رچه هميشه كسانى خواسته اند او را از گـرايـش بـه جـهـان غـيب و كرنش در برابر خداوند بازدارند، اما در اين راه موفق نبوده و شكست خـورده انـد. جـامعه شناسان نيز در تحقيقات خود، به اين نتيجه رسيده اند كه زندگى بشر در طول تاريخ ، همواره با دين و اعتقاد به خدا همراه بوده است .

((پـرسـتـش )) به معناى خضوع ، عبوديت و اظهار عجز و نياز به پيشگاه خداوند است . انسان با فـطـرت خود درمى يابد كه اين جهان بى كران ، بدون تكيه بر وجودى بى نياز، سامان نمى يـابـد و ايـن وجـود، تـوانـا و دانـاست تا از نيازهاى جهان آگاه باشد و آن ها را برآورده سازد. البـتـه ، گـاه انـسـان در شـنـاخـت ايـن وجـود، بـه بـيـراهـه مى رود و گمراه مى شود و آنچه را شايستگى خدايى ندارد، مى پرستد و به اشتباه خدا مى پندارد.

فطرت خداشناسى

مـنـظـور از فـطرت خداشناسى يا خداشناسى فطرى آن است كه انسان در ذات خويش ‍ خدا را مى شناسد و بدو ايمان دارد. خداشناسى فطرى دوگونه است :

الف ـ خداشناسى فطرى حصولى :

عـقـل فـطـرى انـسـان بـراى تـصـديـق وجـود خـدا بـه تـلاش و كـوشـش بـراى تـحـصـيـل مـقدمات استدلالى نيازى ندارد، بلكه به آسانى درمى يابد كه وجود انسان و پديده هاى جهان ، وجودى نيازمند است و اين مجموعه نيازمند، به خدايى بى نياز محتاج است كه نيازها را بـرآورده مـى سـازد. از ايـن رو، هـمـه آدمـيـان بـه آسـانـى مـى تـوانـنـد بـر وجـود خـدا دليل آورند و به وجودش پى برند.

ب ـ خداشناسى فطرى حضورى :

مـنـظـور ايـن اسـت كه در نهان انسان شناختى ژرف از خداوند هست و چون او به نهان خويش رجوع كند، اين شناخت را خواهد يافت . آياتى از قرآن مجيد به اين گونه خداشناسى اشاره دارد؛ مانند آيه زير:

((فـَاَقـِمْ وَجـْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ))(9)

پـس ، روى خـود را با گرايش تمام به حقّ، به سوى اين دين كن ، با همان سرشتى كه خداوند مردم را بر آن سرشته است . آفرينش خداوند، تغييرپذير نيست . اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمى دانند.

مـنـظـور از ديـن در ايـن آيه ، يا همه معارف دين است كه در اين صورت ، توحيد نيز جزئى از آن مـعـارف اسـت و فـطـرت انـسـانـى بـا آن سـرشـته شده است و يا منظور، امّالمعارف و ريشه همه اعـتقادات ، يعنى توحيد است . به هر حال ، اين آيه دلالت دارد بر آن كه وجود انسان بر شناخت خـداونـد سـرشـتـه شـده و هـمـه انـسان ها در اين ويژگى مشتركند و تغيير و تحولى در آن نمى يـابـنـد، گـرچـه خـود از آن آگـاه نباشند. امام صادق (ع )در پاسخ به كسى كه از تفسير آيه مذكور پرسيده بود، فرمود: ((منظور، توحيد است .))(10)

آيه اى ديگر كه بر خداشناسى فطرى و حضورى همه انسان ها گواه است ، آيه اى است كه مى فرمايد:

((وَ اِذْ اَخـَذَ رَبُّكَ مـِنْ بـَنـى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُبِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا اَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلينَ))(11)

[و بـه خاطرآور] زمانى را كه پروردگارت از صُلب فرزندان آدم ، ذريّه آنان را برگرفت و آن ها را گواه بر خويشتن ساخت [و فرمود:] آيا من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند: آرى ، گواهى مـى دهـيـم . [چـنـيـن كـرد تـا مـبـادا] در روز رسـتـاخـيـر بـگـويـيـد: مـا از ايـن غافل بوديم [و از پيمان فطرى توحيد بى خبر مانديم ].

