يصر روم از راه گردآورى شواهد و قراين ، حقانيّت دعوت پيامبر اسلام را روشن ساخت . هنگامى كـه نـامـه پـيـامـبـر بـه وى رسـيـد و او احـتـمـال داد كـه وى هـمـان پـيـامـبـر مـوعـود تـورات و انجيل است ، در پى تحقيق برآمد. گروهى از قريش را، كه در راءسشان ابوسفيان بود و براى تجارت به شام رفته بودند، احضار كرد و از آنها درباره پيامبر اكرم (ص )پرسيد و پس از دريـافـت پـاسـخ ، گـفـت : ((اگـر پـاسـخ ‌هـاى شـمـا درسـت بـاشـد، او بـى گمان پيامبر است .))(71)

گواهى پيامبران پيشين يا معاصر

كسى كه پيامبرى اش از روى دلايل قطعى ـ مانند معجزه ـ ثابت شده است ، اگر پيامبر ديگرى را بـا ذكـر نام و مشخصات معرفى كند، خواه معاصر او باشد يا نه ، نبوّت شخص ‍ دوم نيز ثابت مـى شـود؛ مـانـنـد حـضـرت ابـراهـيم و حضرت لوط(ع ) كه معاصر بودند و حضرت ابراهيم (ع )فرمود كه لوط(ع )پيامبر است . در اين جا، حجت بر مردم تمام مى شود. همچنين ، وقتى پيامبر يا پـيـامـبـرانى ، شخصى را پس از خود به پيامبرى معرفى كنند و خصوصياتش را بازگويند و ديـگـر جـاى هيچ شبهه اى نماند، حجت تمام است و نبوّت او ثابت مى شود؛ مانند بشارت حضرت موسى و عيسى (ع )بر نبوّت رسول اكرم (ص )؛ چنان كه در قرآن حكايت شده است :

((وَ اِذْ قـالَ عـيـسـَى بـْنُ مَرْيَمَ يا بَنى اِسْرائيلَ اِنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَيَدَىَّ مِنَ التَّوْريةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَاءْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ))(72)

و [بـه يـاد آر] وقـتـى را كـه عـيـسـى پـسـر مـريـم گـفـت : اى بـنـى اسـرائيل ، من فرستاده خدا به سوى شما هستم و تصديق كننده توراتم كه در پيش رويم است و بشارت دهنده ام به پيامبرى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است .

((اَلَّذيـنَ يـَتَّبـِعـُونَ الرَّسـُولَ النَّبـِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذى يـَجـِدُونـَهُ مـَكـْتـُوبـاً عـِنـْدَهـُمْ فـِى التَّوْريةِ وَالاِْنْجيلِ))(73)

آنـان كـه پـيـروى مـى كـنـنـد پـيـامـبـر امـّى را كـه او را نـزد خـود در تـورات و انجيل نوشته مى يابند.

چـنان كه گفتيم ، بايد اين بشارت و معرفى به گونه اى باشد كه اشتباه پيش نيايد. از اين رو،قرآن مى گويد:

((اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْنائَهُمْ))(74)

آنـان كه كتابشان داديم ، او را [پيامبراسلام را] مى شناسند به گونه اى كه پسران خود رامى شناسند.تداوم هدايت

امامان معصوم ، تداوم بخش هدايت الهى

در درس هـاى پـيـش بـيـان شـد كـه عـقـل انـسـان نـمـى تـوانـد راز و رمـز كـامـل سـاختنِ بهشت برينِ آخرت را در مزرعه دنيا بنماياند و نيازمند به هدايت خاص الهى است . ايـن هـدايت ، از طريق پيامبران به انسان ها مى رسد و پيامبران افزون بر رساندن پيام وحى ، بـايـد رهـبـرى سـيـاسـى اجـتـمـاعـى انـسـان هـا رانـيـز بـه دسـت گـيـرنـد و بـا تـشـكـيـل حـكـومـت ، احـكـام ديـن را عـمـلى سـازنـد و زمـيـنـه رشـد انـسـان هـا و نـيل آنان به مقام خلافت الهى را فراهم كنند. پيامبرانى كه امكان يافته اند، به وظيفه دوم نيز پرداخته اند. با بعثت پيامبر اسلام و نازل شدن قرآن ، شريعت و دين خاتم به بشر ارائه شد و نـيـاز به وحى اى ديگر از ميان رفت . در كتاب آسمانى پيامبر خاتم ، آنچه براى هدايت بشر لازم است ، آمده است و پيامبر اسلام به عنوان ((خاتم پيامبران )) معرفى شده است . سرانجام با وفـات آن پـيـامـبـر پـاك نـهاد، باب وحى بسته شد و ديگر هيچ گاه فرشته وحى بر انسانى نازل نخواهد شد تا او را براى رساندن پيامى از جانب خدا برانگيزد.

