ه اند.(190) در حالى كه حضرت به آسانى مى توانست با اتهاماتى همچون محارب ، مفسد، مرتد، مشرك و... آنها را از صحنه به در كند و حقانيت خود را به اثبات برساند، ولى اين اتهامات كرامت انسانى و حرمت افراد را خدشه دار مى كرد، زيرا آنان خود را مسلمان مى دانستند. اينها يا از روى نادانى و كج فهمى يا به سبب مقام و قدرت و زياده طلبى ، در مقام امام قرار گرفته بودند. در مورد افراد نادان كه حقيقت را نمى دانستند فقط يك اشتباه معرفتى رخ داده بود و آنان بايد از طريق شناخت و استدلال به حقيقت پى مى بردند، افراد مغرض و قدرت طلب به هر حال دنبال منافعشان بودند و شيطان و هواى نفس بر آنها غلبه كرده بود، اتهامات شرك ، ارتداد، نفاق و... چه گرهى از كار مى گشود.شاخصه هاى روشن كرامت و آزادى از ديدگاه مولا على (ع )
فتح الله عباسى
سخن از سر خيل خوبان ، مرزبان بزرگ انديشه ، خداوندگار تقوا و صلابت ، امير بى بديل عرصه فصاحت ، مولى الموحدين - على (ع ) - مى باشد، يكتا انسانى كه عارف و عامى در بيان عظمتش داد سخن داده اند اما به تعبير مولوى ((و آن ناتمام )) مانده است :
اى كه پايان تو پيدا بود از آغاز هم
از تو خواهم گفت اى تكرار زيبا باز هم
ذوالفقار غيرت و عزمت اگر لب واكند
باز مى ماند عصاى موسى از اعجاز هم
اى همه ايجاز و اعجاز و شگفتى ، پيش تو
شاعران اطناب مى بافند در ايجاز هم (191)
همان دردانه عالم خاك كه پيامبر رحمت (ص ) در حديثى منسوب به ((مساوات )) اينگونه اش مهرفى مى نمايند: (( من اراد ان ينظر الى آدم فى علمه ، و الى نوح فى تقواه و الى ابراهيم فى حلمه و الى موسى فى هبينه و الى عيسى فى عبادته فلينظر الى على بن ابيطالب )) (192)
آرى ! آنچه خوبان همه دارند، او يك جا دارد و اما سخن از نهج البلاغه - اين ميراث ماندگار مولاى خوبان عالم - مى باشد، سرچشمه فياضى كه قرنهاست كام عطشناك مشتاقان را با جرعه هاى جان نواز خود، سيراب ساخته است ، چرا كه حاصل بيان و بنان در يكتاى عالم ناسوت بود، و عالم به اسرار لاهوت . كه خود فرمود: (( فلانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض )) (193) و امير بى رقيب عرصه فصاحت بود، و نزد دشمن و دوست به زبان آورى مشهور و اين حقيقتى است كه ((جملگى برآنند)) چنانكه ((ابن ابى الحديد)) در ((مقدمه شرح نهج البلاغه )) مى نويسد: وقتى ((محفن بن ابى محفن )) به معاويه گفت : من از نزد ناتوان ترين مردم در سخن گفتن آمده ام ، معاويه گفت : واى بر تو! چطور على ناتوان ترين سخن گويان است ؟! به خدا او بود كه فصاحت و سخنورى را در قريش معمول ساخت (194) و جايى كه كينه توزى چون معاويه در حق حضرتش اين سخن بر زبان مى آورد، سخن مولا(ع ) حقيقتى انكار ناشدنى را بر همگان هويدا مى سازد آنجا كه مى فرمايد:
(( و انا لامراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه ...)) (195) ما فرمانروايان سخنيم و رگ و ريشه آن (سخنورى ) در ميان ما استوار و شاخه هايش بر ما سايه افكنده ... و از آنجا كه با اشارات ربانى زبان حالش چنين است كه :
يك به يك من مى شناسم خلق را
همچو گندم ، همچو جو در آسيا(196)
لذا آنجه را كه علامه سيد رضى (ره ) جمع آورى نموده و به حق ((سرچشمه و آبشخور بلاغت )) لقب يافته ، معارفى اندك از آن سرچشمه پرفيض مى باشد و اما آنچه در اين كتاب مستطاب جمع آمده همه از سر دردشناسى است و از آنجا كه قيد و بند مليت و نژاد را برداشته و يكسره از فطرت اصيل آدميان مى گويد، عليرغم بى مهرى بشريت به اين اعجاز سخنورى ، هرگاه سر از حجاب ناشناختگى بر مى دارد و مونس و مؤ انس دلها مى گردد، آنگاه آميزه هايى از حكمت و معرفت را فرا روى آدمى مى گشايد چرا كه معارفش به تعبير قرآن مجيد از آن گونه معارفى است كه :(( و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين )) (197) و لذا با چنين بينشى برآنيم تا به همت انفاس قدسى مولاى موحدان على (ع ) در سرابستان مصفاى ((نهج البلاغه )) به تبيين دو شاخصه مهم زندگى آدمى در همه اعصار، يعنى ((آزادى و كرامت )) بپردازيم :
