دايت را كه همانند ماه درخشنده است يارى مى‏كنند و اى پروردگار من، هركس كه على را خوار مى‏شمارد او را خوار گردان و در روز قيامت كه براى حساب نگه داشته مى‏شوند، آن‏ها را عذاب كن.(124)

مرحوم كلينى در روضه كافى از امام باقر عليه‏السلام روايت مى‏كند: پيامبراكرم‏به حسان بن ثابت فرمود: مادامى كه از ما دفاع مى‏كنى، مؤيد به روح‏القدس باشى.(125) يا فرمود: اى حسان تا هنگامى كه ما را با زبانت يارى كنى، مؤيد به روح‏القدس هستى.(126) درخواست عذاب!

گفتيم كه در احتجاج به نقل از امام باقر عليه‏السلام آمده است: «مردم به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و على عليه‏السلام هجوم آوردند تا بيعت كنند و بيعت كردن تا سه روز ادامه داشت.»(127)

از امام صادق عليه‏السلام در جامع‏الاخبار آمده است: «پس از سه روز، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جاى خود نشسته بود كه مردى از قبيله بنى مخزوم كه عمر بن عتيبه ناميده مى‏شد، پيش آمد و گفت: اى محمد! مى‏خواهم از تو درباره سه چيز سؤال كنم. آن حضرت فرمود: آنچه را كه مى‏خواهى بپرس، آن مرد پرسيد: بگو كه آيا شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله از جانب توست يا از جانب پروردگارت؟

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: وحى از سوى خداست و سفير الهى جبرئيل است و من اعلام‏كننده هستم و آن را اعلام نكردم مگر به دستور پروردگارم.

آن مرد پرسيد: بگو كه آيا نماز وزكات و حج و جهاد از جانب توست يا از جانب پروردگارت؟

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همانند قبل به او جواب داد.

آن مرد پرسيد: بگو كه آيا اين ـ و به على عليه‏السلام اشارهكرد ـ و سخنانت درباره او كه گفتى: من كنتُ مولاه... از جانب توست يا از جانب پروردگارت؟ پيامبر همانند قبل به او جواب داد.

در اين حال مرد مخزومى صورتش را به سوى آسمان گرفت و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه كه مى‏گويد راستگوست، پس قطعه‏اى از آتش را بر من فروفرست! و آن‏گاه بلند شد و برگشت.

به خدا قسم كه هنوز خيلى دور نشده بو دكه ابر سياهى بر او سايه انداخت و رعد و برقى از آن برخاست و صاعقه‏اى از آن بر اين مرد اصابت كرد و او را سوزنيد. آن‏گاه جبرئيل نازل شد و اين سوره را نازل كرد: «سأل سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع»(128) كافرشدن بعد از مسلمانى

عياشى در تفسير خود از امام صادق عليه‏السلام روايت كرده است: پس از آن‏كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غدير خم آن سخنان را درباره على عليه‏السلام اعلان كرد و افراد به استراحت‏گاه‏هاى خود رفتند، مقداد بن أسود كندى از كنار جمعى گذشت كه مى‏گفتند: به خدا قسم اگر از ياران كسرى و قيصر بوديم، الان لباس‏هاى ابريشمى و نرم در تن داشتيم. در حالى كه الان با او (محمد) هستيم و لباس‏هاى خشن مى‏پوشيم و غذاهاى خشن مى‏خوريم و حالا هم كه مرگش نزديك شده، على را جانشين خود كرده است...

مقداد از دست آن‏ها عصبانى شد و گفت: به خدا قسم كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را از گفته‏هاى شما آگاه خواهم كرد. به دنبال آن نزد رسول خدا رفت و او را از گفته‏هاى آن‏ها باخبر كرد. آنها نزد پيامبراكرم آمدند و در مقابلش زانو زدند و گفتند: اى رسول خدا، قسم به خدايى كه تو را به حق فرستاده است، ما چنين نگفته‏ايم.

در اين حال جبرئيل نازل شد و فرمود: «به خدا قسم مى‏خورند كه نگفته‏اند، در حالى كه در واقع كلمات كفرآميز را گفته‏اند و بعد از مسلمانى به كفر گرويده‏اند.» اى محمد، اين‏ها در شب عقبه عليه تو توطئه كردند، اما به مقصود نرسيدند... .

