 خدا معتقد نيست ، پـديـد آورنـده جهان از شعور و آگاهى بى بهره است و بنابراين ، داراى هدف نيز نيست ؛ زيرا هـدفـمـنـدى از لوازم شـعور و آگاهى است . انسان نيز، كه جزئى از جهان است ، بى هدف است و بـدين سان ، عدالت ، برابرى ، ايثار و به طور كلّى ، همه بايدها و نبايدهاى اخلاقى پوچ و بى معناست .

اگـر جـهـان بـى هـدف و شعور است و خدا و حساب و كتابى در ميان نيست ، چه تفاوتى است ميان خـوبـى و بـدى ، و ظلم و عدل ؟! وقتى ، عادل و ظالم ، نيكوكار و بدكار، هر دو با مرگ به يك جـا مـى رسـنـد، چـه دليـلى دارد كـه مـن خود را فداى ديگران كنم ، بلكه ديگران بايد فداى من شـونـد! چـنـان كـه انـكـار خدا زمينه ساز فساد و ظلم است ، اعتقاد به خدا، اين زمينه را از ميان مى بـرد و بـر جـايـش عـدالت اجـتـمـاعى مى نشاند. چون انسان باور مى كند كه جهان ، با شعور و هـدفـمـنـد اسـت و نـيـكـوكـار و بـدكـار بـه يـك جـا نـمـى رسـنـد، ظـلم و عـدل و بايدها و نبايدهاى اخلاقى اهميت مى يابند و همين است كه به انسان ايدئولوژى مى دهد و زمـيـنـه سـاز عـدالت اجـتـمـاعـى مـى گـردد؛ زيـرا انـسـان بـاور مـى كـنـد كـه كـوچـكـتـريـن عمل زشت يا زيباى او پيامدى خوشايند يا ناخوشايند دارد:

((فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهَُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ))(35)

هـر كـس بـه اندازه ذره اى نيكى كند،آن را مى بيند و هر كس به اندازه ذره اى بدى كند، آن را مى بيند.

خوشبينى به نظام هستى

ايـمـان دينى از آن رو كه بينش انسان را نسبت به جهان سامان مى دهد، آفرينش را هدفدار و هدف را خـيـر و تكامل و سعادت معرفى مى كند. از اين رو، انسان را نسبت به نظام كلّى هستى و قوانين حاكم بر آن خوشبين مى سازد.

انـسـان مـؤ مـن در جهان هستى ، مانند كسى است كه در كشورى زندگى مى كند كه قوانين و ارزش هاى آن را درست و عادلانه مى داند و به خيرخواهى گردانندگان كشور ايمان دارد و زمينه ترقى و تـعـالى را براى خود و ديگران ، فراهم مى بيند و معتقد است تنها چيزى كه ممكن است موجب عقب مـانـدگى او شود سستى و كوتاهى خود اوست . از نظر چنين شخصى ، هر نقصى كه هست ، از آن جاست كه او و امثال او، وظيفه خويش را انجام نمى دهند. اين انديشه ، او را به نشاط درمى آورد و با خوشبينى و اميدوارى ، به حركت و جنبش وامى دارد.

امـا انسان بى ايمان ، نظام هستى و قوانين حاكم بر آن را درست نمى شناسد و آن را به گونه نـادرست توجيه و تفسير مى كند. از اين رو، به نظام هستى با بدبينى مى نگرد. او مانند كسى است كه در كشورى زندگى مى كند كه قوانين و ارزش هايش را نادرست و ظالمانه مى داند. درون چـنـيـن كـسـى ، هـمـواره پـر از حقد و كينه است . او هرگز به فكر اصلاح خود نمى افتد، بلكه گمان مى كند كه سراسر هستى ، ظلم و جور و نادرستى است ، و اينك كه چنين است ، پس ‍ درستى ذره اى مانند من چه ارزشى دارد. چنين كسى هرگز از جهان ، لذّت نمى برد. جهان براى او همواره مانند يك زندان هولناك است . قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

((وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً))(36)

هر كس از ياد من روى برتابد، زندگى تنگ و سختى خواهد داشت .