قبل از پرداختن به محور اصلى اين گفتار، بايد اشاره كنيم كه حضرت با بصيرتى خاص بر اين باورند كه علوم در مجموع به دو دسته قابل تقسيم است :
(( العلم علمان ؛ مطبوع و مسموع )) يكى علم فطرى و ديگرى علم شنيدنى (اكتسابى ) و در ادامه معتقدند كه تنها، علمى سودمند است كه موافق با فطرت و نهاد آرام آدمى باشد (( و لا ينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع )).(198)
آرى :
علم هاى اهل دل حمالشان
علم هاى اهل تن احمالشان
(مثنوى - دفتر اول - 3452)
و لذا ((آزادى )) و ((كرامت )) به عنوان دو موهبت عظيم الهى ، مطبوع همه فطرتهاى خداگراست . اما آزادى از ديدگاه مولا(ع ) چيست ؟ بى شك ، از ديدگاه عافيت انديش و جهل سوز آن بزرگ ، برخلاف نظر محدود و مصلحت انديش سياست ورزان ، مولود شرايطى است كه در نتيجه سركوبى هواى نفس عايد جامعه و آدمى ، مى گردد و تنها برداشتن موانع ظاهرى اسارت ، قطعا كارساز نيست از اين رو مى فرمايند:(( كم من عقل اسير تحت هوى امير))(199) اسير حقيقى ، انسانى است كه عقلش تحت سيطره هواى نفسش باشد، نكته ارزنده در فرمايش مولا على (ع ) آن است كه عقل و عقال در نزد اعراب به مفهوم ((زانوبند شتر)) به كار رفته ، حال عقلى كه پايبند آدمى در راه ارتكاب ملاهى و مناهى است ، اگر خود تسليم تمايلات نفس شود، در اين حالت است كه آزادى از كف رفته ، چرا كه عقل سلطان بى حكم و اختيارى است كه تابع خواهشهاى قطب مخالف خود يعنى نفس قرار گرفته و لذا از ديدگاه ، مولا على (ع ) هرگاه اين سلطه نا خواسته نفس بر عقل ، پايان پذيرد، اولين ثمره خجسته اش آن خواهد بود كه آزار مرد: ((ته مانده دنيا را به اهلش وا مى گذارد))(200) چرا كه وجود ارزشمند آدمى بهايى جز بهشت ندارد و بهشت نيز جايگاه ((مخلصين )) خواهد بود، غيور مردانى كه بند علايق بريده و ((قيمت انفاس ))(201) مى دانند.
چرا كه به اين اصل بديهى - به قول على (ع ) ايمان دارند كه :
(( و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا)) (202) بنابراين عبد و عبيد ديگرى ، غير از ذات اقدس الهى بودن از ويژگيهاى بردگان هواپرست مى باشد و نكته لطيف در اين فرموده اخير مولى الموحدين على (ع ) آن است كه ((حر بودن )) و فرمانبرى نكردن از ديگران وجه ظاهرى ندارد، بلكه از جهات معنوى نيز قابل تاءمل است و بى ترديد، بنده افكار ديگران بودن و بدون مشورت با سلطان عقل و انديشه ، از آبشخور تفكرات ديگران استفاده كردن ، از مظاهر بندگى است كه در نتيجه با فطرت آدميان منافات دارد و لذا به دنبال هر مطلوب غيرفطرى كه باشيم ، در حقيقت طوق اسارت آن را بر گردن افكنده ايم و نهايتا:
هيچ كنجى بى دد و بى دام نيست
جز به خلوتگاه حق آرام نيست
(مثنوى - دفتر دوم - 593)
و مولاى حقيقى به تعبير شيواى امير بلاغت ، همان كسى است كه آزادمان آفريده و جز او هم كسى نمى تواند از قيد علايق رهايمان سازد:
كيست مولى آنكه آزادت كند
بند رقيت ز پايت واكند
(مثنوى - دفتر ششم - 4540)
و لذا باز به تعبير شكرين و نغز امام على (ع ) عبادات آزادگانى كه سرسپرده بندهاى ظاهر و باطن نيستند، زيباترين پرستش هاست : (( و ان قوما عبدوا الله شكر