حجاب هاى فطرت

ممكن است كسى بگويد: ((اگر خداجويى و خداشناسى فطرى است و در نهاد و سرشت آدمى نهفته اسـت ، پـس چـرا بـرخـى كـسـان از آن بـى بـهـره اند و خداوند را باور ندارند؟)) در پاسخ مى گـويـيـم مـعـنـاى اينكه خداجويى فطرى است ، اين نيست كه فطرت در انسان ها همواره در يك حدّ باقى مى ماند، بلكه مى توان امر فطرى را ضعيف و كم رنگ كرد و بر روى آن سرپوش نهاد؛ مـانـنـد غريزه جنسى كه جزو سرشت انسان است و حال آنكه هستند كسانى كه تا پايان زندگى ازدواج نـمـى كـنند. بنابراين ، خمير مايه امور فطرى در نهاد آدمى وجود دارد و انسان مى تواند مـايـه هـاى فـطـرى و ذاتـى خـود را شـكـوفـا كـنـد يـا سـرچـشـمـه هـاى پـاك و زلال آن را تـيـره گـردانـد. عـدالت خـواهـى نـيـز ريـشـه در فـطـرت انـسان دارد، ولى ممكن است عوارضى پيش آيد و انسان را از آن دور سازد. ولى هيچ گاه گرايشهاى فطرى به كلّى از نهاد و سـرشـت آدمـى رخـت بـرنـمـى بـنـدد و هـرگـاه غـبـار و پـرده حـجـاب از آن هـا بـرداشـته شود، نوروفروغشان تجلى خواهد كرد. از اين رو، پيامبران (ع ) همواره دعوت خويش به خداپرستى را تـكـرار و يـادآورى مـى كـرده انـد تـا بـديـن وسـيـله پرده هاى غفلت و غرايز حيوانى را از روى فـطـرت انـسـانـى كنار زنند و انسان را به اصل خويش بازگردانند. آنان آمده اند تا مايه هاى نهفته در نهاد بشر را بيرون كشند و آشكار سازند و امانت الهى فطرتش را بارور كنند و او را به ايمانى پالايش يافته از هرگونه شرك و خرافه رهنمون شوند:

((لَمـّا بـَدَّلَ اَكـْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللّهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَاتَّخَذُوا الاَْنْدادَ مَعَهُ وَاحْتالَتْهُمْ الشَّياطينُ عـَنْ مـَعـْرِفـَتـِهِ وَاقـْتـَطـَعـَتـْهـُمْ عـَنْ عـِبـادَتـِهِ فـَبـَعـَثَ فـيـهـِمْ رُسـُلَهُ وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبِيائَهُ لِيَسْتَاءْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسىَّ نِعْمَتِهِ))(12)

وقتى بيشتر مردمان ، پيمان خدا ـ بر توحيد و خداپرستى ـ را شكستند و حق او را به فراموشى سـپـردند و برايش شرك و مانند قرار دادند، شيطان ها آنان را از معرفت خداوند دور ساختند و از پرستش او جدايشان كردند. آن گاه ، خداوند پيامبرانش را ميان مردم برانگيخت و آنان را پياپى فرستاد تا پيمان فطرى اش را از مردم بخواهند و نعمت فراموش شده اش را به يادشان آورند.

يكى از دلايل مهم فراموشى فطرت سرگرمى به ظواهر دنيا است . تماس همه جانبه انسان با جـهـان طـبـيـعـت و فـرورفـتـن در زندگى مادى ، اين كشش را در حجاب مى برد. انسان همواره تحت تـاءثـيـر عـوامـل درونى و بيرونى است كه بر گرايش هاى فطرى اش اثر مى گذارند. او، از حـسـد، جـاه طـلبـى ، خـودخـواهـى ، دنـيـادوسـتـى ، شـهـوات و امـيـال نـفـسـانى اثر مى پذيرد و خدا را فراموش مى كند. ولى گاه به هنگام پيشامدهاى سخت و بـرخـورد بـا حـوادث نـاگـوار سـهـمـگـيـن ، چـون بيمارى بى علاج ، غرق شدن در آب و سقوط هـواپـيـمـا، امـيـدش از ديـگـر مـوجودات به كلى قطع مى شود و شعله درونى و كشش فطرى اش آشـكـار مـى گردد و ناخودآگاه به پروردگار روى مى آورد و دست نياز به درگاه بى نيازش بلند مى كند.

بـسـيـارى از مـا بـارهـا ايـن حـالت تـوجـه به خدا را در لحظه هاى سخت زندگى ، در نهان خود احـسـاس كـرده ايـم و در هـن