ويري از جهان خارج بدست مي آوريم که دائما در معرض تکامل است. انيشتن از قول کانت نقل مي کرد که قبول واقعيت جهان خارج بدون امکان شناخت آن بي معني است. بدين جهت در ميان فيزيکدانان معاصر هيچکس به اندازه او به مسائل فلسفي طبيعت شناسي نپرداخته است.

او مکان شناخت جهان طبيعت را يک معجزه و راز جاوداني مي دانست. معتقد بود راز ابدي جهان قابل درک بودن آن است و اين که ما مي توانيم به تجارب حسي خود، با تفکر، نظم دهيم حيرت آور است. او به رياضيات به عنوان زبان هنرمندانه اين توصيف واقف بود و مي گفت طبيعت تحقق ساده ترين انديشه هاي رياضي قابل تصور است. ما با خلق مدلهاي رياضي و تطبيق آن با تجارب حسي، سرانجام مي توانيم نمايشي درست از جهان طبيعت بدست آوريم.
</p></body></html><html><body><p>نظريه هاي انيشتن تحول آفرين بود. آنها انديشه آدميان را درباره فضا و زمان نشانه رفته بود و مطلق بودن آنها را در تلقي بشر درهم شکسته بود. کشف و شهودي که او به کار برد و بعدها بسياري تجارب آدمي بر آن صحه نهاد، از دل ذرات بنيادي و انرژي نهفته در آن را در معرض بررسي و دقت قرار داد تا نظر انسان به عالم عظيم و کهکشانهاي وسيع و ارائه مدلي در کيهان شناسي براي توجيه هويت و روند حيات عالم. اين تغيير ديدگاه شگرف را بسياري نفهميدند و برنتابيدند. در صف مقدم آنان نيز فيزيکدانان قرار داشتند. آنان که به تعبير انيشتن، چون به جزئيات مي پرداختند از بکارگيري عقل خلاق و توجه به تصوير کلي از مجموعه هستي غافل مانده بودند. بدين جهت است که عده اي خيال مي کنند نسبيت از نظريه کانت مبني بر اين که زمان و مکان &amp;quot;ذهني&amp;quot; و صورتي از &amp;quot;ادراک&amp;quot; است پشتيباني مي کند و اصالت &amp;quot;ماده فلسفي&amp;quot; را به نفع ايده آليسم کنار زده و ثابت کرده که دنياي خارج از ذهن حقيقت ندارد. آنان توجه ندارند که تئوري نسبيتمدعي نيست که همه چيز در دنيا نسبي است بلکه تکنيکي بدست مي دهد که به کمک آن مي توان آنچه را نسبي است از آنچه اصالتا به وقايع فيزيکي تعلق دارد تميز دارد.

ماکس پلانک از دوستان انيشتن که در اين جهت با او هم عقيده بود، در پاسخ انکارکنندگان واقعيت بيروني مي گويد: اتمها همانقدر حقيقي هستند که اجسام سماوي. من وقتي مي گويم اتم هيدروژن 24– 10* 6/1 گرم وزن دارد، اين بيان همانقدر محتوا دارد که بيان اين که ماه 25 10 * 7 گرم وزن دارد. درست است که نمي توانم يک اتم هيدروژن را در يک کفه ترازو بگذارم اما ماه را هم نمي توان در کفه ترازو گذاشت.</p></body></html><html><body><p>انيشتن بر توانايي درک جهان تاکيد داشت. او معتقد بود علم تلاشي است براي بازسازي عالم هستي از طريق فرايند مفهوم پردازي. او به دليل عقايد مذهبي خود بر اين باور بود که علم ما را ياري مي دهد تا به درک روحاني تري از زندگي دست يابيم. در اينجا او از دين کمک مي گرفت و مي گفت دين تعيين کننده اهداف نهايي است اما علم آموخته است که براي رسيدن به اين اهداف از چه وسايلي ياري جويد. علم فقط زائيده فکر و ذهن کساني است که سراسر وجودشان آکنده از تمايل و اشتياق به کشف حقيقت و درک آن است. اين منبع احساس از حوزه دين سرچشمه مي گيرد. او تعارضي بين علم و دين قائل نيست زيرا معتقد است علم فقط مي تواند درباره آنچه هست يقين حاصل کند نه درباره آنچه بايد باشد. او راه عبور ديانت اصيل را از طريق سعي و مجاهدت براي کسب معرفت خردمندانه مي داند. براي انيشتن قابل تصور نيست که دانشمند اصيلي، فارغ از ايمان عميق باشد. تمثيل او در اين معنا چنين است: علم بدون دين لنگ است و دين بدون علم نابينا.</p></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:36.txt' >1</a></body></html>اعتقاد انيشتن بر وجود نظم و ترتيب در جهان هستي او را وا مي داشت که به دنبال ارائه يک تئوري واحد(Unifiled theory )باشد. تکامل فيزيک در قرن بيستم، دو نظام نظري اساسا مستقل از هم را ارائه داده بود: نظريه کوانتم و نظريه نسبيت. اين دو نظريه مستقيما با هم در تضاد نيستند اما به نظر مي رسد نمي توانند در يکديگر ادغام شوند و به يک نظريه واحد تبديل گردند. البته طرفداران نظريه کوانتم بر اين باور اصرار داشتند که فيزيک با ارائه اين نظريه به آخر خط رسيده است. اما ديري نپائيد که بزرگان معتقد به اين عقيده، اين اصرار را کنار گذاشتند. ديراک در دهه 1970 با انيشتن همراه شد و گفت نبايد ما کل فلسفه خود را طوري بنا کنيم که گويي مکانيک کوانتم فعلي حرف آخر است. شکل کنوني مکانيک کوانتم را نمي توان شکل نهايي آن گرفت. او در اظهار نظري در مورد نظريه نسبيت نيز گفت: نسبيت يک نظريه زيباست که در اثر برداشتي شهودي از طبيعت بدست آمده است. نبايد به خاطر ناسازگاريهاي آن را کنار نهاد زيرا ممکن است بر اثر عواملي باشد که بعدا کشف مي شود.

