودش اقتضاى آنرا داشته باشد، و بنا بر اين فعلى كه از فاعل عالم سر مى‏زند، از اين جهت محتاج بعلم او است، كه علمش آن افعالى را كه مايه كمال وى است از آن افعاليكه مايه كمال او نيست جدا كند، و تشخيص دهد.و بهمين جهت مى‏بينيم، انسان در آن افعاليكه صورت علميه متعددى ندارد بدون هيچ فكرى و معطلى انجام ميدهد مانند افعاليكه از ملكات آدمى سر مى‏زند، چون سخن گفتن، كه آدمى در سريع‏ترين اوقات، هر حرف از حروف بيست و نه‏گانه را كه لازم داشته باشد، انتخاب نموده، و كنار هم مى‏چيند، و از چند كلمه جمله، و از چند جمله سخنى ميسازد، بدون اينكه كمترين درنگى داشته باشد. 

و نيز مانند افعاليكه از ملكات، بضميمه اقتضائى از طبع سر مى‏زند، چون نفس كشيدن، كه هم ملكه آدمى است، و هم مقتضاى طبع اوست، و مانند افعاليكه در حال غلبه اندوه، و يا غلبه ترس، و امثال آن از انسان سر مى‏زند، كه در هيچ يك از اينگونه كارها محتاج فكر و صرف وقت نيست، براى اينكه بيش از يك صورت علميه و ذهنيه و بيش از يك منطبق با فعل خارجى ندارد، و در نتيجه فاعل هيچ حالت منتظره‏اى ندارد، كه اين كنم يا آن كنم، و قهرا بسرعت انجام ميدهد. 

بخلاف افعاليكه داراى چند صورت علميه است، كه از ميان آن چند صورت، يكى يا واقعا، و يا بخيال فاعل، مصداق كمال او است، و بقيه كمال او نيست، مانند خوردن قرص نان، كه براى شخص زيد گرسنه كمال هست، و لكن احتمال هم دارد كه نان مزبور سمى، و يا مال مردم و يا آلوده و منفور طبع، باشد، و يا دارو خوردن، و راه رفتن، و هر عملى ديگر. 

كه در مثال نان، آدمى تروى و فكر مى‏كند، تا يكى از آن عناوين را كه گفتيم با خوردن نان منطبق است ترجيح دهد، كه وقتى ترجيح داد بقيه عناوين از نظرش ساقط مى‏گردد، و عنوان ترجيح يافته مصداق كمال او قرار گرفته، بدون درنگ انجامش ميدهد. 

قسم اول از افعال را افعال اضطرارى انسان ميناميم، همانطور كه سردى هندوانه و گرمى زنجبيل فعل اضطرارى آنها است، و قسم دوم را فعل ارادى، مانند راه رفتن و سخن گفتن. 

فعل ارادى هم كه گفتيم با وساطت علم و اراده از فاعل سر مى‏زند، بتقسيم ديگرى بدو قسم منقسم ميشود، براى اينكه در اينگونه افعال همواره فاعل خود را بر سر دو راهى بكنم يا نكنم مى‏بيند، و ترجيح يكى از دو طرف انجام و ترك، گاهى مستند بخود فاعل است، بدون اينكه چيزى و يا كسى ديگر در اين ترجيح دخالت داشته باشد، مانند گرسنه‏اى كه در سر دو راهى بخورم يا نخورم، بعد از مقدارى فكر و تروى، ترجيح ميدهد كه اين نان موجود را نخورد، چون بنظرش رسيده كه مال مردم است، و صاحبش اجازه نداده، لذا از دو طرف اختيار نگهدارى آن نان را انتخاب مى‏كند، و يا آنكه ترجيح ميدهد آنرا بخورد. 

و گاهى ترجيح يك طرف مستند به تاثير غير است، مثل كسيكه از طرف جبار 