د - ج 4، ص 99.
332- شرح ابن ابى الحديد - ج 4، ص 100.
333- شرح ابن ابى الحديد- ج 3، ص 462.
334- كامل ابن اثير - ج 3، ص 202.
335- كامل ، ج 3، ص 216.
336- كامل - ج 3، ص 226.
337- شرح ابن ابى الحديد - ج 2، ص 114.
338- تاريخ طبرى - ج 4، ص 71.
339- كامل - ج 3، ص 253.
340- كامل - ج 3، ص 290.
341- كامل ابن اثير - ج 3، ص 202.
342- شرح ابن ابى الحديد- ج 15، ص 139.
343- تاريخ طبرى - ج 4، ص 102.
344- تاريخ طبرى - ج 4، ص 103.
345- تاريخ طبرى - ج 4، ص 103.
346- تاريخ طبرى - ج 4، ص 104.
347- نهج البلاغه ، خطبه 27.
348-كامل ابن اثير - ج 3، ص 388. طلوع خورشيد از مشرق كعبه
اميرمؤ منان از صلب پدرى چون ابوطالب ديده به جهان گشود.
ابـوطـالب بزرگ بطحاء و رئيس بنى هاشم بود. سراسر وجود او، كانونى از سماحت و بخشش ، عطوفت و مهر، جانبازى و فداكارى در راه آئين توحيد بود.
مـادر وى فـاطـمه ، دختر اسد فرزند هاشم است . وى از نخستين زنانى است كه به پيامبر ايـمـان آورد و پـيـش از بـعثت از آيين ابراهيم پيروى مى كرد. او به هنگام شدت يافتن درد زايمان راه مسجدالحرام را پيش گرفت و خود را به ديوار كعبه نزديك ساخت و چنين گفت :
خـداونـدا، بـه تـو و پـيـامـبـران و كـتـابـهـائى كـه از طـرف تـو نـازل شـده انـد و نـيـز بـه سـخـن جـدّم ابـراهـيـم سـازنـده ايـن خـانـه ايـمـان راسخ دارم . پـروردگارا، به پاس ‍ احترام كسى كه اين خانه را ساخت و به حق كودكى كه در رحم من است ، تولد اين كودك را بر من آسان فرما.
لحـظـه اى نـگـذشـت كـه فـاطمه به صورت اعجازآميزى وارد خانه خدا شد و در آنجا على عليه السّلام به دنيا آمد.چرا بردگى ديگران !؟ 
لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّاً.(34)
بنده ديگران مباش ، در حالى كه خداوند تو را آزاد آفريده است .
ارزش آزادگى 
اَلْجُوعُ خَيْرٌ مِنَ الْخُضُوعِ.(35)
[تحمّل ] گرسنگى از خضوع [در برابر ديگران ] بهتر است .
اعتدال نفس 
وَ لا تـُرَخِّصـُوا لاَِنـْفـُسـِكـُمْ. فـَتـَذْهـَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ. وَ لا تُدَاهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الاِْدْهَانُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ.(36)
بـه خـود بـيـش از حـد آزادى مـدهـيـد كـه اين شما را به ستمگرى مى كشاند، و آن قدر هم مداهنه و سستى نورزيد كه سستى شما را به معصيت (مصيبت ) مى كشاند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:601.txt">معرفی کتاب </a><a class="text" href="w:text:602.txt">ضرورت شناخت خدا</a><a class="text" href="w:text:603.txt">خداشناسى فطرى</a><a class="text" href="w:text:604.txt">اثبات توحيد</a><a class="text" href="w:text:605.txt">اقسام توحيد</a><a class="text" href="w:text:606.txt">آثار ايمان به خدا</a><a class="text" href="w:text:607.txt">عدل الهى</a><a class="text" href="w:text:608.txt">انسان و سرنوشت</a><a class="text" href="w:text:609.txt">خدا و هدايت انسان</a><a class="text" href="w:text:610.txt">ويژگى هاى پيامبران الهى</a><a class="text" href="w:text:611.txt">راه هاى شناخت پيامبران الهى </a><a class="text" href="w:text:612.txt">تداوم هدايت</a><a class="text" href="w:text:613.txt">معاد</a><a class="text" href="w:text:614.txt">حقيقت مرگ</a><a class="text" href="w:text:615.txt">علل ترس از مرگ</a><a class="text" href="w:text:616.txt">جهان برزخ</a><a class="text" href="w:text:617.txt">قيامت</a><a class="text" href="w:text:618.txt">گواهان قيامت</a><a class="text" href="w:text:619.txt">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : يكصد درس از زندگانی امام علی عليه السلام

نویسنده : پژوهشکده تحقيقات اسلامي

منبع کتاب :  سایت مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن www.ketaab.iec-md.orgضرورت شناخت خدا

چرا بايد به مباحث خداشناسى روى آوريم و در اين باره تحقيق كنيم ؟ اهميت شناخت خدا در چيست ؟ چه ضرورتى ما را به تفكر در مبداء هستى بخش عالم وامى دارد؟

