ندازان به توجيه متوسل شده اند كه اينها مجتهد بودند به عنوان نمونه ابن حجر بعد از آنكه جريان جمل و صفين را بيان مى كند، مى گويد: (( و كل من الفريقين مجتهد و كان من الصحابه فريق لم يدخلوا فى شى من القتال و ظهر بقتل عمار ان الصواب كان مع على .(290) )) هر دو گروه مجتهد بودند و گروهى از صحابه نيز وارد نبرد نشدند ولى با كشته شدن عمار معلوم شد كه حق با على است .
نقد اين سخن :
الف : چگونه مى توان پذيرفت كه در جنگى كه چندين هزار انسان مسلمان كشته شده اند و اين همه تلفات مالى ، جانى و... بدنبال داشته هر دو گروه خطاكار بوده اند؟!
ب : چگونه قابل تصور است كه در چنين مساءله اى حقيقى وجود نداشته باشد و حق با هيچكدام نباشد با اينكه هيچ مساءله اى را نمى توان بدون حكمى از احكام خمسه در نظر گرفت (291) ابن حزم رهبر مكتب ظاهريه در اهل سنت در نقد اين نظريه كه هر مجتهدى بر حق است مطالب فراوانى بيان مى كند از جمله مى گويد: بر اساس اين نظريه لازم مى آيد يك انسان در آن حد واحد هم در بهشت تا ابد بماند و هم در جهنم تا ابد بماند زيرا اگر انسانى بر اساس نظر مجتهدى كافر باشد بايد در جهنم باشد و همين انسان اگر بر اساس نظر مجتهدى ديگر مؤ من باشد بايد در بهشت بماند در آن واحد سپس مى گويد: در رد اين نظريه همين مقدار كافى است كه خداوند تصريح كرده است كه در راه رسيدن به او يكى است و بقيه راهها بيراهه است و پيامبر نيز اجتهاد عده اى از صحابه را در زمان خود تخطئه كرده است و آنگاه مواردى از آنها را نقل مى كند(292) .
ج : گرچه ابن حجر راجع به اصحاب صفين در پايان تصريح مى كند كه با كشته شدن عمار معلوم شد كه حتى با على است ولى راجع به اصحاب جمل بدون اظهارنظر صريح از كنار آن مى گذرد اين به اين معنا خواهد بود كه هر دو بر خطا بوده اند. البته بايد حجر تقدير كرد كه همين مقدار شهامت را داشته در يك جريان با شهامت اعلام كند كه حق با كيست ديگران كه همين شهامت را نداشته و حقايق را كتمان كرده اند.
3. هر دو گروه منحرفند
عده اى در برخورد با اين تضاد فكرى يا نخواسته اند مساءله را ريشه اى حل كنند يا نتوانسته اند آن را حل كنند قائل شده اند كه هر دو گروه هم على و هم مخالفانش همه خطاكار و فاسق هستند و شهادت آنان در هيچ مساءله اى پذيرفته و قابل قبول نيست .(293)
نقد اين سخن :
چون مبناى فكرى اين نظر همان مبناى قبلى است بنابراين نقد آن همان نقد قبلى است و تكرار نخواهيم كرد.
4. بى تفاوت تا قيامت
عده اى در برخورد با اين حوادث به هر دليل چنين اعتقادى را اظهار داشته اند كه ما نسبت به هيچيك از طرفين درگير قضاوت نمى كنيم و صبر مى كنيم تا در قيامت اين مساءله روشن شود(294) اين گروه در تاريخ اسلام به مرجئه شهرت يافته اند.
نقد اين سخن : الف : اين مساءله ، مساءله گذشته تاريخى نيست تا بگوييم سكوت مى كنيم بلكه مساءله روز جامعه ماست كه ما در برابر چه حكومتى تسليم هستيم ؟ از چه كسى حمايت مى كنيم ؟ عليه چه كسانى اقدام مى كنيم ؟
ب : اين مساءله مربوط به درگيريهاى سياسى بين مسلمانان مى باشد و نمى توان نسبت به حوادث سياسى كه در اطراف انسان مسلمان مى گذرد، انسان بى تفاوت باشد، بر فرض كه اظهار نظر نسبت به افراد گذشته خوددارى كنيم همانند مرجئه ولى در مقام رفتار بناچار راهى را خواهيم رفت پس چه بهتر كه انسان فكر كند و راهى را حق تشخيص دهد و آنرا طى كند تا هم در دنيا و هم در آخرت سربلند باشد.