در حال حاضر نيروهاي شناخته شده در جهان عبارت است از :

1. الکترومغناطيس

2. نيروي گرانشي

3. نيروي هسته اي ضعيف (که در راديواکتيويته ديده مي شود)

4. نيروي هسته اي قوي (که اجزاي نوترون و پروتون يعني کوارک ها را در کنار هم قرار مي دهد)

نکته اصلي عبارت است از وحدت اين نيروها. پرفسور عبدالسلام ايده وحدت جوئي با تقليل تعداد مفاهيم را در اين زمينه دنبال مي کرد. انيشتن همواره به دنبال جهانشمولي قوانين طبيعي بود. به همين جهت با اين که نسبيت خاص را همه آزمايش هاي موجود تائيد مي کرد و همه از آن راضي بودند، او از امتياز خاصي که به حرکت يکنواخت (بدون شتاب) داده شده بود رضايت نداشت و بنابراين به دنبال نسبيت عام رفت تا قوانيني بدست آورد که در همه دستگاههاي مختصات به يک شکل باشد. او از عدم انسجام ميان بعضي از بخش هاي مهم فيزيک در رنج بود. بعد از نسبيت عام مي ديد که باز در فيزيک دو قلمرو کاملا مستقل از هم وجود دارد: حوزه گرانش و حوزه الکترومغناطيس. انيشتن بارها بيان مي کرد بزرگترين آرزوي من اين بوده است که دوگانگي قوانين طبيعي را به يگانگي تبديل کنم و کوششي در جهت تدوين يک نظريه &amp;quot;ميدان واحد&amp;quot; انجام دهم. البته او در زمان حيات خود به اين امر توفيق نيافت.

استيفن هاوکينگ نيز اشتباه فکر و ادعاي به آخر خط رسيدن فيزيک را مرتکب شد و در سال 1980 به مناسبت اشغال کرسي تدريس نيوتن در دانشگاه کمبريج ادعا کرد که ما احتمالا در آينده بسيار نزديک &amp;quot;نظريه کامل&amp;quot; را در اختيار خواهيم داشت: ما ممکن است يک نظريه وحدت يافته سازگار و کامل از اندرکنش هاي فيزيکي داشته باشيم که تمامي مشاهدات را توجيه کند. بدين ترتيب و با دست يابي به چنين نظريه اي، بالاخره انسان به انديشه هاي خداوند پي خواهد برد.

اما هاوکينگ نيز ازاين نظر عقب نشيني کرد. او در سخنراني که اخيرا در دانشگاه کاليفرنيا ايراد کرد گفت: تا اين زمان اغلب فيزيکدانان به طور تلويحي بر اين باور بودند که نظريه اي غايي براي تبيين رفتار جهان وجود دارد و اين که انسان بالاخره روزي به اين نظريه دست خواهد يافت. تصور خود من هم چنين بود و فکر مي کردم ما به زودي چنين نظريه اي را کشف خوا