اهـرى بـراى رسيدن به آمال دنيايى خود مى كوشيدند و براى آينده پس از پيامبر(ص )ونـقـشه ها و برنامه ها داشتند. پيامبر بيشترين خطر را از اين ناحيه مى ديد و آيات بسيارى از قـرآن نـيز در افشاى نقشه ها و دسيسه هاى آنان نازل شده بود و با وجود مبارزه شديد پيامبر، همچنان در درون جامعه اسلامى ريشه دوانيده و مايه گرفته بودند.

سوم ـ با توجه به اينكه تقريباً در سال دهم هجرى ، اسلام همه شبه جزيره را فتح كرده بود و به صورت قدرتى در برابر ديگر قدرت هاى جهانى آن روز نمود يافته بود، طبيعى بود كـه از سـوى آنـان بـا خـطـر روبـه رو بـاشـد. بـا تـوجـه بـه مـوارد فـوق و مـوارد مـشابه ، پـيـامبر(ص )يقين داشت كه واگذاردن حكومت و تعيين نكردن جانشين به معناى رها كردن حكومت بر لبـه پـرتـگـاه است و در آن صورت پس از وفات وى ، حكومت به دست افراد ناشايسته و بى كـفـايـت خـواهـد افـتـاد و هـر آن مـمـكن است از ميان رود و رنج هاى بيست و سه ساله اش تباه شود. بـنـابـرايـن ، چـاره اى نـبـود جز اين كه شايسته ترين ، عالم ترين ، مديرترين و مدبّرترين فرد را براى حكومت پس از خود تعيين كند و با استفاده از اختيار ولايتى ـ كه خدا بدو داده بود و مردم نيز پذيرفته بودند ـ او را به جانشينى نصب كند و از مردم برايش بيعت گيرد. از اين رو بـود كـه آن حـضـرت در حـديـث مـعـروف ثـقـليـن ، اهـل بـيـت خـود را بـه عـنـوان قـريـن ، عـِدل ، مـفـسـّر و مـبـيـّن قـرآن مـعـرفـى كـرد و در روز هـيـجـدهـم ذى الحـجـّه سال دهم هجرى در راه بازگشت از حج ، در محل غدير خم جانشينى آن امام را به همه مسلمانان اعلام نمود و از آنان بيعت گرفت .

ولايت فقيه ؛ استمرار امامت در دوران غيبت
از سال 329 هجرى دوران غيبت كبرى آغاز شد و حضور ملموس و مشهود امام معصوم در جامعه براى مـدتـى نـامـعـيـّن به تعويق افتاد. در دوران غيبت چند رويداد رخ مى نمود كه بايد از جانب امامان معصوم تكليف آن ها روشن مى گشت :

1 ـ هـمـه مـردم نـمـى تـوانـنـد احـكـام ديـن را از مـنـابـع آن اسـتـخـراج و بـدان عـمـل كـنـنـد. بـنـابـرايـن ، در دوران غـيـبـت ، كـه دسـت مـردم از دامـان امـام (ع )كـوتاه است ، براى فراگرفتن احكام دين بايد به چه كسانى رجوع كنند؟

2 ـ در گذر زمان مسائلى پيش مى آيد كه در دوران حضور معصوم سابقه نداشته و حكم تفصيلى آن مـشـخـص نـشـده اسـت . تـشـخـيـص و اسـتـنـبـاط حـكـم ايـن مسائل برعهده چه كسانى است ؟

3 ـ شـيـعـيـان بـراى حـل اخـتـلاف هـا و نـزاع هـاى خود به چه كسانى رجوع كنند و چه كسانى حق قضاوت دارند؟

4 ـ اگـر شـيـعيان توانستند براى اجراى دين ، حكومت تاءسيس كنند و نظامى بنيان گذارند، چه كسانى بايد رهبرى اين حكومت و نظام را برعهده گيرند.

مورد اوّل و سوم در دوران امامان (ع )نيز رخ نمود، به خصوص از زمان امام باقر(ع )به بعد كه هـم شـيـعـيـان قـوت گـرفـتـنـد و شـمـارشـان گـسـتـرش يـافـت و هـم فـقـه شـيـعـه شـكـل گـرفـت . بـا تـوجـه بـه پـراكـندگى شيعيان در كشور پهناور اسلامى ، همه آنان نمى تـوانستند بى واسطه به محضر امام شرفياب شوند و احكام و دستورهاى عملى خود را بگيرند واز سـوى ديـگـر مـنـازعـات خـود را بـه مـحضرش آورند. از اين رو، از همان زمان ، امامان شيعه ، عـالمـان و فـقـيـهـان را بـه اجـتـهـاد فـراخـوانـدنـد و بـا ارائه اصـول لازم ، آنـان را بـه كـتـاب خـدا و روايـات ، كـه حـكـايـتـگـر سـخـن و عـمـل مـعـصـومـيـن بـود، ارجـاع دادنـد تـا بـا كـمـك گـرفـتـن از آن اصـول و مـعـيـارهـا، احكام مسائل را از كتاب و سنت استخراج كنند و در اختيار شيعيان بگذارند. در مـنـازعـات نـيز شيعيان موظف بودند به فقيهان شيعه رجوع كنند و فقيهان نيز از جانب امام وظيفه قضاوت داشتند.

