ه را مي توانيم پيش بيني کنيم. چون با توجه به اين اصل نمي توانيم حال را به صورت کامل بدانيم پس اصل عليت يک حکم توخالي است. او توجه ندارد که عدم قطعيت، ظاهري و ناشي از اختلالي است که در اثر مشاهده شي ميکروفيزيکي بوجود مي آيد. اين اختلال گرچه خود يک فرآيند فيزيکي و شامل مبادله انرژي و تحت قوانين عليت است، اما باعث عدم قطعيت مي شود. هيچ دليل قانع کننده وجود ندارد که روابط هايزنبرگ را به عنوان روابط عدم قطعيت يعني حاکم بودن شانس بر دنياي اتمي و زير اتمي و طرد عليت در اين حوزه تلقي کنيم. دانش کنوني ما حداکثر اين اجازه را به ما مي دهد که از آنها به عنوان روابط &amp;amp;quot;عدم يقين&amp;amp;quot; تعبير کنيم. عدم توفيق دانش ما نمي تواند نشانه اي از حکومت شانس در طبيعت باشد.

 انيشتن حاکميت شانس و قوانين آماري را در طبيعت قبول نداشت. او مي گفت: من باور ندارم که خدا تاس بازي مي کند. در اين صورت ما اصلا مجبور نبوديم که به دنبال قوانين بگرديم. به نظر انيشتن، رفتار آماري مکانيک کوانتمي ناشي از ناقص بودن آن است. انيشتن معتقد بود قوانين اساسي فيزيک قطعي هستند نه آماري. او اصل عليت عمومي را قبول داشت و مي گفت نمي پذيرم که يک الکترون تحت تاثير اشعه الکترومغناطيس، نه تنها زمان عبور به حالت ديگر بلکه حرکتش را خود اختيار کند. در اين حالت ترجيح مي دهم يک پينه دوز باشم تا يک فيزيکدان! او فاش مي گفت که عقيده اش درباره اصول فيزيک با عقيده غالب دانشمندان معاصرش متفاوت است. او باور نداشت که قوانين آماري مشخصي حاکم باشد که خدا را مجبور کند سرنوشت هر حادثه را با تاس اندازي معين کند. او در نامه اي خطاب به بورن نوشت: من به نظم کامل جهان اعتقاد دارم و شما به خدائي که تاس بازي مي کند. انيشتن گفت اگر پيش بيني دقيق و صحيح رويدادها (طوفان / زلزله) براي ما مقدور نيست، به سبب تنوع عوامل دست اندر کار آن است نه به سبب فقدان نظم در طبيعت.

