‏اى ديگر است، و اين عمل را از اين 

جهت نسخ ميگويند، كه گوئى كتاب اولى را از بين برده، و كتابى ديگر بجايش آورده‏اند، و بهمين 

جهت در آيه: (و اذا بدلنا آية مكان آية، و الله اعلم بما ينزل، قالوا: انما انت مفتر، بل اكثرهم 

لا يعلمون) بجاى كلمه نسخ كلمه تبديل آمده، مى‏فرمايد: چون آيتى را بجاى آيتى ديگر تبديل 

مى‏كنيم، با اينكه خدا داناتر است باينكه چه نازل مى‏كند ميگويند: تو دروغ مى‏بندى، ولى 

بيشترشان نميدانند. (2) 

و بهر حال منظور ما اين است كه بگوئيم: از نظر آيه نامبرده نسخ باعث نميشود كه خود آيت 

نسخ شده بكلى از عالم هستى نابود گردد، بلكه حكم در آن عمرش كوتاه است، چون بوضعى 

وابسته است كه با نسخ، آن صفت از بين مى‏رود. 

و آن صفت صفت آيت، و علامت بودن است، پس خود اين صفت بضميمه تعليل ذيلش كه 

مى‏فرمايد: (مگر نميدانى كه خدا بر هر چيز قادر است)، بما مى‏فهماند كه مراد از نسخ از بين بردن 

اثر آيت، از جهت آيت بودنش ميباشد، يعنى از بين بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش، پس با 

نسخ اثر آن آيت از بين مى‏رود، و اما خود آن باقى است، حال اثر آن يا تكليف است، و يا چيزى 

ديگر. 

و اين معنا از پهلوى هم قرار گرفتن نسخ و نسيان بخوبى استفاده ميشود، چون كلمه 

(ننسها) از مصدر انساء است، كه بمعناى از ياد ديگران بردن است، همچنانكه نسخ بمعناى از بين 

بردن عين چيزيست، پس معناى آيه چنين ميشود كه ما عين يك آيت را بكلى از بين نمى‏بريم، و يا 

آنكه يادش را از دلهاى شما نمى‏بريم، مگر آنكه آيتى بهتر از آن و يا مثل آن مى‏آوريم . 

و اما اينكه آيت بودن يك آيت بچيست؟ در جواب ميگوئيم: آيت‏ها مختلف، و حيثيات نيز 

مختلف، و جهات نيز مختلف است، چون بعضى از قرآن آيتى است براى خداى سبحان، باعتبار 

اينكه بشر از آوردن مثل آن عاجز است، و بعضى ديگرش كه احكام و تكاليف الهيه را بيان مى‏كند، 

آيات اويند، بدان جهت كه در انسانها ايجاد تقوى نموده، و آنانرا بخدا نزديك مى‏كند، و نيز 

موجودات خارجى آيات او هستند، بدان جهت كه با هستى خود، وجود صانع خود را با 

خصوصيات وجوديشان از خصوصيات صفات و اسماء حسناى صانعشان حكايت مى‏كنند، و نيز 

انبياء خدا و اوليائش، آيات او هستند، بدان جهت كه هم با زبان و هم با عمل خود، بشر را بسوى 

خدا دعوت مى‏كنند، و همچنين چيزهائى ديگر. 

و بنا بر اين كلمه آيت مفهومى دارد كه داراى شدت و ضعف است، بعضى از آيات در آيت 

بودن اثر بيشترى دارند، و بعضى اثر كمترى، همچنانكه از آيه: (لقد راى من ايات ربه الكبرى، او 

در آن جا از آيات بزرگ پروردگارش را بديد) (3) ، نيز بر مى‏آيد، كه بعضى آيات از بعضى ديگر در 

آيت بودن بزرگتر است. 

از سوى ديگر بعضى از آيات در آيت بودن تنها يك جهت دارند، يعنى از يك جهت 

نمايشگر و ياد آورنده صانع خويشند، و بعضى از آيات داراى جهات بسيارند، و چون چنين است 

نسخ آيت نيز دو جور است، يكى نسخ آن بهمان يك جهتى كه دارد، و مثل اينكه بكلى آنرا نابود 

كند، و يكى اينكه آيتى را كه از چند جهت آيت است، از يك جهت نسخ كند، و جهات ديگرش را 

بايت بودن باقى بگذارد، مانند آيات قرآنى، كه هم از نظر بلاغت، آيت و معجزه است، و هم از نظر 

حكم، آنگاه جهت حكمى آنرا نسخ كند، و جهت ديگرش همچنان آيت باشد. 