مورد دوم نيز در حقيقت جزئى از همين تكليف بود. در زمان امام نيز فقيهان و مجتهدان شيعه با كمك گـرفـتن از اصول و معيارهايى كه امامان به آنان آموخته بودند، به كتاب خدا و روايات رجوع مـى كـردنـد و احـكـام مـسـائل جديد را استنباط مى كردند و در صورتى كه آن مساءله ، فرعى از اصـولِ القـا شـده نـبـود، حكم آن را از معصوم مى پرسيدند. مساءله چهارم نيز از نگاه امامان دور نـمـانـد و با بيان دستورالعمل ها و تعيين اوصاف و شرايط والى و حاكم ، تكليف شيعيان را در اين باره معلوم كردند؛ چنان كه امام صادق (ع ) مى فرمايد:

بـنـگـريـد، آن كـس از شـمـا كـه راوى حـديـث مـا و صـاحـب نـظـر در حـلال و حـرام و به احكام ما آگاه باشد [فقيه و مجتهد جامع الشرايط] به حكومت او رضايت دهيد. مـن او را بـر شـمـا حـاكم قرار دادم و هرگاه به حكم ما حكم كند و شما از او نپذيريد، حكم خدا را خـوار شـمـرده ايد. اگر او را ردّ كنيد، ما را ردّ كرده ايد، و ردّ كننده ما ردّ كننده خداست و ردّ خدا در حد شرك به خداست .(78)

همچنين ، امام على (ع )مى فرمايد:

هـرگـاه امـام مـسـلمانان بميرد يا كشته شود، بنابر قانون خدا بر آنان واجب است پيش ازانتخاب امامى عفيف ، عالم ، پرهيزگار و دانا بر قضاى اسلام و سنت معصومان ، كه امر مسلمانان را سامان دهـد و مـيـانـشـان حـكـم نـمـايـد و حـق مـظـلوم را از ظـالم بـسـتـانـد و حـفـظ كـنـد و امـوال عـمـومـى را گرد آورد و جمعه و جماعت و حج را اقامه كند و صدقه و زكات را جمع آورد به هيچ عملى دست نزنند و گام از گام برندارند.(79)

بنابراين بر مسلمانان لازم است هرگاه شرايط را براى اقامه حكومت اسلامى مناسب ديدند، نخست رهـبـرى شـايـسته برگزينند و سپس تحت رهبرى او براى اقامه حكومت اسلامى بكوشند؛ همچنان كـه مـردم مسلمان ايران ، نخست ، رهبرى شايسته چون امام خمينى (ره )را برگزيدند و سپس تحت رهبرى اش ، حكومتى اسلامى بنيان نهادند و چون آن امام بزرگوار دار فانى را وداع گفت ، پيش از هر كار، رهبرى شايسته ديگرى برگزيدند.

در دوران غيبت صغرى يكى از اصحاب امام زمان (عج ) به آن حضرت نامه اى نوشت و پرسيد كه در پيشامدها به چه كس رجوع كند. امام در پاسخ مرقوم فرمود:

در پيشامدها به راويان حديث ما رجوع كنيد؛ زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنانم .(80)

در حـكـومـت اسـلامـى ، مـردم موظفند به عالم ، راوى حديث و فقيه جامع الشرائطرجوع كنند و به راءى و دستور او، كه برگرفته از كتاب خدا و سنت معصومان است ، ارج نهند. امام صادق (ع )مى فرمايد:

ولايت اهل عدل از جانب خدا واجب شده و خداوند اراده كرده است كه آنان والى باشند و مردم ولايتشان را بـپـذيـرنـد و بـه اوامرشان تن دردهند. اطاعت از آنان واجب است و كسانى كه از سوى آنان به انجام كارى ماءمور مى شوند، حق سرپيچى ندارند.(81)

در روايـاتـى ديـگـر، مـعـصـومـان (ع )، عـالمـان و فـقيهان و مجتهدان جامع الشرائط رابه عنوان جـانـشينان خود، حاكمان بر مردم ، وارثان انبيا و... معرفى كرده اند. از اين روايات است روايتى از امام على (ع )كه مى فرمايد:

عالمان ، بر مردم حاكمند.(82)

همچنين ، امام حسين (ع )م