اه که واقعيت ها وابسته به ذهن ما هستند، مباني فلسفي فيزيک کلاسيک را به چالش کشيد. بنيانگذاران اين نظريه، غالبا منکر واقعيتي وراي پديده ها شدند. البته ريشه هاي فکري اين فيزيکدانان متاثر از فضاي حاکم فکري در اواخر قرن نوزدهم بود که سالها پيش از آن &amp;quot;تجربه گرايان&amp;quot; بر آن پاي فشرده بوند و با منسوخ دانستن فلسفه و مذهب، دوران حاکميت علم و تجربه بشري را نويد مي دادند.</p></body></html><html><body><p>اگوست کنت سير عمومي فکر بشر را از طفوليت تا بلوغ عقلي، به سه دوره تقسيم کرده بود:

دوره رباني : توسل به قواي ماورا طبيعت براي توجيه حوادث طبيعي

دوره متافيزيکي : يافتن طبيعت اشيا و علل آنها. فيزيک کلاسيک متعلق به اين دوره است.

دوره علمي (تحصلي) : پاي فشردن بر افکار و عقايدي که داراي قطعيت و نتيجه قابل مشاهده باشد و نه خيالي و فرضي و موهومي.

 کنت معتقد بود اکنون که دوره علمي است بايد تئوريها از عناصر متافيزيکي پيراسته شود تا به پيشرفته ترين مرحله، يعني مرحله تحصلي برسد. بدين ترتيب پوزيتيويسم از راه رسيد و ميداندار تفکر فيزيکدانان شد. پوزيتويست ها نظريه ها و آنچه را قابل اندازه گيري و تجربه نباشد فاقد ارزش علمي و عملي مي دانند و علم را عصاره داده هاي تجربي به حساب مي آورند و بنابراين با متافيزيک که از مفاهيم عام و واقعيت سخن مي گفت به ضديت برخاستند. آنها بر اين باورند که نظريه ها را بايد بر حسب کميات قابل مشاهده بنا کرد. علم صرفا با کميات قابل مشاهده سر و کار دارد و هدف آن دادن نظمي به مشاهدات است بدون آن که صحبتي از يک واقعيت زير بنائي شود.

اين طرز تفکر در دهه 1920 به وسيله اعضا &amp;amp;quot;حلقه وين&amp;amp;quot; مورد توجه و بازنگري قرار گرفت و پوزيتيويسم منطقي ارائه شد. آنها روي مسئله معنا تکيه کردند و با ارائه اصل تحقيق پذيري (verifiability principle) استدلال کردند که يک قضيه تنها در صورتي معنادار است که به طريق تجربي تحقيق پذير باشد. به عبارت ديگر بتوان شواهد تائيد کننده اي بر آن يافت. شکل گيري حلقه وين و راه افتادن پوزيتيويسم منطقي، تاثير زيادي بر فيزيک و فيزيکدانان گذاشت. بسياري معتقد شدند که هر چه به طور تجربي قابل تحقيق نباشد بايد از نظريه فيزيکي حذف شود. ماخ فيزيکدانان فيلسوف مشربي بود که پوزيتيويسم را بين فيزيکدانان رونق داد. حتي انيشتن که از مخالفين سخت اين طرز تفکر بود در ابتدا به ماخ گرايش داشت و بعدها تاسف خود را اين بابت يادآور مي شد.</p></body></html><html><body><p>فيزيکدانان متاثر از طرز تفکر پوزيتيويسم و ابزار نگاري حاکم بر آن عصر، تلقي خاصي از مکانيک کوانتم ارائه دادند که به مکتب کپنهاکي يا تعبير کپنهاکي مشهور شد. بنيانگذاران اين مکتب، بور، هايزنبرگ، بورن و ديراک بودند. آنها اساسا مسائل هستي شناسي را کنار گذاشتند و به مسائل معرفت شناسي سرگرم شدند زيرا بر اين باور بودند که بحث درباره مسائل بنيادي وجود، مستلزم استفاده از مفاهيمي است که دقيقا قابل تعريف نيست و بايد از آنها پرهيز کرد. آنها هدف فيزيک را توصيف خود طبيعت نمي دانستند بلکه مي گفتند فيزيک تنها مشاهدات را نظم مي دهد و قواعدي به دست مي دهد که بتوان از روي مشاهدات گذشته نتايج آزمايشهاي بعدي را پيش بيني کرد. فيزيک نمي خواهد تصوير ارائه دهد، مي خواهد قوانين حاکم بر پديده ها را فرمول بندي کند. آنها معتقد بودند بايد صرفا به تنظيم داده هاي حسي اکتفا کرد. آنچه قابل مشاهده است واقعيت دارد وراي آن واقعيتي وجود ندارد. آنها نظريه کوانتم را &amp;amp;quot;آخر جاده فيزيک&amp;amp;quot; مي دانستند. 