پيامبر پيش از وفات خود، به امر خدا، حضرت على (ع )را به جانشينى برگزيد و بارها او را بـراى مـسـلمـانـان مـعـرفـى كـرد و از آنـان خـواسـت بـا او دسـت بـيـعـت دهـنـد و قبول خلافتش ‍ را اعلام كنند و چنين نيز شد.

تـعـيـيـن جـانـشـيـن و آن هم على بن ابى طالب و فرزندانش (ع )، كارى ضرورى و حياتى بود؛ زيرا:

1 ـ گـرچـه پـيـامـبـر بـا ارائه قرآن به عنوان كتاب و معجزه جاويد و حاوى همه دستورهاى لازم بـراى هـدايـت انـسـان ، نـيـاز بـه بـعـثت پيامبران را مرتفع ساخت ، ولى قرآن كتابى است بس ‍ مـتـعـالى و دريـايـى اسـت ژرف (75) و جـز پـيـامـبـر و پـاكـان (76) و تـربيت يافتگان خاص مكتب وى كسى را به عمق آن راهى نيست و فهم همه پيام هاى آن و دريافت تفصيلى هـمه معارفش به تعليم خاص الهى نيازمند است . پيامبر خود تربيت يافته خاص ‍ الهى بود و بـه تـعـليـم خـداونـد، حقيقت متعالى قرآن را دريافت و معلّم ، مبيّن و مفسّر قرآن شد.(77) گـرچـه پـيـامـبـر در طـول دوران بـعثت به تعليم قرآن و بيان احكام و معارف آن پرداخت ، ولى فـرصـت و شـرايط، امكان نداد كه همه احكام قرآن را تبيين كند و به مردم ابلاغ گرداند. از اين رو، چـاره اى نبود جز اين كه پاكان ، شايستگان و امانتدارانى از جانب خداوند برگزيده شوند تا در طول زمان ، ماءمور تعليم ، تبيين و ابلاغ پيام ها، احكام و معارف قرآن گردند.

2 ـ گـرچـه قـرآن بـراى هـدايت همه انسان ها نازل شده است و همگان مى توانند با كسب شرايط لازم بـه مـحـضـرش مـشـرّف شـونـد و از سـفـره گـسـتـرده اش بـهـره گـيـرنـد، ولى بـه علل مختلف در مواردى اختلاف برداشت پيش مى آيد و همان گونه كه تاريخ نيز نشان داده است ، ايـن اخـتـلاف هـا سـبـب شـكـل گـيرى گروه هايى شده كه به جان هم افتاده و به تكفير يكديگر پـرداخـتـه و بـا دست خود زمينه نابودى اسلام و جامعه اسلامى را فراهم ساخته اند. پيامبراكرم (ص )ايـن آيـنـده هـولناك را به چشم دل مى ديد و براى جلوگيرى از وقوع آن بايد چاره اى مى انـديـشـيـد و چاره اى جز اين نبود كه مفسّرى معصوم ، كه نظرش ‍ معيار و ميزان باشد، به جامعه معرفى كند تا همه در فهم قرآن به خصوص در موارد اختلاف به او رجوع كنند و همه مفسّران ، تفسير خويش را با اين معيار همسان گردانند و راه سوء استفاده را بر دشمنان بربندند.

3 ـ تشكيل حكومت براى اجراى احكام و ايجاد زمينه رشد و تعالى انسان ها لازم و حفظ آن واجب است . پـيـامـبـر(ص )پـس از هجرت به مدينه اين حكومت را بنيان نهاد و اينك پس از گذشت يك دهه از عـمـر حـكـومـت ، زمـان ارتـحال آن وجود مقدس فرا رسيده بود و حضرت مى ديد كه حكومت نوپاى اسلامى با چند مشكل روبه روست :

اوّل ـ كـسـانـى بسيار بودند كه به پيروى از جوّ عمومى و با مشاهده قدرت و شوكت مسلمانان ، بـه خـصـوص پـس از سـال شـشـم هـجـرى و بـعـد از فـتـح مـكـه در سـال هـشـتـم هـجـرى ، اسـلام آورده بـودنـد، ولى ايـمان به قلب آنان راه نيافته بود و آمادگى داشـتـنـد كـه بـا وزش هـر بـادى بـلرزند و از اسلام روى برتابند و راه كفر و ارتداد در پيش گيرند.

دوم ـ گـروهـى نـيـز بـا تـوجـه بـه شـرايط، رنگ عوض كرده بودند و با اظهار اسلام در پى فرصت براى ريشه كن ساختن اين آيين آسمانى بودند. اينان منافقانى بودند كه زير پوشش اسـلام ظـ