و از جابر بن ارقم از برادرش زيد بن ارقم روايت كرده است: در كنار خيمه من، خيمه سه نفر از افراد قريش بود و من با حذيفه بن يمان در خيمه به سر مى‏برديم كه شنيديم يكى از آن‏ها مى‏گويد: به خدا قسم كه محمد بسيار نادان خواهد بود، اگر گمان كند كه كار على بعد از او سامان مى‏گيرد! و ديگرى گفت: آيا نديدى كه هنگام اعلان جانشينى، ابن ابى كبشه مى‏خواست غش كند؟! و سومى گفت: او ديوانه يا نادان است، به خدا قسم كه آنچه را او مى‏گويد، هرگز سامان نخواهد گرفت!

در اين حال حذيقه گوشه چادر را بلند كرد و سر در چادر آن‏ها كرد و گفت: هرچه را بخواهيد، مى‏گوييد در حالى كه رسول خدا در ميان شما و وحى الهى عليه شما نازل مى‏شود؟! به خدا قسم كه سخنان شما را به اطلاع او مى‏رسانم! آن‏ها گفتند: اى حذيفه، تو در اينجا بودى و سخنان ما را شنيدى؟ آن را مخفى نگه دار، زيرا هر همسايه‏اى بايد امانت‏دار باشد!

اما حذيفه گفت: اين از مجالسى نيست كه بايستى امانت آن را حفظ كرد. من خيرخواه خدا و رسولش نخواهم بود، اگر سخنان شما را براى آن حضرت بازگو نكنم. آن‏ها گفتند: اى حذيفه، هركارى مى‏خواهى بكن. به خدا قسم كه ما قسم ياد خواهيم كرد كه چنين چيزى نگفته‏ايم و تو به ما دروغ بسته‏اى. آيا گمان مى‏كنى كه در اين صورت تو را تصديق كند و ما سه نفر را تكذيب نمايد؟!

حذيفه گفت: وقتى كه من خيرخواه خدا و رسولش باشم، از هيچ چيزى نمى‏ترسم و شما هرچه را مى‏خواهيد، بگوييد. سپس نزد رسول خدا رفت و سخنان آن عده را بازگو كرد. آن حضرت شخصى را به دنبال آن‏ها فرستاد تا بيايند. سپس از آن‏ها پرسيد: چه چيزى گفته‏ايد؟ گفتند: به خدا قسم كه چيزى نگفته‏ايم و دروغ به عرض شما رسانده‏اند و ما آن را تكذيب مى‏كنيم.

در همان حال جبرئيل نازل شد و فرمود: «يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر بعد اسلامهم»، به خدا قسم مى‏خورند كه آن را نگفته‏اند، در حالى كه واقعا آن كلمات كفرآميز را گفته‏اند و بعد از مسلمان شدن، كافر گرديدند.(129)

قمى در تفسير خود مى‏نويسد: چهارده نفر از اصحاب رسول خدا جلسه‏اى تشكيل دادند و توطئه قتل آن حضرت را ريختند. آن‏ها در گردنه هرشى كه بين جحفه و ابواء(130) قرار دارد، كمين كردند به اين صورت كه هفت نفر در سمت راست تنگه و هفت نفر در سمت چپ آن مستقر شدند تا ناقه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را برمانند.

پس از فرا رسيدن شب، رسول خدا در آن شب از لشكر اسلام جلو افتاد او در حالى كه پيش مى‏رفت بر روى ناقه‏اش به خواب رفت. وقتى كه به نزديكى گردنه رسيد، جبرئيل خبر داد كه فلانى و فلانى و... براى تو كمين كرده‏اند! هنگامى كه رسول خدا به نزديكى گردنه رسيد، آن‏ها را با اسم‏هايشان صدا زد. وقتى كه صداى آن حضرت را شنيدند، فرار كردند و در ميان جمعيت خود را گم كردند. پس از آن‏كه رسول خدا از گردنه گذشت اين عده نزد آن حضرت آمده و به خدا قسم خوردند كه قصدى عليه او نداشته‏اند. پس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و همّوا بما لم ينالوا...»(131) پاورقی :

(1) - طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 68
(2) -   محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 390 به نقل از فروع كافى، ج 1، ص 233
(3) - همان، ج 21، ص 396 به نقل از فروع كافى، ج 1، ص 234
(4) - فروع كافى، ج 1، ص 223
(5) - الاحتجاج، ج 1، ص 68
(6) - بحارالانوار، ج 21، ص 39 به نقل از فروع كافى، ج 1، ص 