اين عموميت را كه ما از ظاهر آيه شريفه استفاده كرديم، عموميت تعليل نيز آنرا افاده 

مى‏كند، تعليلى كه از جمله، (ا لم تعلم ان الله على كل شى‏ء قدير، ا لم تعلم ان الله له ملك السموات 

و الارض) الخ بر مى‏آيد، چون انكاريكه ممكن است در باره نسخ توهم شود، و يا انكاريكه از يهود 

در اين باره واقع شده، و روايات شان نزول آنرا حكايت كرده، و بالاخره انكاريكه ممكن است 

نسبت بمعناى نسخ بذهن برسد، از دو جهت است. 

جهت اول اينكه كسى اشكال كند كه: آيت اگر از ناحيه خدايتعالى باشد، حتما مشتمل بر 

مصلحتى است كه چيزى بغير آن آيت آن مصلحت را تامين نمى‏كند و با اين حال اگر آيت نسخ 

شود، لازمه‏اش قوت آن مصلحت است، چيزى هم كه كار آيت را بكند، و آن مصلحت را حفظ كند، 

نيست، چون گفتيم هيچ چيزى در حفظ مصلحت كار آيت را نمى‏كند، و نميتواند فائده خلقت را ـ 

اگر آيت تكوينى باشد ـ ، و مصلحت بندگان را ـ اگر آيت تشريعى باشد ـ ، تدارك و تلافى نمايد. 

شان خدا هم مانند شان بندگان نيست، علم او نيز مانند علم آنان نيست كه بخاطر 

دگرگونگى عوامل خارجى، دگرگون شود، يك روز علم بمصلحتى پيدا كند، و بر طبق آن حكمى 

بكند، روز ديگر علمش بمصلحتى ديگر متعلق شود، كه ديروز تعلق نگرفته بود، و در نتيجه بحكم 

ديگرى حكم كند، و حكم سابقش باطل شود، و در نتيجه هر روز حكم نوى براند، و رنگ تازه‏اى 

بريزد، همانطور كه بندگان او بخاطر اينكه احاطه علمى بجهات صلاح اشياء ندارند، اينچنين 

هستند، احكام و اوضاعشان با دگرگونگى علمشان بمصالح و مفاسد و كم و زيادى و حدوث و بقاء 

آن، دگرگون ميشود، كه مرجع و خلاصه اين وجه اينستكه: نسخ، مستلزم نفى عموم و اطلاق قدرت 

است، كه در خدا راه ندارد. 

وجه دوم اين استكه قدرت هر چند مطلقه باشد، الا اينكه با فرض تحقق ايجاد، و فعليت 

وجود، ديگر تغيير و دگرگونگى محال است، چون چيزيكه موجود شد، ديگر از آنوضعى كه بر آن 

هستى پذيرفته، دگرگون نميشود، و اين مسئله‏ايست ضرورى. 

مانند انسان در فعل اختياريش، تا مادامى كه از او سر نزده، اختيارى او است، يعنى مى‏تواند 

آنرا انجام دهد، و مى‏تواند انجام ندهد، اما بعد از انجام دادن، ديگر اين اختيار از كف او رفته، و 

ديگر فعل، ضرورى الثبوت شده است. 

و برگشت اين وجه باين استكه نسخ، مستلزم اين استكه ملكيت خدايرا مطلق ندانيم، و 

جواز تصرف او را منحصر در بعضى امور بدانيم، يعنى مانند يهود بگوئيم: او نيز مانند انسانها 

وقتى كارى را كرد ديگر زمام اختيارش نسبت بان فعل از دستش مى‏رود، چه يهود گفتند: (يد الله 

مغلولة دست خدا بسته است) . 

لذا در آيه مورد بحث در جواب از شبهه اول پاسخ مى‏گويد، باينكه: (ا لم تعلم ان الله على 

كل شى‏ء قدير) ؟ يعنى مگر نمى‏دانى كه خدا بر همه چيز قادر است، و مثلا مى‏تواند بجاى هر 

چيزيكه فوت شده، بهتر از آنرا و يا مثل آن را بياورد؟ 

و از شبهه دوم بطور اشاره پاسخ گفته باينكه: (ا لم تعلم ان الله له ملك السموات و الارض؟ 

و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير؟) يعنى وقتى ملك آسمانها و زمين از آن خداى سبحان بود، 

پس او مى‏تواند بهر جور كه بخواهد در ملكش تصرف كند، و غير خدا هيچ سهمى از مالكيت 

ندارد، تا باعث شود جلو يك قسم از تصرفات خداى سبحان را بگيرد، و سد باب آن كند. 

پس هيچكس مالك هيچ چيز نيست، نه ابتداء و نه با تمليك خدايتعالى، براى اينكه آنچه را 

هم كه خدا بغير خود تمليك كند، باز مالك است، بخلاف تمليكى كه ما بيكديگر مى‏كنيم، كه وقتى 

من خانه خود را بديگرى تمليك مى‏كنم در حقيقت خانه‏ام را از ملكيتم بيرون كرده‏ام، و ديگر 

مالك آن نيستم، و اما خدايتعالى هر چه را كه 