آرى ، ايـمـان است كه زندگى را در جان ما فراخى و شادى مى بخشد كه انسان بى ايمان از آن بى بهره است .عدل الهى

بـا ايـن كـه عـدل يـكـى از صـفـات خـداسـت ، در بـحـث هـاى مـربـوط بـه اصـول عـقـايـد، از آن بـه گـونـه مـسـتـقـل بـحـث مـى كـنـنـد و آن را بـه عـنـوان اصـل دوم از اصـول عـقـايـد بـه شـمـار مـى آورنـد. در قـرن اوّل هـجـرى مـيـان مـسـلمـانـان گـروهـى پـيـدا شـدنـد كـه طـرح مـوضـوع عـدل و ظـلم را دربـاره خـداونـد، بـه كـلّى بـيـجـا دانـسـتـنـد و بـر آن رفـتـنـد كـه عـدل و ظـلم دربـاره افـعـال خـدا مفهومى ندارد و خداوند هر كارى كند، بر حق و عدالت است . حتى اگـر خـداونـد، تـمـام پـيـامـبران و صالحان را به دوزخ و تمام بدكاران و جانيان را به بهشت برد، عين عدالت است .

در بـرابـر اين گروه ، پيروان اصل عدالت بودند كه ((عدليه )) نام گرفتند و براى اثبات اعـتـقـاد خـود و نـيـز روشـن شـدن بـطـلان عـقـيـده گـروه اوّل ، عـدل را، كـه يـكـى از صـفـات خـداسـت ، بـطـور مـسـتـقـل مـورد بـحـث قـرار دادند تا مطلب بطور كامل ، روشن و آشكار گردد و جاى هيچ گونه ترديد و ابهامى باقى نماند.

معناى عدل

معناى لغوى عدل ، جاى گرفتن هر چيز در جاى شايسته و بايسته خود است . اين معنا در كلّ جهان آفرينش حكمفرماست . حديث پيامبر اكرم (ص )نيز بر اين معنا اشارت دارد كه فرموده است :

((بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرْضُ))(37)

به عدالت ، آسمان ها و زمين بر پاست .

بـه عـنوان مثال ، اگر تعادل نيروى جاذبه و گريز از مركز كره زمين ، از ميان رَوَد و يكى بر ديـگرى چيره شود، زمين به سوى خورشيد جذب و نابود مى شود يا از مدار خود بيرون مى رود و در فضاى بيكران ، سرگردان و نابود مى گردد.

مـعـنـاى اصـطـلاحـى عـدل ، مـراعـات حقوق ديگران است كه نقطه برابر آن ، ظلم است ؛ يعنى حق ديگران را پايمال كردن . در رعايت عدل بايد استحقاق ها و اولويّت ها در نظر گرفته شود و هر صاحب حقى به آنچه حق و شايسته اوست ، برسد. اگر استحقاقها و اولويتها مساوى باشند، مـراعـات عـدالت بـه ايـن اسـت كه پاداش آنها مساوى باشد و اگر استحقاقها و اولويتها متفاوت بـاشـنـد، عـدالت بـا پـاداش مـتـفـاوت آنـهـا حـاصـل مـى شـود. بـراى مـثـال ، رعـايت عدالت ميان دانش آموزان يك كلاس به اين نيست كه در آزمون به همه آنان نمره اى مـسـاوى داده شـود، عـدالت مـيـان دو نـفـر كارگر به اين نيست كه به هر دو مزدى مساوى پرداخت شـود، بـلكـه عـدالت بـه ايـن اسـت كه به هر دانش آموزى به اندازه معلوماتش ، نمره و به هر كارگرى به مقدار كار و زحمتش ، مزد داده شود.

عـدالت خـداونـد در سـه مـرحـله ((تـكـويـن ))، ((تـشريع )) و ((جزا)) جريان دارد. خداوند، هم در تكوين و آفرينش اشيا، استحقاق و ظرفيت آن ها را مراعات نموده ، هم در تشريع و قانونگذارى ، تـاب و تـوان افـراد را لحـاظ مـى كـنـد و هـم در جـزا، آنـچـه را سـزاى نـيـك و بـد عمل افراد است به آنان مى دهد.

عدل در تكوين

خـداونـد، هـر مـوجـودى را در جـاى شـايـسـتـه و بـايـسـتـه اش قـرار داده و آن درجـه از وجـود و كـمـال را كـه اسـتـحـقـاق دريافتش را داشته ، به او عطا كرده است . در آياتى از قرآن مجيد به آفرينش جهان ، براساس عدل اشاره شده است . از آن جمله است آيه زير:

((وَالسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ))(38)

و آسمان را برافراشت و ميزان را قرار داد.

مـيـان آفـرينش اشيا و خلقتِ ويژه آن ها، انفكاكى نيست و هر چيزى خلقت و آفرينشى ويژه دارد كه خداوند، همان خلقت را به آن عطا كرده است :

((رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى ))(39)

پروردگار ما كسى است كه به هر چيزى آفرينش ويژه ه