5. تجديد نظر طلبان
عده اى از اين گروهها كه در اين جريانها از طرفين درگير بودند تا آنجا كه حوادث مطابق نظر آنان پيش رفت گفتند حق با على (ع ) است و آنجا كه على (ع ) از آنان جدا شد او را محكوم كرده اند اين گروه در تاريخ به خوارج شهرت يافته اند در اين زمينه بشنويد: (( فزعمت الخوارج ان طلحه و الزبير و عايشه و اتباعهم يوم الجمل كفروا بقتالهم عليا و ان عليا كان على الحق فى قتال اصحاب الجمل و فى قتال اصحاب معاويه بصفين الى وقت التحكيم ثم كفر بالنحكيم ))(295) خوارج بر اين باورند كه طلحه و زبير و عايشه و پيروان آنان در جنگ جمل چون با على (ع ) جنگيدندكافر شدند و على (ع ) در جنگ جمل بر حق بود و در جنگ صفين تا قبل از پذيرش حكميت بر حق بود و با پذيرش حكميت كافر شده است ؟!
نقد اين نظريه :
اشكال اساسى اين نظريه اين است كه اين گروه براى تشخيص حق و باطل نزد اين گروه تشخيص خودشان مى باشد كه هر چه خودشان فهميدند حق است و هر چه ديگران فهميدند باطل است و نتيجه اش اينكه خودشان مسلمان و ديگران كافر هستند.!!!
جريانهاى سياسى مخالف امام على (ع )
مخالفان حكومتها را طيفهاى مختلف اجتماعى تشكيل مى دهند و هر گروهى از مخالفان خود انگيزه هاى مختلفى دارد كه زمينه ها، علل و آثار آن نيز متفاوت است و اگر بخواهيم مخالفان امام على (ع ) را از نگاه جريان شناسى سياسى بررسى كنيم مى توان آنها را به چند گروه تقسيم كرد:
1. قدرت طلبان
مقصود از قدرت طلبان كسانى هستند كه درصدد دستيابى به مراكز و اهرمهاى قدرت هستند و از هر شيوه و چيزى كه آنان را براى رسيدن به قدرت كمك كند استفاده مى كنند به چند نمونه از اين قدرت طلبان توجه كنيد(296) وقتى سپاه عايشه از مكه خارج شد به هنگام نماز مروان نزد طلحه و زبير آمد و گفت : كداميك از شما را به عنوان رهبر اعلام كنم تا امامت نماز را نيز به عهده گيرد؟
عبداله پسر زبير در پاسخ مروان گفت : پدر مرا به عنوان رهبر و امامت جماعت اعلام نما!!
محمد پسر طلحه نيز در پاسخ مروان گفت : پدر مرا به عنوان رهبر و امام جماعت به مردم معرفى كن !!
وقتى خبر اين گفتگو پخش شد عايشه شخصى را نزد مروان فرستاد كه با اين كار تصميم دارى نيروها را متفرق كنى ؟! پسر خواهرم (عبداله بن زبير) بايد به عنوان امام جماعت به مردم معرفى شود.
به دنبال اين بگو مگو معاذ بن عبيد گفت : به خدا قسم بعد از پيروزى آغاز درگيرى داخلى ماست زيرا نه طلحه حاضر است به نفع زبير كنار برود و نه زبير حاضر است به نفع طلحه كنار برود.(297)
نمونه ديگر: بعد از خروج سپاه عايشه از مكه و رسيدن آنان به منطقه ذات عرق - سعيد بن عاص با مروان ملاقات كرد و به او گفت : مقصد نهايى كجاست ؟ و اينها را (اشاره به عايشه ، طلحه و زبير) براى چه به اينجا آورده اى مروان پاسخ داد: مى رويم تا قاتلان عثمان را بكشيم ؟!
سعيد بن عاص طلحه و زبير را كنار كشيد و به آنان گفت : صادقانه بگوييد بعد از پيروزى كداميك به حكومت خواهيد رسيد؟
هر دو گفتند: هر كدام از ما را كه مردم انتخاب كنند؟!
سعيد بن عاص گفت : بايد پسر عثمان به حكومت برسد زيرا شما به بهانه خونخواهى عثمان مردم را بسيج كرده ايد؟
آن دو گفتند: بزرگان مهاجران را كنار بگذاريم و كار را به دست بچه يتيمان بسپاريم ؟!
سعيد بن عاص گفت : من با شما همكارى نخواهم كرد.(298)
همانطور كه ملاحظه مى كنيد اينها نه حاضرند رقيب ديگرى را تحمل كنند و نه حاضرند همديگر را تحمل كنند و براى رسيدن به قدرت و بسيج نيرو از زشت ترين شيوه آن روز كه آوردن همسر رسول خدا(ص ) و سوء استفاده از موقعيت اجتماعى او باشد استفاده 