بعدها مشخص شد که مباني فکري انيشتن درست بوده و بسياري از طرفداران مکتب کپنهاکي از عقيده خود برگشتند. برتراند راسل که باور کرده بود که شايد اتم ها اندکي اختيار داشته باشند آن را درست ندانست. حتي ديراک گفت که توسل به احتمالات به خاطر دقيق نبودن اطلاعات ماست. بايد بکوشيم نظريه اي بهتر و کاملتر از واقعيت ارائه دهيم. توصيف ما ناقص است نه ويژگيهاي درک نکردني جهان.</p></body></html><html><body><p>پيش از هايزنبرگ، استادش نيلز بور، که به قول هايزنبرگ در درجه اول فيسلسوف بود تا فيزيکدان، نظريه اي شبيه اصل عدم قطعيت هايزنبرگ ارائه کرده و آن را اصل مکمليت (Complementarity) نام نهاده بود . او ۳۵ سال کوشيد که آن را به صورت يک نظريه فلسفي جامع و دقيق درآورد و حتي آن را به رشته هاي ديگر مثل روانشناسي، فلسفه، جامعه شناسي و فيزيولوژي تعميم دهد. ايده بور آن بود که توصيف يگانه از يک پديده اتمي امکان ندارد اما توصيف هاي مکمل مانعه الجمع براي سيستم هاي اتمي وجود دارند و هر يک در شرايطي کامل هستند. به عبارت ديگر توضيح کامل در مورد يک شي ممکن است مستلزم استفاده از ديدگاههاي مختلف باشد، ديدگاههايي که قابل ترکيب براي ارائه يک توصيف يگانه نيستند. علت اين امر آن است که اين دو نوع توصيف مستلزم تدارکات تجربي متفاوت هستند. معناي اين سخن آن است که تصوير يگانه اي از کل جهان تجارب وجود ندارد. مثال او در اين زمينه، توصيف علي و توصيف زماني ـ مکاني يا خواص ذره اي و موجي نور و يا مکان و اندازه حرکت يک سيستم کوانتمي بود. او انديشه و فکرکردن درباره آن انديشه را دو چيز مکمل و مانعه الجمع مي دانست. او معتقد بود در مسائل اجتماعي و اخلاقي، اعتقاد به اين اصل مي تواند باعث تحمل آزاد ديگران شود. مثال هاي او در اين حوزه ها چنين بود: مکمليت قدرت سازمان ملل و حق حاکميت ملت ها، مکمليت دانش زمان حال و پيش بيني آينده، مکمليت آزادي اراده و جستجو براي يافتن انگيزه، مکمليت محبت و عدالت.</p></body></html><html><body><p>همانگونه که اشاره شد، بور فيزيکدان فيلسوف مشربي بود که بشدت متاثر از ويليام جيمز بود. ويليام جيمز از بنيانگذاران مکتب عملگرايي (پراگماتيسم) بود که وجه ابزارانگارانه خاصي از پوزيتيويسم را برگزيده بود و معتقد بود که معناي يک مفهوم را بايد در آثار عملي آن فهميد . قضيه اي حق است که در عمل مفيد واقع شود. هايزنبرگ نيز متاثر از افلاطون بود. او وقتي درباره ماهيت شي مادي و ذرات بنيادي جديد مانند کوراک (quark) سخن مي گفت معتقد بود که اين ذرات به اجسام منظم افلاطوني نزديکترند تا به اتمهاي ذيمقراطيس. در علم طبيعي جديد اين شي نيست بلکه صورت است و تقارن رياضي است که مبدا همه اشيا است و به زبان گوته در فاوست مي گفت: در ابتدا انديشه بود. بنابراين پيشنهاد مي داد مفهوم ;ذره بنيادي; بايد به ;تقارن بنيادي; تغيير يابد. ادينگتون و جينز نيز اجزا سازنده جهان را ذرات رياضي مي دانستند و آفريدگار را يک رياضي دان و آفرينش را نوعي فعاليت رياضي. جينز جهان را بيشتر شبيه يک انديشه بزرگ مي دانست تا يک ماشين بزرگ.

انيشتن نيز چنين نگرش فلسفي داشت. او حتي معتقد بود بدون يک نگرش فلسفي، هر چند که ساده و ضمني باشد، کار خلاق توسط علم صورت نمي گيرد، زيرا علم هرگز به تنهايي نمي تواند مسائل عام جهان فيزيکي را حل کند. اما انيشتن انديشه رئاليستي داشت و به واقعيت جهان عيني و توانائي کشف واقعيت توسط ذهن خلاق آدمي مومن بود. او مي گفت فيزيکدانان اگر بخواهند به هدف واقعي فيزيک، که شناخت طبيعت است، نزديک شوند نمي توانند از متافيزيک گريزان باشند.

گرچه تحت تاثير انديشه هاي پوزيتيويسم و تعبير کپنهاکي از مکانيک کوانتم، بسياري از فيزيکدانان معاصر مشاهدات را تنها واقعيت هاي موجود مي دانند و هدف علم را ارائه تئوريهايي براي توجيه اين مشاهدات مي دانند و بر اين باورند که در پس اين مشاهدات يا واقعيتي نيست يا اصلا مطرح نيست و يا حائز اهميت ثانوي است، اما موارد زيادي نشان داد که تئوري مي تواند مقدم بر مشاهده باشد. وجود پوزيترون توسط ديراک پيش بيني شد و اندرسون آن را کشف کرد. جرم نپتون اندازه گيري شد قبل از آنکه منجمي تلسکوپي را متوجه آن کرده باشد. بنابراين مشکل است تجربه گر چيزي را که به دنبال آن نيست ببيند.

اي بسا کس رفته تا روم و هري

او نديده هيچ جز افسونگري

اي بسا کس رفته ترکستان و چين

او نديده هيچ غير از مکر و کين

طالب هر چيز اي يار رشيد

جزهمان چيزي که مي جويد نديد

پس مشاهده، تنها منبع دانش فيزيکي نيست. نمي توان گفت نظريه هايي که شامل مفاهيم مشاهده نشده (مثل کوارک) هستند محتواي فيزيکي ندارند و نبايد در فيزيک نظري بحث شوند. انطباق با تجربه هم شرط کافي براي صحت يک نظريه نيست. انيشتن بر اين موضوع بسيار تاکيد مي کرد. 

او معتقد بود دنياي خارجي مستقل از ذهن، اساس تمام علوم طبيعي است. چون ما از طريق حواس از دنياي خارجي مطلع مي شويم پس دانش ما از جهان خارجي غيرمستقيم است و از طريق تفحصات نظري، تص