طرفداران تعبير کپنهاکي معتقد بودند که نبايد به دنبال توضيح اشيا بود بلکه بايد به تئوريهايي که نتايج آنها با مشاهدات منطبق است قانع بود. آنها عمل مشاهده را موجب تغيير اتفاق و رويداد مي دانستند. بور مي گفت: ما صرفا تماشاگر نيستيم، بازيگر هم هستيم و خواص اشيا تحت تاثير تجارب ما قرار دارد. هايزنبرگ بيان مي کرد که علم طبيعي با خود طبيعت سر و کار ندارد بلکه با طبيعت به نحوي که انسان توصيف مي کند و مي فهمد سر و کار دارد. در اين ميان، بور بيشتر به دنبال توضيح فيزيکي مکانيک کوانتمي بود وهايزنبرگ به دنبال توضيح رياضي آن.</p></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:29.txt' >1</a></body></html>مکتب کپنهاکي مخالفين سرسختي به رهبري انيشتن و شرودينگر داشت. آنها طرد واقع گرايي (رئاليسم) و طرد دترمينيسم (عليت) را نمي پذيرفتند و آخر خط بودن مکانيک کوانتمي را قبول نداشتند. 

انيشتن، هم به نظم در طبيعت معتقد بود و هم فهم طبيعت را ممکن مي دانست. او مي گفت بعضي از فيزيکدانان از جمله خود من اين نظر را نمي پذيريم که رويدادها در طبيعت شبيه بازيهاي مبتني بر شانس و تصادف باشد. من نمي توانم بپذيرم که خدا تاس بازي مي کند. من به اين پديده يا آن پديده، يا طيف اين عنصر يا آن عنصر علاقمند نيستم، من مي خواهم انديشه هاي خدا را بدانم؛ بقيه جزئيات است. او واقعا به فهم طبيعت علاقه داشت و منظورش فقط توجيه تعدادي تجربه محسوس نبود. وقتي از او پرسيدند که چرا تعداد زيادي از کشيش هاي فرقه هاي مختلف به نظريه نسبيت اظهار علاقه مي کنند پاسخ داد که طبق برآورد او تعداد کشيش هاي علاقمند به نسبيت، بيشتر از تعداد فيزيکدانان است زيرا کشيش ها به فهم قوانين عام طبيعت علاقمندند ولي فيزيکدانان غالبا چنين نيستند. شرودينگر مي گويد قابل درک بودن فرآيندهاي عيني در طبيعت يک اصل است. انيشتن به تفکر خلاق و کشف و شهود باور داشت. او مي گفت علم فيزيک نوعي نظام فکري منطقي است. شالوده آن را نمي توان از راه استقرا و تکيه بر تجربيات مستقيم بر پا کرد. اين هدفي است که فقط از راه ابتکار و ابداع آزادنه مي توان به آن رسيد. او تصويرسازي و مفهوم سازي و مکاشفه را برتر از دانش مي دانست.

انيشتن مي گويد تمام اطلاعات فيزيکي صرفا نتيجه تجارب حسي نيست. نسبيت عام اين راه را آشکار کرد زيرا معلوم شد که اين نظريه مي تواند حقايق تجربي بيشتري را به نحو بهتر توضيح دهد. نظريه اي که مي گويد اصول و قوانين علوم نظري از تجربه استنتاج مي شود درست نيست. تجربه مي تواند در گزينش مفاهيم موثر باشد اما مفاهيم فيزيکي را نمي توان از آن استنتاج کرد. اصول نيز يک نظريه زائيده فعاليت هاي آزاد مغز انسان است. اين مغز انسان است که فرضيه مي سازد و نظريه ارائه مي دهد، اما بايد به دنبال نظريه هايي رفت که نتايج حاصل از آن، تجارب حسي را توجيه کند. انيشتن معتقد بود فيزيکدان بايد به دنبال ساختن طرحي ساده و زيبا و کلي باشند که با اصول جهان مشمول ناسازگار نباشد. او بر اين باور بود که زيبايي شالوده هاي رياضي يک نظريه بسيار مهمتر از سازگاري نتايج آن با تجربه است. انيشستن سادگي، زيبايي، وحدت و جهانشمولي را از ويژگيهاي يک دستگاه معتبر فيزيک نظري مي دانست. منظور از سادگي قانون يا نظريه، سادگي مباني منطقي است يعني کم بودن تعداد مفاهيم بنيادي و روابط ميان آنها. زيبايي ي