در پـاسـخ بـه پـرسـش هـاى بالا بايد گفت كه عوامل زير ما را به مطالعه درباره مبداء هستى وامى دارد:

ارضاى حسّ حقيقت جويى

از آن جـا كـه هـر انـسـان خـردمـنـدى بـنـيـان جـهـان را بـر پـايـه قـانـون عـلت و مـعـلول مـى دانـد، ايـن پـرسـش بـنيادين ، همواره در پيش روى اوست كه اگر پديد آمدن هر چيزى عـلتـى دارد، پـديد آمدن مجموع اين جهان معلول چيست و چه كسى مجموعه هستى را آفريده و بدين گـونـه نـظـم و سامان بخشيده و به تدبير آن پرداخته است ؟ پاسخ به اين پرسش مهم ـ كه هـيـچگاه او را رها نمى كند ـ در حقيقت ، پاسخ به حسّ حقيقت جويى انسان و ارضاى آن است . پس ، انـسـان بـا ورود بـه مـبـاحـث مـبداءشناسى ، به سيراب ساختن عطش ‍ حقيقت جويى روح خويش مى پردازد و آن را به كمال شايسته اش مى رساند.

لزوم شكر منعم

انـسـان در برابر كسى كه به او نعمتى عطا كند، احساس خضوع مى كند و مى خواهد به گونه اى او را شـكـر و سپاس گويد. از اين رو، چون درمى يابد كه كسى همه نعمت هاى دنيوى را بدو داده ، عـلاقـه مـنـد مى شود كه او را بشناسد و در برابرش كرنش و سپاس خود را به او ابراز كـنـد. پـس بـرخوردارى از اين گرايش ـ كه به گونه فطرى ، در همه انسان ها هست ـ همگان را به تلاش در راه شناخت منعم وامى دارد؛ زيرا پس از مرحله شناخت است كه امكان قدردانى و تشكر ميسّر مى شود. امام صادق (ع )در اين باره مى فرمايد:

((مـا اَقـْبـَحَ بـِالرَّجـُلِ يـَاءْتـى عـَلَيـْهِ سـَبـْعـُونَ سـَنـَةً اَوْ ثَمانُونَ سَنَةً يَعيشُ فى مُلْكِ اللّهِ وَ يـَاءْكـُلُمـِنْ نـِعَمِهِ ثُمَّ لا يَعْرِفُ اللّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ ثُمَّ قالَ: اِنَّ اَفْضَلَ الْفَرائِضِ وَ اَوْجَبَها عَلَى الاِْنْسانِ مِعْرِفَةُ الرَّبِّ وَالاِْقْرارُ بِهِ بِالْعُبُودِيَّةِ))(1)

چـقـدر زشـت اسـت كـه از عـمـر انسانى هفتاد يا هشتاد سال بگذرد و در ملك الهى زندگى كند و از نـعـمـت هـايـش بـهـره مند شود، امّا خدا را آن گونه كه سزاوار شناخت اوست نشناسد. بى گمان ، برترين و واجب ترين وظيفه انسان ، شناخت پروردگار و اقرار به عبوديت اوست .

جلب منفعت و دفع ضرر محتمل

هر موجود با شعورى ، در پى جلب منفعت و دفع ضرر از خود است . وجود اين گرايش ‍ در انسان هـا از يـك سـو، آنـان را وامـى دارد كـه بـه كار و تلاش بپردازند و از سوى ديگر، براى دفع ضررهاى احتمالى چاره اى بينديشند و راه هاى ضرر را مسدود سازند.

بـا دقـت در گـذشـته تاريخ و زمان حال ، آشكار مى شود كه هميشه رهبرانى الهى بوده اند كه انـسـان هـا را بـه سـوى ايـمان به مبداء فراخوانده و تذكر داده اند كه در صورت شناخت خدا و ايـمـان بـه او، بـه رسـتـگـارى و خوشبختى مى رسند و در غير اين صورت ، به سياه بختى و عـذابـى سـخـت دچـار مـى شوند. بدين روى ، براى هر انسان صلاح انديشى آشكار مى شود كه بـايـد در ايـن بـاره تحقيق كند تا در اثر غفلت و بى توجهى ، اين سود عظيم را از دست ندهد و گـرفـتـار عـذاب دنـيـا و آخـرت نـگـردد. در ايـن گـونـه مـوارد بـسـيـار مـهـم ، حـتـى احـتـمال وجود ضرر نيز ـ به دليل بزرگى اش ـ كافى است كه انسان را به تلاش و كوشش ‍ وادارد.

البته بايد توجه داشت كه عوامل مزبور انسان را تا مرحله شناخت اجمالى به پيش ‍ مى برند و شناخت تفصيلى خداوند به عنصرى ديگر نيازمند است و آن ، محبّت و عشق به اوست كه البته آن هم با توجه به همين سه عامل و عمل به مقتضاى آنها 